🌙✨🌙✨
🌙✨🌙
🌙✨
🌙
#بهروشنـــــــیمــــاه
#پارتهفتادوچهار
با حرص صورتم را از فرنوش برگردوندم و گفتم
_ نه عزیزم حل شد ممنون
و قفس منگو را برداشتم و به سمت ساختمون رفتم صدای فرنوش را می شنیدم که می گفت: تا تو باشی سر به سر من نزاری و اذیت نکنی صبر کن منم بیام بی اهمیت به صداش مسیرم را رفتم رو به منگو گفتم
_شما برو اتاق تا من لباسها را بیارم بالا
منگو سرش را بالا پایین کرد و گفت: گندم بیا گندم بیا!!
ادامه دادم
_بین فرنوش لباس ها را کجا آورده باید بیارم اتاقم نمی تونم هم قفست را دستم بگیرم هم لباس ها بیارم اتاق بمون تا من اینها را بیارم بالا...
منگو دوباره تکرار کرد لباسها را بیار لباس ها را بیار
فرنوش هم داخل اومد و به سمت آشپزخونه رفت بهش محل نزاشتم و با قفس منگو از پله ها بالا رفتیم قفس را آویز کردم و گفتم :الان بر می گردم
که منگو هم تقلید کرد و گفت: الان بر می گردم! الان بر می گردم
از اتاق خارج شدم
#بهقــــلــــمســــــارا ᝰ✎
#کپیممنوع 🚫
🌙✨🌙✨
🌙✨🌙
🌙✨
🌙
#بهروشنـــــــیمــــاه
#پارتهفتادوپنج
از پله ها پایین اومدم و نگاهی به لباسها انداختم که فروش در کمال پررویی همه را اون زیر ریخته بود...از کارش ناراحت شدم و اول لباسهای داخل کمد را برداشتم و بالا رفتم روی تخت گذاشتم و دوباره پایین رفتم که فرنوش با لیوان چایی تو دستش به سمت پله ها اومد و گفت: قهر کردی ؟ جوابش را ندادم و به اتاق رفتم و رو تخت گذاشتم سبد را دوباره بیرون اومدم و این مسیر را سه بار رفتم و برگشتم.
فرنوش که حالا خودش را صاحب اتاقم میدید روی صندلی نشسته بود و از نفس نفس زدن من لذت می برد مشغول آویز کردن لباس ها شدم که گفت: من هم دیشب همین قدر نفس نفس زدم شاید یکم بیشتر چون من این راهی که تو الان بالا پایین کردی می دویدم تازه من ترس این را داشتم کسی نفهمه و بیدارشون نکنم
وانمود کردم که به حرفش گوش نمیدم ولی دلم میخواست خر خره اش را بِجُوَم
تک تک لباس ها را تا زدم و داخل کشوها چیدم و فرنوش روی تخت دراز کشید
#بهقــــلــــمســــــارا ᝰ✎
#کپیممنوع 🚫
🌙✨🌙✨
🌙✨🌙
🌙✨
🌙
#بهروشنـــــــیمــــاه
#پارتهفتادوشش
و خودش را سرگرم گوشیش کرد تصمیم گرفتم لباس های گیسو را با لباسهام عوض کنم ولی از کاری که شاید فرنوش دوباره قصد انجام دادنش را داشت میترسیدم بنابراین سمت جعبه کتابهام رفتم که فریبرز و امیر کنار کتابخونه گذاشته بودند. آهنگی پلی کردم و مشغول مرتب کردن اونجا شدم...فرنوش که از گشت زنی توی گوشی خسته شد به ه
سمتم چرخید و گفت : بیام کمک؟ چشمام را روی هم فشار دادم و جوابش را ندادم...بلند شد و اومد طرفم
_آشتی کن دیگه !! قهر می کنی چشمات چپه میشه
خم شدم و چند تا کتاب برداشتم خواست از دستم بگیره که سریع عقب کشیدمشون بغلم گرفت و گفت: باهام قهر نکن دیگه...گندمی؟
و صورتم را بوسید به زور بازوهام را از دستش نجات دادم و حالا که پشیمون شده بود کوتاه اومدم کتابها را تو بغلش گذاشتم و گفتم: مرتبشون کن خسته ام کردی با این دیوونه بازی هات!!
و روی تخت دراز کشیدم.
#بهقــــلــــمســــــارا ᝰ✎
#کپیممنوع 🚫
🌙✨🌙✨
🌙✨🌙
🌙✨
🌙
#بهروشنـــــــیمــــاه
#پارتهفتادوهفت
کتابها را گرفت و مشغول چیدن تو ردیف کتابها دیکشنری شد خندید و گفت : گندم اتاقت خیلی آرام بخشه دارم فکر می کنم مامان را راضی کنم هم اتاقیت بشم
با شتاب روی تخت نشستم و بالشتی به طرفش پرت کردم
_چه خوش خیال ھمون یه دیشب برای هفت پشتم بس بود!
به بالشی که کنار پاهاش فرود اومد نگاه کرد و گفت: اگه بیام اینجا برای رفت و آمد مدرسه و درس خوندن هم راحت میشیم
دراز کشیدم و جواب دادم : میخوام آرامش داشته باشم الکی خودت را دعوت نکن
این بار نیشش را بازتر کرد و گفت: برای تست های کنکور و کانون هم دیگه دغدغه ای نمی مونه
چشم هام را بستم و گفتم: این طوری که نفر آخر کنکور هم نمیشیم نخود نخود هر که رود خانه خود
جعبه کتابها که خالی شده بود داخل هم گذاشت و کنار در اتاق قرار داد لبه تخت نشست و گفت: حیف این اتاق نیست که من نیام اینجا؟
چشم باز کردم و گفتم : اصلــا حرفش را نزن!!
#بهقــــلــــمســــــارا ᝰ✎
#کپیممنوع 🚫
🌙✨🌙✨
🌙✨🌙
🌙✨
🌙
#بهروشنـــــــیمــــاه
#پارتهفتادوهشت
پایین تخت دراز کشید و پرسید
_ عمو کدوم مدرسه را برای ثبت نامت مناسب تر دید؟
تو جام نشستم
بالش را روی پاهام گذاشتم و گفتم :هنوز حرفی نزده
فرنوش هم نشست و گفت: از پس بد اخلاقی کردی این چند وقت...ببین برات چه اتاقی آماده کردند و تو طاقچه بالا میزاشتی
نگاهم را دور تا دور اتاق چرخوندم و گفتم
_ اینجا خیلی خوبه دلم برای خونه قبلی تنگ میشه...اونجا بزرگ شدم...خاطراتم همه اش جلو چشمهامه...دلم برای محله مون همسایه هامون همه و همه اش تنگ میشہ
تو چشمام خیره شد و گفت: میدونم چی میگی می تونی هر وقت خواستی بدی اونجا همسایه هاتون را هم ببینی حتی دعوتشون کنی ویلا
بغض گرم را قورت دادم و اجازه ندادم این بار اشکم جاری بشه
_من حتی همسایه های اینجا را گمی شناسم...صفا و صمیمیتی که تو اون محل بود، نمی دونم اینجا هم هست یا نه فرنوش هم مثل من حالش دگرگون شد اما برای اینکه حال من بهتر بشه گفت: اگه نظر...
#بهقــــلــــمســــــارا ᝰ✎
#کپیممنوع 🚫