نمیدونم دیگه باید از چی بنویسم.انگار دارم کم کم توی یه سیاهی مطلق فرو میرم و تاریکی به چشمام دوخته میشه.نمیتونم چیزی رو ببینم.نمیتونم الهام بگیرم.نمیتونم بنویسم.نمیتونم بکشم.نمیتونم و نمیتونم و نمیتونم و فقط نمیتونم..!
سلام، امروز دلم برات تنگ شد. چون توت قرمز خوردم و یادم اومد هرسال این موقع از درخت مدرسه بالا میرفتی و برام میچیدی. توی خیابون راه رفتم و کاوالوی قهوه کشیدم. یادته؟
تیمار"
سلام، امروز دلم برات تنگ شد. چون توت قرمز خوردم و یادم اومد هرسال این موقع از درخت مدرسه بالا میرفت
یادمه..کاش هنوز کلاس نهم بودیم.