اسمان،چه واژه ی غریبی؛مدتی میشود که اسمان را نمیشناسم.تنها چیزی که بالای سرم میبینم سقفی از دود خشم دیگران است.دیگرانی که میگویم دیگر مردم نیست،خودم را میگویم.منظورم چندین من پوسیده ای و تجزیه شده ای است که در من ماهیچه ای با اکسیژن بیهوده در ریه هایش و گردش خون زندگی میکنند.خشم آنها خیلی تاریک است.تاریک مثل یک مرگ؛یک مرگ آبی.روزی این سقف سفید بود،زلال بود،پاک بود.روزی که او شکار کفتار نبود،روزی که تو هنوز تبدیل به یک پروانه ی آبی نشده بودی.
نمیدونم دیگه باید از چی بنویسم.انگار دارم کم کم توی یه سیاهی مطلق فرو میرم و تاریکی به چشمام دوخته میشه.نمیتونم چیزی رو ببینم.نمیتونم الهام بگیرم.نمیتونم بنویسم.نمیتونم بکشم.نمیتونم و نمیتونم و نمیتونم و فقط نمیتونم..!