‹ - چمدونشو جمع کردھ بود . بیرونِ چهارچوبِ در داشت کفشاش و پاش میکرد گفتمش ‹ گفتم مرو رفتی و بد بیراهہ رفتی › گفت خودتم میدونی: بیشتر وقتا رفتن لطفہ . موندنہ کہ خیا.نت بہ همہست . گفتم : میبینمت بازم؟ یعنی اگه ببینمت غریبہایم و باید راهم و کج کنم؟ یا میتونم باهات حرف بزنم ، بگیم و بخندیم؟ حرفی نزد . گفتم : باشہ بزرگوار اما ‹ از دیدھ افتادی ولی از دل نرفتی 💞'🌱!' ›
- 𝟤𝟥:𝟣𝟧 ꩜ ᮫࣭
میدانی چرا عاشق شدم؟
چون من در تو چیزی دیدم که دیگران از آن غافل بودند ؛