eitaa logo
Timer|تایمر
415 دنبال‌کننده
600 عکس
261 ویدیو
7 فایل
جایی برای فکر کردن،فهمیدن و آگاه شدن بصیرت،آگاهی،تحلیل باهم رشد کنیم ارتباط با ما : @kohansari
مشاهده در ایتا
دانلود
می رسد رزق گرفتاران دنیا بی طلب هست آب و دانه مرغان مهیا در قفس ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ما را در ندای آگاهی دنبال کنید: @neda_agahi
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا آمریکا یه بمب اتم رو ایران نمی‌ندازه و کار رو تموم نمی‌کنه؟🤔 ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ما را در ندای آگاهی دنبال کنید: @neda_agahi
📖🕊 🕊📖 زبان هر انسان، بزرگ‌ترین کیسهٔ زر اوست تاجری دو شاگرد برای تجارت داشت که در سفرهای تجاری، آن دو را همراه خود می‌برد که بار تاجر بر شتر می‌زدند و از بار او مراقبت می‌کردند تا دزد و سارقی بر آن نزند یا در طول راه بر زمین نریزد. شرط یکی از شاگردان اخذ دستمزد، و شرط دیگری فقط اخذ پند و کلام از تاجر بود؛ و اگر تاجر به او دستمزدی می‌داد، آن را می‌گرفت ولی شرط کرده بود که اگر دستمزد از او دریغ کرد، پند و کلام و نصیحت را از شاگرد خود دریغ نکند. شاگرد عاقل و طالب معرفت هر لحظه برای یادگرفتن درس و حکمتی همراه تاجر بود. روزی در بغداد به مردی برخورد کردند که مرد دیگری را ناسزا می‌گفت. مرد به نزد قاضی شکایت برد و قاضی به علت ناسزا حد قذف بر آن مرد رأی داد و چون مرد را توان شلاق‌خوردن در بدن نبود، شکایت را شاکی تغییر داده و بر اساس تغییر شکایت، رأی قاضی به جریمه 20 سکه طلا تغییر یافت. تاجر روی به شاگرد خود گفت: ای جوان! بدان چنانچه سیم و زر را در هر جا روی در کیسه و انبانی می‌نهی و درب کیسه را محکم می‌بندی و طلا در کیسه زندانی می‌کنی، باید زبان خود نیز پشت میله‌های دندان خود در دهان زندانی کنی. اگر کیسۀ زر بند دهانش باز شود، همۀ زرها به فنا می‌رود و اگر کیسه سوراخ شود شاید فرصتی یابی و زود بفهمی و سکه یا سکه‌هایی از تو فنا رود. گاهی انسان سخن بی‌ربطی در تجارت می‌گوید، گویی کیسه او سوراخ است و اندک سکه‌ای ضرر می‌کند؛ ولی گاه کیسه زر باز می‌کند و زبان درنده از کام دهان رها می‌سازد و مثل آن مرد هرچه در کیسه زر داشت، بیرون می‌ریزد. پس بزرگ‌ترین کیسۀ زر تو دهان توست که باید بیش از کیسۀ زر همراه خود، مراقبش باشی. ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ما را در ندای آگاهی دنبال کنید: @neda_agahi
قم ، زنبیل آباد:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وطن پرستی شکم سیر نمیخواهد؛ غیرت شیر میخواهد🇮🇷 ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ما را در ندای آگاهی دنبال کنید: @neda_agahi
📷 تصاویری از خادمی و لباس خادمی شهید تنگسیری در حدم امام‌رضا(ع) ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ما را در ندای آگاهی دنبال کنید: @neda_agahi
‌تنها کسی که می‌تونه بعدا ادعا کنه با چنگ و دندون این پرچم رو نگه داشته🤣 ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ما را در ندای آگاهی دنبال کنید: @neda_agahi
خر تو خر به روایت تصویر😂 خری با خر نشست اندر امارات که هم فکری کنند بهر خرابات خر دلقک که گشته بی طویله طلب کرد کاه و یونجه از خلیفه خلیفه خر شد و کردش اجابت به این شرط که کند سد اصابت ولی غافل ز آن که دلقک خر شده شلوار زیرش در وطن تر کسی که نصف خاکش داده بر باد چگونه سد کند طوفان پهپاد خدا را شکر که خر تو خر شده کار خری از خر بخواهد فتح کارزار چنینند دشمنان خاک کوروش شغال و روبه و گاو و خر و موش ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ما را در ندای آگاهی دنبال کنید: @neda_agahi
📖🕊 🕊📖 روزی ملا نصرالدین با کلاه کهنه‌اش وارد بازار شد. کلاه در باد می‌لرزید و رنگش رفته بود. مردم گفتند: «ملا، این کلاه دیگر به تو نمی‌آید. وقتش رسیده یکی نو بخری.» ملا که اهل تکلف نبود، اما دلش خواست ببیند هنرمندان شهر چه می‌کنند، به دکان کلاه‌دوز معروف رفت؛ همان که در بازار به طعنه و مزه‌پرانی مشهور بود. کلاه‌دوز تا ملا را دید، لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «ملا جان، تو را چه به کلاه نو؟! مگر کسی که دنیا را وارونه می‌بیند، کلاه هم لازم دارد؟» ملا گفت: «درست می‌گویی. من دنیا را وارونه می‌بینم، اما وای به حال آن‌که خودش را سرپا می‌پندارد و دیگران را مسخره می‌کند.» کلاه‌دوز کمی از این پاسخ جا خورد، اما همچنان برای اثبات برتری‌اش کلاهی دوخت؛ اما کلاهی که کارش نبود: نخ‌ها شل، لبه‌ها کج، و اندازه‌اش گشادتر از حدّ معمول. او با شیطنت گفت: «کلاه حاضر است؛ فقط مواظب باش باد نبردش!» ملا کلاه را بر سر گذاشت. کلاه چپ و راست می‌چرخید، گاهی روی چشم می‌آمد و گاهی روی گوش. مردم که از کنارشان می‌گذشتند، پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند. اما ملا آرام بود. لبش به تبسمی نرم آراسته، گویی از چیزی باخبر است که دیگران نیستند. کلاه‌دوز که از دیدن خندهٔ مردم کیف کرده بود، جلو آمد و گفت: «راحت است ملا؟» ملا گفت: «از راحتی‌اش که بگذریم، یک فایده بزرگ دارد.» کلاه‌دوز با غرور پرسید: «چه فایده‌ای؟» ملا آهسته و شمرده گفت: «این کلاه به من نشان داد تمسخر، مثل آینه است. هرکس می‌خندد، چهرهٔ خودش را می‌بیند، نه مرا. مردم به این کلاه نمی‌خندند؛ به دستان تو که آن را دوخته‌اند می‌خندند.» کلاه‌دوز خشک شد. ملا ادامه داد: «آدمِ مسخره‌کننده خیال می‌کند دیگران را کوچک می‌کند، اما خودش را در چشم آنان کوتاه می‌سازد. خنده‌ای که از تمسخر برآید، همیشه اول به صاحبش برمی‌گردد؛ مثل سنگی که در چاه بیفتد، صدایش به همان دستی می‌رسد که پرتابش کرده.» کلاه‌دوز سرش را پایین انداخت. ملا کلاه را برداشت، روی میز گذاشت و گفت: «کلاه را نمی‌خواهم. پندی که داد، کافی بود.» از آن روز به بعد کلاه‌دوز هرگاه وسوسه می‌شد کسی را مسخره کند، صدای ملا در گوشش می‌پیچید: تمسخر، پیش از آن‌که به دیگری برسد، صاحبش را رسوا می‌کند. ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ما را در ندای آگاهی دنبال کنید: @neda_agahi