eitaa logo
"تـیـنـاب؛"
16 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
╰•★🖤﷽🖤★•╯ تیناب؛ کلمه‌ای فآرسی، به معنآی رویآ. رویآیِ خود رآ، بآ مآ شریک شوید.✨️ کپی از سناریو، رمان، شخصیت‌ها، پیگرد قانونی و الهی در پیش خواهد داشت . ! 📝𝟭𝟬𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان🤎"
مشاهده در ایتا
دانلود
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' ✨. _بخش‌اول؛اززَبانِ‌سَحَر_ اسمم را صدا زد، همین باعث شد با چشمان پر از بغضم، سرم را بلند کنم و نگاهم را در نگاهش بدوزم. او داشت نگاهم می‌کرد! ثانیه‌ ها گذشتند ُفهمیدم دقایقی‌ست که در چشمان سیه او، غرق شده‌ام! نگاهم را از او دزدیدم و به دستانم که وسایل بیمارستان و سِرُم وصل بودند، دوختم. کمی بعد، صدای باز و بسته شدن درب اتاق را شنیدم.‌ او دیگر در اتاق نبود..:) و باز هم من ماندم و فکر و خیال‌هایم! چشم‌هایم را بستم، و دیگر متوجه هیچ چیز نشدم. _بخش‌چهارم؛اززَبانِ‌سُهیل_ نمی‌دانم باچه جرئتی توانستم به چشم‌هایش زل بزنم. چشم‌هایش از تمام زندگی‌ام زیبا‌تر بودند! باید از آن فضا دور می‌شدم.! "سهیل:من باید برم سحر خانم.. فعلا خدانگهدارتون." انگار که صدایم را نشنید. چون پاسخی از طرف ایشان نشنیدم! درب اتاق را باز کردم و به سمت سرویس بهداشتی آقایان ِبیمارستان حرکت کردم، آبی به صورتم زدم و بعد از بیمارستان خارج شدم. سوار ماشین شدم و به سوی خانه حرکت کردم. _بخش‌اول؛اززَبانِ‌ساحِل_ از منشی بیمارستان، شماره‌ی اتاقی که سحر در آن بستری بود را پرسیدم.. "منشی:خانمِ سَمائی؛ اتاق ِشماره‌ی ¹¹⁸." خودم را به سرعت به اتاق ¹¹⁸ رساندم و با وجود گل و شیرینی‌های در دستم، به سختی در اتاق را باز کردم و با ذوقی که خیلی وقت بود در قلب داشتم، نسبتاً بلند داد زدم: "ساحل:به به، ببین کی به هوش اومده!!! سحر خانممم! هورررراااا" گل و شیرینی‌ را روی یک میز گذاشتم و...
_لِبآس‌هآی‌سآحِل‌دَر‌بَرگهٔ‌‌نوزدَهُم‌✨!_
_سِنآریو‌بَرگهٔ‌‌نوزدَهُم‌✨!_
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' ✨. _بخش‌دوم؛اززَبانِ‌ساحِل_ گل و شیرینی‌ را روی یک میز گذاشتم و به سمت سحر رفتم. با ذوق دست‌هایش را در دستم گرفتم و گفتم: "ساحل:سحرررر! بالاخره به هوش اومدییی!" خنده‌ای کرد و با صدایی آرام گفت: "سحر:آره، بالاخره.." لبخندی روی لبم نشست. چند لحظه به صورتش نگاه کردم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود! بعد کمی خودم را عقب کشیدم و گفتم: "ساحل:خیلی نگرانت بودم.. اصلاً می‌دونی این چند روز چه حالی داشتم؟!" سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد. "سحر:نه.." با ناراحتی گفتم: "ساحل:پس هیچ‌وقت هم نمی‌فهمی!" سحر خندید. همان خنده‌ی آرام و زیبایش. اما بعد از چند لحظه، نگاهش را از من گرفت و به دست‌هایش دوخت. متوجه شدم چیزی ذهنش را مشغول کرده است. آرام پرسیدم: "ساحل:چی شده؟" جوابی نداد. دوباره پرسیدم: "ساحل:سحر؟" نگاهش را بالا آورد و با تردید نگاهم کرد. "سحر:ساحل.." "ساحل:جانم؟" چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: "سحر:سهیل اینجا بود.." لبخند از روی لبم محو شد. "ساحل:آره، می‌دونم.. قبل از اینکه من بیام، اینجا بود." چشمانش را به من دوخت. "سحر:چرا؟" شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: "ساحل:نمی‌دونم.. شاید اومده بود ببینه حالت چطوره." دوباره سکوت کرد. انگار حرف دیگری می‌خواست بزند، اما نمی‌دانست چگونه. من هم چیزی نگفتم و منتظر ماندم. بالاخره لب باز کرد و گفت: "سحر:خیلی آدم خوبیه.." لبخند کمرنگی زدم. "ساحل:آره.. هست." سحر دوباره به روبه‌رو خیره شد. چند ثانیه بعد، آرام گفت: "سحر:وقتی باهام حرف می‌زد، نمی‌دونم چرا..." جمله‌اش را نیمه‌کاره رها کرد. پرسیدم: "ساحل:چرا چی؟" لبخند خجالت‌زده‌ای زد و سرش را پایین انداخت. "سحر:هیچی.." خندیدم و گفتم: "ساحل:نه خیر! حالا که شروع کردی باید تا آخرش بگی!" سحر چیزی نگفت. فقط لبخند زد. و من همان‌جا فهمیدم که احتمالاً این «هیچی»، خیلی هم هیچی نیست.
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' ✨. _بخش‌سوم؛اززَبانِ‌ساحِل_ و من همان‌جا فهمیدم که احتمالاً این «هیچی»، خیلی هم هیچی نیست. اما بیشتر از این اصرار نکردم. سحر تازه از کما بیدار شده بود و اصلاً دلم نمی‌خواست با سؤال‌های زیاد خسته‌اش کنم. جعبه‌ی شیرینی را باز کردم و یکی از شیرینی‌ها را به سمتش گرفتم. "ساحل:بیا، اول یه چیزی بخور، بعداً هرچی خواستی برام تعریف کن." لبخند کوچکی زد و شیرینی را از دستم گرفت. "سحر:باشه." همان لحظه، صدای در اتاق بلند شد. هر دو به سمت در نگاه کردیم. پرستار وارد اتاق شد و گفت: "پرستار:خانم سَمائی، دکتر گفتند چند دقیقه‌ی دیگه برای معاینه میان." سحر سرش را تکان داد. "سحر:چشم." پرستار از اتاق بیرون رفت. من هم بلند شدم و گفتم: "ساحل:پس من فعلاً مزاحمت نمی‌شم. می‌رم یه چایی بگیرم، برمی‌گردم." سحر دستم را گرفت. "سحر:زود برگرد." لبخند زدم. "ساحل:مگه می‌تونم ولت کنم؟" دستش را رها کردم و از اتاق بیرون آمدم. اما همین که در را بستم، نگاهم به انتهای راهرو افتاد. سهیل آنجا ایستاده بود. چند لحظه فقط نگاهش کردم. به نظر می‌رسید منتظر کسی باشد. اما وقتی متوجه حضور من شد، سریع نگاهش را از من گرفت و گوشی‌اش را در دستش فشرد. _بخش‌پَنجُم؛اززَبانِ‌سُهیل_ از بیمارستان بیرون آمده بودم، اما ذهنم هنوز همان‌جا مانده بود. هرچقدر سعی می‌کردم به خودم بگم که اتفاق خاصی نیفتاده، نمی‌توانستم. نگاهش... صدایش... و آن لحظه‌ای که اسمم را صدا زد. گوشی‌ام را از جیبم بیرون آوردم. یک پیام از سهراب داشتم. بازش کردم. "سهراب:سهیل، هر وقت تونستی بهم زنگ بزن. یه چیزی درباره‌ی اون ماجرا فهمیدم." چند ثانیه به پیام خیره شدم. «اون ماجرا...» همان ماجرایی که مدت‌ها بود سعی می‌کردم فراموشش کنم. دوباره به ساختمان بیمارستان نگاه کردم. نمی‌دانستم چرا، اما قبل از اینکه سوار ماشین شوم، برگشتم و وارد بیمارستان شدم. این بار، نه برای دیدن سحر. حداقل... این چیزی بود که سعی داشتم به خودم بگم. به سمت راهرو حرکت کردم. اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای دوست سحر، ساحل را شنیدم. "ساحل:آقا سهیل؟" ایستادم. برگشتم و به زمین چشم دوختم. لبخند کوتاهی زد و گفت: "ساحل:شما اینجا چیکار می‌کنید؟" نگاهی به در اتاق سحر انداختم. و قبل از اینکه جوابی بدهم، صدای افتادن چیزی از داخل اتاق آمد. ساحل با نگرانی به سمت در برگشت. من هم بدون معطلی به طرف اتاق سحر دویدم.
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' تـیـنـآب ؛ ✨. _بخش‌پَنجُم؛اززَبانِ‌سُهیل_ درب اتاق را باز کردم و با نگرانی داخل شدم. سحر کنار تخت ایستاده بود و گلدان کوچکی که روی میز کنار پنجره قرار داشت، روی زمین افتاده بود و چند تکه شده بود. ساحل هم پشت سرم وارد اتاق شد. "ساحل:سحر!" سحر با دست‌پاچگی خم شد تا تکه‌های گلدان را جمع کند. "سهیل:سحر خانم، دست نزنید!" با شنیدن صدایم، همان‌جا متوقف شد. "سحر:من... ببخشید. نمی‌دونم‌ یهو چی‌شد." به سمتش رفتم و گلدان را از روی زمین برداشتم. "سهیل:اشکالی نداره، فقط مواظب خودتون باشید." ساحل به سمت سحر رفت و دستش را گرفت. "ساحل:مگه دکتر نگفت فعلاً زیاد راه نری؟" سحر چیزی نگفت. فقط به گلدان شکسته نگاه می‌کرد. چند لحظه بعد، پرستار هم وارد اتاق شد و با دیدن اوضاع، سریع تکه‌های گلدان را جمع کرد. "پرستار:خانم سَمائی، شما تازه به هوش اومدید، لطفاً فعلاً از تخت فاصله نگیرید." سحر آرام روی تخت نشست. من هم چند قدم عقب رفتم. اما هنوز نگاهم روی صورتش بود. رنگش پریده بود. انگار چیزی ذهنش را به شدت درگیر کرده بود. پرسیدم: "سهیل:حالتون خوبه؟" سرش را بالا آورد. چشم‌های عسلی‌اش به چشم‌هایم گره خورد. "سحر:آره... فقط یه لحظه سرم گیج رفت." قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای دکتر از پشت در آمد. "دکتر:خب خب، ظاهراً من دیر رسیدم!" همه کمی کنار رفتیم. دکتر وارد اتاق شد و بعد از معاینه‌ی کوتاهی، رو به سحر گفت: "دکتر:خداروشکر وضعیتتون خوبه، ولی باید خیلی استراحت کنید. اینکه بعد از دو ماه به هوش اومدید خودش اتفاق بزرگیه، عجله نکنید." سحر سرش را تکان داد. "سحر:چشم دکتر." دکتر چند نکته‌ی دیگر هم گفت و بعد از اتاق خارج شد. من هم احساس کردم بهتر است بیشتر از این نمانم. رو به ساحل کردم و گفتم: "سهیل:من دیگه مزاحم نمی‌شم." ساحل با تعجب نگاهم کرد. "ساحل:شما که تازه برگشتید!" لبخند کوتاهی زدم. "سهیل:یه کاری باهام دارن." نگاهم ناخودآگاه سمت سحر رفت. او هم داشت نگاهم می‌کرد. چند ثانیه سکوت کردیم. بعد سرش را پایین انداخت. "سحر:خدانگهدارتون آقا سهیل." "سهیل:خدانگهدار سحر خانم." از اتاق بیرون آمدم. گوشی‌ام را از جیبم بیرون آوردم و دوباره پیام سهراب را باز کردم. اما این بار، قبل از اینکه به او زنگ بزنم، پیامی دیگر از طرفش رسید: «سهیل، قضیه فقط سپهر نیست... باید درباره‌ی سحر هم باهات حرف بزنم.» دستم روی صفحه‌ی گوشی خشک شد. چند لحظه به همان یک جمله خیره ماندم. سحر؟ دیگر چه چیزی قرار بود درباره‌ی او بفهمم؟
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' تـیـنـآب ؛ ✨. _بخش‌‌شِشُم؛اززَبانِ‌سُهیل_ چند بار پیام سهراب را خواندم. «سهیل، قضیه فقط سپهر نیست... باید درباره‌ی سحر هم باهات حرف بزنم.» نمی‌دانستم چرا با دیدن اسم سحر، دلشوره‌ای عجیب به جانم افتاد. همان لحظه شماره‌اش را گرفتم. پس از چند بوق، جواب داد. "سهراب:بالاخره زنگ زدی داداش!" "سهیل:سهراب، اون حرفت راجع به سحر خانم یعنی چی؟" چند ثانیه سکوت کرد. "سهراب:کجایی؟" "سهیل:بیمارستان." "سهراب:پس از اونجا بیا بیرون. تلفنی نمی‌گم." ابروهایم را درهم کشیدم. "سهیل:یعنی چی نمی‌گی؟ تو که می‌دونی من چقدر از این حرفای نصفه‌نیمه بدم میاد." صدای خنده‌ی کوتاهش از آن طرف خط آمد. "سهراب:می‌دونم. واسه همینم می‌گم بیا." تماس قطع شد. گوشی را داخل جیبم گذاشتم و یک بار دیگر به در اتاق سحر نگاه کردم. آرام زیر لب گفتم: "سهیل:یا علی..." و از بیمارستان خارج شدم. _بخش‌سِوُم؛اززَبانِ‌ساحِل_ وقتی وارد اتاق شدم، سحر کنار پنجره نشسته بود. نگاهش به حیاط بیمارستان بود. آرام کنارش نشستم. "ساحل:چی شده؟" نگاهش را از پنجره گرفت. "سحر:هیچی." لبخند زدم. "ساحل:بازم همون «هیچی»؟" خندید.. ولی خنده‌اش خیلی زود محو شد. بعد از چند لحظه، آرام گفت: "سحر:ساحل..." "ساحل:جانم؟" نگاهش را دوباره به حیاط دوخت. "سحر:من یه خوابی دیدم." کمی جلوتر رفتم. "ساحل:چه خوابی؟" چشم‌هایش را بست. "سحر:یه خونهٔ بود... یه خونهٔ خیلی قدیمی. من توی یه اتاق بودم و صدای یه دختر بچه می‌اومد." نفسم را حبس کردم. "ساحل:خب؟" چشم‌هایش را باز کرد. رنگ صورتش پریده بود. "سحر:بعد... یکی اسم منو صدا زد." "ساحل:کی؟" سحر چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: "سحر:نمی‌دونم... ولی صداش رو می‌شناختم." همان لحظه، گوشی‌اش روی میز شروع به زنگ خوردن کرد. سحر با تعجب به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد. شماره ناشناس بود. دستش را جلو برد تا جواب بدهد. اما درست قبل از اینکه تماس را وصل کند، تماس قطع شد. سحر به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره ماند. من هم چیزی نگفتم. فقط دستش را گرفتم. "ساحل:ولش کن. شاید اشتباهی بوده." سحر سرش را تکان داد. اما نگاهش هنوز روی همان شماره مانده بود. انگار خودش هم باور نکرده بود که آن تماس، فقط یک اشتباه ساده بوده.
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' تـیـنـآب ؛ ✨. _بخش‌چَهارُم؛اززَبانِ‌ساحِل_ چند لحظه‌ای گذشت و سحر هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره مانده بود. آرام دستم را روی دستش گذاشتم. "ساحل:سحر؟" هیچ جوابی نداد. "ساحل:سحر جان؟" بالاخره نگاهش را از گوشی گرفت و به من دوخت. "سحر:ساحل... اون شماره..." "ساحل:چی؟" گوشی را به سمتم گرفت. "سحر:من این شماره رو قبلاً دیدم." ابروهایم را درهم کشیدم. "ساحل:کِی؟" سحر چند لحظه فکر کرد. "سحر:نمی‌دونم... ولی مطمئنم یه جایی دیدمش." گوشی را از دستش گرفتم و شماره را نگاه کردم. "ساحل:شاید توی مخاطبات بوده و یادت رفته." سرش را به آرامی تکان داد. "سحر:نه... من شماره‌ی این آدم رو توی گوشیم ندارم." چند ثانیه سکوت بینمان افتاد. صدای رفت‌وآمد پرستارها از پشت در می‌آمد، اما داخل اتاق، همه‌چیز عجیب ساکت شده بود. نگاهم را دوباره به سحر دوختم. "ساحل:خوابت رو کامل برام تعریف کن." سحر آهی کشید و خودش را به پشتی تخت تکیه داد. "سحر:گفتم یه خونه‌ی قدیمی بود، درسته؟" "ساحل:آره." "سحر:ولی فقط قدیمی نبود... انگار سال‌ها بود کسی اونجا زندگی نکرده بود." کمی مکث کرد. "سحر:دیوارهاش ترک خورده بودن، پنجره‌هاش شکسته بودن و یه راهروی خیلی طولانی داشت." "ساحل:بعد تو اونجا تنها بودی؟" سحر سرش را پایین انداخت. "سحر:فکر می‌کردم آره." "ساحل:فکر می‌کردی؟" چشم‌هایش را بالا آورد. "سحر:چون هرچقدر راه می‌رفتم، صدای قدم‌های یکی پشت سرم می‌اومد." موهای تنم سیخ شد. "ساحل:صدای قدم؟" "سحر:آره... اول آروم بود، بعد نزدیک‌تر می‌شد." صدایش آرام‌تر شد. "سحر:هر بار برمی‌گشتم، هیچ‌کس نبود." نفسم را آهسته بیرون دادم. "ساحل:اون دختر بچه چی؟" سحر چند لحظه سکوت کرد. "سحر:اون صدا از انتهای همون راهرو می‌اومد." "ساحل:چی می‌گفت؟" سحر چشم‌هایش را بست. "سحر:اول فقط گریه می‌کرد." "ساحل:بعد؟" "سحر:بعد یه چیزی گفت." لب‌هایم را روی هم فشردم. "ساحل:چی گفت؟" سحر با صدایی لرزان جواب داد: "سحر:گفت... «سحر، نرو.»" چند لحظه هیچ‌کداممان حرف نزدیم. "ساحل:بعد تو چی کار کردی؟" "سحر:رفتم سمت صدا." "ساحل:و دختره رو دیدی؟" سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد. "سحر:نه." "ساحل:پس چی دیدی؟" سحر چشمانش را باز کرد و مستقیم به من نگاه کرد. "سحر:یه در." "ساحل:درِ چی؟" "سحر:نمی‌دونم." دستش را دور انگشتانم محکم‌تر کرد. "سحر:ولی پشت اون در، صدای یه نفر دیگه هم می‌اومد." "ساحل:کی؟" سحر لب‌هایش را تکان داد، اما چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد. "سحر:صدای یه مرد." "ساحل:چی می‌گفت؟" چشم‌هایش پر از اشک شد. "سحر:اسمم رو صدا می‌زد." "ساحل:همون صدایی که گفتی می‌شناختیش؟" آرام سرش را تکان داد. "سحر:آره." "ساحل:صدای کی بود؟" سحر به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. "سحر:نمی‌دونم... ولی وقتی بیدار شدم، هنوز صدای اون مرد توی گوشم بود." همان لحظه گوشی دوباره لرزید. هر دو با وحشت به صفحه نگاه کردیم. همان شماره‌ی ناشناس بود. این بار، فقط یک پیام آمده بود. سحر با دست‌هایی لرزان صفحه را باز کرد. پیام کوتاه بود. «بالاخره بیدار شدی، سحر؟»
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' تـیـنـآب ؛ ✨. _بخش‌پَنجُم؛اززَبانِ‌ساحِل_ چند ثانیه طول کشید تا سحر بتواند صفحه‌ی گوشی را از جلوی چشمانش پایین بیاورد. صورتش رنگ نداشت. "ساحل:چی نوشته؟" گوشی را به سمت من گرفت. پیام را خواندم و چند لحظه چیزی نگفتم. "ساحل:این شماره رو واقعاً نمی‌شناسی؟" سحر سرش را به آرامی تکان داد. "سحر:نه." "ساحل:پس چرا نوشته بالاخره بیدار شدی؟" سحر شانه‌هایش را بالا انداخت. "سحر:نمی‌دونم." گوشی را از دستش گرفتم. "ساحل:جوابش رو نده." سحر دستش را جلو آورد و گوشی را دوباره از من گرفت. "سحر:نمی‌خوام جواب بدم." "ساحل:پس بذارش کنار." گوشی را روی میز گذاشت. اما نگاهش هنوز روی آن ثابت مانده بود. دستش را گرفتم و آرام فشردم. "ساحل:بهش فکر نکن." لبخند کم‌رنگی زد. "سحر:سعی می‌کنم." چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: "سحر:ساحل؟" "ساحل:جانم؟" "سحر:فکر می‌کنی آدم می‌تونه یه نفر رو فقط با یه بار دیدن، اینقدر دوست داشته باشه؟" لبخند روی لبم نشست. "ساحل:بالاخره رسیدیم به اصل مطلب." سحر سریع سرش را پایین انداخت. "سحر:اصل مطلبی وجود نداره." "ساحل:آره، حتماً." "سحر:جدی می‌گم." خندیدم:) "ساحل:باشه، منم باور کردم." سحر با گوشه‌ی شالش بازی می‌کرد. بعد از چند لحظه آرام پرسید: "سحر:به نظرت... ممکنه اون اصلاً به من فکر نکنه؟" "ساحل:اون کیه؟" سحر با خجالت نگاهم کرد. "سحر:خودت می‌دونی." لبخندم عمیق‌تر شد. "ساحل:سهیل؟" گونه‌هایش سرخ شد. "سحر:آره." چند لحظه به چهره‌اش نگاه کردم. "ساحل:نمی‌دونم سحر." مکث کردم. "ساحل:ولی اگه قرار باشه چیزی بینتون شکل بگیره، بهتره عجله نکنی." سحر آرام سرش را تکان داد. "سحر:منم عجله‌ای ندارم." همان لحظه صدای آرامی از راهرو شنیده شد. صدای قدم‌های کسی که به سمت اتاق می‌آمد. سحر بی‌اختیار سرش را بلند کرد. قلبش یک‌باره تندتر زد. دستگیره‌ی در پایین رفت. در باز شد. سهیل پشت در ایستاده بود. با همان چهره‌ی آرام و نگاه همیشگی‌اش. "سهیل:سلام علیکم." سحر لبخند زد. "سحر:سلام آقا سهیل." سهیل نگاه کوتاهی به من انداخت و بعد دوباره چشم‌هایش را پایین انداخت. "سهیل:مزاحم نیستم؟" لبخندی زدم و از جایم بلند شدم. "ساحل:نه آقا سهیل، اتفاقاً من داشتم می‌رفتم یه چیزی برای سحر بگیرم." سحر با تعجب به من نگاه کرد. "سحر:ولی ساحل..." من با شیطنت چشمکی به او زدم. "ساحل:الان برمی‌گردم." و قبل از اینکه سحر فرصت کند چیزی بگوید، از اتاق بیرون اومدم. سهیل چند لحظه همان‌جا ایستاد. بعد صندلی کنار تخت را جلو کشید و با گفتن ِ"بااجازه؟" نشست. "سهیل:حالتون بهتره؟" سحر لبخند کوچکی زد. "سحر:خیلی بهترم." "سهیل:خداروشکر." سکوت کوتاهی بینشان افتاد. سحر نگاهش را به دستان سهیل دوخت. سهیل هم انگار چیزی برای گفتن داشت، اما مردد بود. بالاخره آرام گفت: "سهیل:یه چیزی می‌خواستم ازتون بپرسم." سحر سرش را بالا آورد. "سحر:بفرمایید." سهیل چند لحظه مکث کرد. "سهیل:قبل از اینکه به کما برید، اتفاق خاصی افتاده بود؟" سحر برای لحظه‌ای خشکش زد. چشمانش ناخودآگاه به سمت گوشی روی میز رفت. و درست همان لحظه، بدون هیچ دلیلی، صدای آرام همان دختر بچه برای یک لحظه در گوشش پیچید. «سحر... نرو.» سحر پلک زد. صدا ناپدید شده بود. سهیل متوجه تغییر حالتش شد. "سهیل:سحر خانم؟" سحر نفس عمیقی کشید و نگاهش را به او برگرداند. "سحر:چیزی نیست." اما هردوی آنها خوب می‌دانستند که واقعا، یه چیزی هست.
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' تـیـنـآب ؛ ✨. _بخش‌...؛اززَبانِ‌سَحَر_ چند هفته از آن روزها گذشته بود و حالا در خانه بودم. بالاخره بیمارستان، بخیه‌ها، داروها و آن همه رفت‌وآمد تمام شده بود و من دوباره به خانه‌ی خودم برگشته بودم. خانه، مثل همیشه ساکت بود. اما این بار سکوتش برایم غریب نبود. روی کاناپه نشسته بودم و به گلدان کوچکی که روی میز گذاشته بودم نگاه می‌کردم. کم‌کم داشتم به زندگی عادی برمی‌گشتم. دانشگاه را دوباره شروع کرده بودم و مغازه هم چند روزی بود که باز شده بود. البته هنوز زانویم گاهی درد می‌گرفت، اما دیگر آن‌قدر شدید نبود که نتوانم راه بروم. صدای زنگ در، رشته‌ی افکارم را پاره کرد. بلند شدم و با احتیاط به سمت در رفتم. وقتی در را باز کردم، با چهره‌ی آشنایی رو به رو شدم. "سحر:سلام آقا سهیل." سهیل لبخند کوتاهی زد. "سهیل:سلام علیکم سحر خانم." چند لحظه همان‌طور پشت در ایستاد. بعد چیزی را که در دستش بود، بالا آورد. یک دسته کلید. "سهیل:اومدم اینو تحویلتون بدم." با تعجب به کلیدها نگاه کردم. "سحر:این چیه؟" سهیل کلید را به سمتم گرفت. "سهیل:کلید جدید خونه‌ست." دستم را جلو بردم و کلید را گرفتم. "سحر:ولی... چرا؟" سهیل کمی مکث کرد. "سهیل:اون کلیدی که دفعه‌ی قبل داخل خونه جا گذاشته بودید، دیگه قابل اعتماد نیست." لبخند کوچکی زدم. "سحر:یعنی چی قابل اعتماد نیست؟" "سهیل:یعنی ممکنه یکی پیداش کرده باشه." نگاهم را به کلید انداختم. "سحر:آخه من حتی نمی‌دونم کجا گمش کردم." سهیل سرش را تکان داد. "سهیل:دقیقاً به همین دلیل بهتره خیالمون راحت باشه." با شنیدن «خیالمون راحت باشه» لبخندم پررنگ‌تر شد. "سحر:خیالمون؟" سهیل لحظه‌ای سکوت کرد. بعد انگار تازه متوجه حرف خودش شده باشد، نگاهش را پایین انداخت. "سهیل:منظورم... خیالتون راحت باشه." خنده‌ام گرفت. "سحر:باشه آقا سهیل." سهیل لبخند محوی زد. "سهیل:راستی، قفل رو هم عوض کردم." با تعجب به او نگاه کردم. "سحر:شما قفل رو عوض کردید؟" "سهیل:بله." "سحر:ولی چرا خودتون زحمت کشیدید؟ من می‌تونستم..." سهیل آرام حرفم را قطع کرد. "سهیل:می‌دونم. مکث کوتاهی کرد. "سهیل:ولی شما به من سپرده بودید." چیزی نگفتم. فقط کلید را میان انگشتانم چرخاندم. "سحر:واقعاً ممنونم." سهیل لبخند زد. "سهیل:خواهش می‌کنم." چند ثانیه سکوت بینمان افتاد. بعد صدای خنده‌ی کسی از انتهای کوچه آمد. سرم را بلند کردم. ساره بود. دستش را برایمان تکان داد و گفت: "ساره:سهیل! تو هنوز اونجایی؟" سهیل با خنده برگشت. "سهیل:دارم میام." بعد دوباره رو به من کرد. "سهیل:اگر کاری داشتید، خبر بدید." لبخند زدم. "سحر:چشم، خدافظ." چند قدم رفت. اما قبل از اینکه کاملاً دور شود، برگشت. "سهیل:سحر خانم؟" "سحر:بله؟" "سهیل:امشب اگر وقت داشتید، بیاید خونه‌ی ما." ابروهایم را بالا انداختم. "سحر:امشب؟ من؟" سهیل خندید. "سهیل:بله، شما." "سحر:برای چی؟" "سهیل:ساره می‌گفت دلش برای شما تنگ شده." لبخند زدم. "سحر:فقط ساره؟" سهیل برای چند لحظه ساکت ماند و گونه‌هایش سرخ شد. بعد با همان گونه‌های سرخش گفت: "سهیل:مادرم هم همین‌طور." لبخندم محو نشد. اما چیزی در دلم آرام و شیرین تکان خورد. سهیل خداحافظی کرد و رفت. در را بستم و به کلیدی که هنوز در دستم بود نگاه کردم. کلیدی که قرار بود فقط درِ خانه‌ام را باز کند؛ اما نمی‌دانستم چرا احساس می‌کردم این کلید، درِ یک اتفاق تازه را هم باز کرده است.
'طُ‌تینآبِ‌مَنی💙؛' تـیـنـآب ؛ ✨. _بخش‌چَهآرم؛اززَبانِ‌سَحَر_ همان شب، بعد از کلی فکر کردن، بالاخره تصمیم گرفتم به خانه‌ی سهیل بروم. راستش را بخواهید، بیشتر از اینکه برای دیدن ساره هیجان داشته باشم، از دیدن خود سهیل دلشوره داشتم. جلوی آینه ایستادم و شالم را مرتب کردم. با خودم گفتم: «سحر:خب که چی؟ مگه قراره اتفاق خاصی بیفته؟» چند ثانیه به خودم نگاه کردم. «سحر:فقط می‌ری یه دیدن ساده، همین.» کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. وقتی به خانه‌ی آنها رسیدم، چند ضربه آرام به در زدم. چند لحظه بعد، در باز شد. اما کسی که پشت در ایستاده بود، ساره نبود. سهیل بود. برای چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردیم. سهیل کمی کنار رفت و گفت: "سهیل:سلام علیکم، خوش اومدید." "سحر:سلام آقا سهیل، ممنونم." وارد حیاط شدم. بوی چای تازه‌دم شده همه‌جا پیچیده بود. صدای ساره از داخل خانه آمد: "ساره:سحررر! بالاخره اومدی؟" لبخند زدم. "سحر:سلام عزیزدلم، آره، اومدم." ساره با عجله از داخل خانه بیرون آمد و مرا در آغوش گرفت. "ساره:دلم برات یه ذره شده بود!" خندیدم. "سحر:منم دلم برات تنگ شده بود." سهیل همان نزدیکی ایستاده بود و با لبخند به ما نگاه می‌کرد. ساره دستم را گرفت و مرا به سمت داخل خانه کشید. "ساره:بیا که مامان از صبح منتظرته." همین که وارد خانه شدیم، سهیلا خانم با روی خوش به استقبالم آمد. "سهیلا‌خانم:سلام دخترم، خوش اومدی." "سحر:سلام مادر جان، خیلی ممنونم." او مرا در آغوش گرفت و بعد دستم را گرفت و کنار خودش نشاند. "سهیلا‌خانم:حالت بهتره؟ زانوت چطوره؟" "سحر:خیلی بهترم، خدا رو شکر." "سهیلا‌خانم:الهی شکر." ساره روبه‌رویم نشست و با شیطنت گفت: "ساره:راستی، سهیل کلید جدید رو بهت داد؟" نگاهم ناخودآگاه به سمت سهیل رفت. او کنار پنجره ایستاده بود و برای خودش چای می‌ریخت. "سحر:بله." ساره خندید. "ساره:خب پس، بالاخره تونست خیالش راحت بشه." سهیل بدون اینکه برگردد، گفت: "سهیل:ساره خانم، شما لطفا چایی‌تون‌ رو بخورید." ساره خنده‌اش گرفت. "ساره:چشم داداشی!" سهیل برگشت و نگاهش کرد. "سهیل:باز شروع کردی؟" من خنده‌ام گرفت. سهیلا خانم هم لبخندی زد و گفت: "سهیلا‌خانم:شما دوتا از وقتی بچه بودید همین بودید." همه خندیدیم. فضای خانه گرم و صمیمی شده بود. آن‌قدر صمیمی که برای چند لحظه یادم رفت من مهمان این خانه‌ام. احساس می‌کردم مدت‌هاست این آدم‌ها را می‌شناسم. چند دقیقه بعد، ساره ناگهان رو به من کرد و گفت: "ساره:سحر جان، یه چیزی می‌خوام بهت نشون بدم." "سحر:چی؟" دستم را گرفت و بلند شد. "ساره:بیا اتاقم." با تعجب دنبالش راه افتادم. سهیل که متوجه شده بود، پرسید: "سهیل:چی شده؟" ساره برگشت و گفت: "ساره:راز بین دخترهاست آقا سهیل!" سهیل لبخند زد. "سهیل:اوه، پس بنده دخالت نمی‌کنم." ساره مرا با خودش برد. اما درست وقتی از کنار سهیل رد می‌شدم، صدایش را شنیدم. "سهیل:سحر خانم؟" ایستادم و برگشتم. "سحر:بله؟" لبخند آرامی زد. "سهیل:کلید رو گم نکنید دیگه." چشمانم را ریز کردم. "سحر:خیلی ممنون! هنوز یه شب نشده شروع کردید!" خندید. "سهیل:شوخی کردم." من هم خندیدم و همراه ساره به اتاق رفتیم.
_ ۴۰ تا شدیم، پارت های بعدی رو می‌ذارم..