به دنیایی دل بستیم که در آن؛
حسین مجبور شد بدن علیاکبر رو
تو عبا بریزه تا تکههاش رو بتونه جمع کنه..
تو سنگینی،
شبیه بغضِ تویِ آخرین نامه،
که هم سوزوندنت دشوارِ،
هم تا کردنت سختِ..
اونجا که روضه خون میگه:
لشکربنیامیه هلهله کردند
این روزارو فقط شنیده بودیم؛که دیدیم
وقتی آدم امنِ زندگیت بیاد
همهی چیزهای خوب دنبالش میان
پیدایت میکنن و با تو میمونن...
کار رو به جایی رسوندن که ارزش یه زن رو با ظاهرش بسنجن،،
شاید زیاد زمان نبره اینو تو ذهنِ مردها جا بندازید که؛
اگه یه زن مریض بشه یا زیباییش از بین بره،
یا پیری بیاد سراغش،چون جذابیتش رو از دست میده دیگه باید راحت کنار گذاشته بشه...