شب عاشورا آقا فرمود هر کی میخواد بره، راه بازه...
بعضیا رفتن، چون اجازه داشتن..
بعضیا موندن، چون دلشون رضایت آقا رو میخواست...
فرق داره بین اینکه آقا بذاره بری،
یا دوست داشته باشه بمونی...
امروز هم قصه همونه؛
خیلیا با اجازه میرن چون میتونن،
خیلیا میمونن چون نمیخوان آقاشون رو
تنها بذارن...
دیشب قبل تجمع،یه دختر بچه یه حرفی زد که دلمو لرزوند...
یه خانم بیحجاب رد شد
دختر بچهی ۴/۵ساله گفت:بزرگ شم میخوام از این لباسا بپوشم...
بچهها بیشتر از اینکه به حرفای ما گوش بدن، دارن رفتارای دور و برشونو نگاه میکنن...
راستش دلم بیشتر برای اون خانم سوخت... چون شاید خودش ندونه چند نفر دارن ازش الگو میگیرن... تصور اینکه آدم باعث بشه بقیه هم سمت گناه برن، واقعا سنگینه و آدمو به فکر فرو میبره..
یاد مستند شنود افتادم...
داستان سمیرا و خانوادهی فرشید پشت چراغ قرمز...
ترسناکترین بخشش اینه که خیلی وقتها
آدم فکر میکنه کارش فقط به خودش مربوطه، در حالی که ممکنه روی ذهن و زندگی دهها نفر دیگه هم اثر بذاره...
مثل همون اثری که سمیرا رو ذهن همسر و دختر فرشید گذاشت و اونا رفتن به مسیری که هرزگی رو تجربه کنن..
بعضی اتفاقها وقتی از بیرون نگاهشون میکنی، تازه عمق ماجرا رو میفهمی...
وقتی مسئول کشور خودش میگه مردم فقیر و گرسنهان، ترامپ حرامزاده هم وقیح میشه و به ملت ایران برچسب گرسنگی میزنه بعضی حرفا هزینه داره...
چند روز پیش یه خبر پخش شد که قراره با
گفتن #مرگ_بر_آمریکا برخورد بشه...
خیلیها واکنش نشون دادن و نسبت بهش انتقاد کردن.. بعد از موج واکنشهای مردم، مسئولین اومدن و خبر رو تکذیب کردن...
گاهی بعضی حرفها و تصمیمها رو مطرح میکنن تا ببینن بازخورد مردم چیه.. اگه جامعه واکنش خاصی نشون نده، بعدا راحتتر میتونن همون موضوع رو جلو ببرن و حتی تبدیلش کنن به یه تصمیم رسمی...
بعضیا فکر میکنن صدای مردم به جایی نمیرسه، ولی همین اتفاق نشون داد وقتی یه مطالبه عمومی شکل بگیره و مردم نسبت به یه موضوع حساس باشن، نمیشه به راحتی از کنارش رد شد...
مردم اگه بخوان، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنن میتونن تأثیرگذار باشن...