یادش بخیر... اصلا فکر کردن به اون روزا حالمو خوب میکنه...
دلم لک زده واسه اون وقتا که با بچهها میزدیم به دلِ باغ برای چیدن شاتوت. هنوزم انگار اون منظره جلوی چشممه؛ دستای همهمون قرمزِ قرمز، لب و لوچههای بنفش، بعد یهو میزدیم زیر خنده که "کی صورتش بیشتر قرمز و کثیف شده!"
قشنگیش به همین بود دیگه؛
انقد میخوردیم که دلمون دیگه جا نداشت، ولی بازم کاسههامونو پر میکردیم که ببریم خونه...
واقعا چه روزای بیدغدغه و خوشی بود...
نه غمی، نه فکری. فقط ما بودیم و صدای خندههامون لای درختای شاتوت...
کاش میشد واسه یه بارم که شده، دوباره همونطوری برگردیم به اون روزا..
محلهی قدیمیمون یه تیکه زمین شالیزار بود دو طرفش پر از درختای شاتوت بود...
صاحب زمین هم زیاد سخت نمیگرفت، ظهرها ما بچهها میرفتیم شاتوت میچیدیم و میخوردیم، دستامونم سیاه میشد 😅
الان که از اونجا رد میشم، دیگه خبری از اون باغ و زمین نیست، همش شده آپارتمان و سیمان...
هروقت رد میشم ناخودآگاه وایمیسم، یه نفس میکشم و یاد اون روزای خوش بچگی میافتم...
خواهرم چندروزه سعی داره پوشک رو از خواهرزادم ورداره..
گاهی تو شورتش خرابکاری میکنه...
خواهرم اینطوری ازش میپرسه
کی تو شورتت کثیف کرد ؟!!
(که مثلا شخصیت بچهاش خرد نشه)
خواهرزادم برمیگرده میگه دایی...😂
شخصیت دایی رو چرا خراب میکنی نَمرده تَن..🤡
هی میگه جنگ بده،…
داداش ما هم کلاس اول خوندیم،
میدونیم جنگ اَخ و جیزه... 😅
یه بارم بگو دقیقا چی شده،
کی چی کار کرده…
کی حمله کرده،کی ظالمه کی مظلوم..!!
این جور مواقع زبونشون لکنت میگیره...
این مدل خنثیبازی،بیشتر از خودِ جنگ رو اعصابه...
آره نمیشه خودت رو صلح طلب نشون بدی
و از اصل ماجرا فرار کنی..
خیابونای شمال اینطوریه که همه با همدیگه محرمن...!!
برای بعضی از خانما،منه غریبه با اونی که دستش تو دستشه فرقی ندارم همونطور که برای اون تو خلوت لباس میپوشه برای منم تو خیابون میپوشه...🦦