گُلِ من،
گاهی بداخلاق و کمحوصله و مغرور بود؛
امّا ماندنی بود.
این بودنش بود که او را تبدیل
به گل من کرده بود!
-شازدهکوچولو
من سرم درد میکند،
کمرم هم درد میکند و افکارم هم
جور غریبی شدهاند!
گویی آنها هم درد میکنند؛
امروز غمگینم.
-داستایفسکی
عشق کوتاه است،
اما فراموش کردن آن عشق،
گاهی عمری طول میکشد.
ما جدا میشویم، اما صدای قدمهای کسی
که دوستش داشتیم، تا مدتها در دل میپیچد!
-پابلونرودا
دیار، دیار غربت بود.
عطر دلتنگی و غربت، در همهجا لانه
گزیده بود. بر صندوقچهی کوچک
گوشهی اتاق، گرد غم بود.
لابهلای طرهی موهایم نیز.
بر ذرهذرهی جاروی گوشهی خانه هم
همینطور. آبی اما نبود. حتی تکهپارچهی
نمزدهای هم نبود. نور نیز نبود؛ ظلمات بود
و شب. دیار، دیار غربت بود!
-وارش