eitaa logo
تـینـٰار.
480 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
تـینـٰار.
+شعر می‌خوانی باباجان؟!
+شعر می‌خوانی باباجان؟!
تـینـٰار.
+شعر می‌خوانی باباجان؟!
تو چه دانی که پس هر نگه ساده‌یِ من؛ چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ست؟!
تـینـٰار.
تو چه دانی که پس هر نگه ساده‌یِ من؛ چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ست؟!
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز؛ بر من افتد، چه عذاب و ستمی‌ست..
تـینـٰار.
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز؛ بر من افتد، چه عذاب و ستمی‌ست..
دردم این نیست ولی دردم این است که من بی تو دگر،
تـینـٰار.
دردم این نیست ولی دردم این است که من بی تو دگر،
از جهان دورم و بی‌خویشتنم.. پوپکم؛ آهوکم! تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم(:
•مهدي‌اخوان‌ثـٰالث•
. محفلِ 'تـینـٰار' .
-مکتوبي برايِ تويي که مي‌خواني- گفت" زندگی پر از درد و سختیه، درست! ولی چیزایِ قشنگش هم کم و ناچیز نیست؛ فقط ماها چون عادت داریم چیزایی که داریمُ نادیده بگیریم، قشنگیارو هم نمی‌بینیم.. بخارِ چایی،نم‌نمِ بارون، دونه‌هایِ برف، گرمایِ دلچسبِ خونه، خنکایِ نسیمِ بهاری وَ وَ وَ.. اگه بخوام برات بشمارم تا چندین سال تموم نمی‌شه که نمی‌شه(:" پس زیبایی‌هایِ اطرافت رو هم ببین عزیزجان.!
تـینـٰار.
گاه آنقدر غم، گریبان‌گیرت می‌شود که چاره‌ای جز رفتن نمی‌بینی..
مهرت که به دلم افتاد با خود زمزمه کردم: تمام شد دردها، آغوشی دارم که برای ِمن است..! ولیکن هنگامی که رفتی، مغزم بر سر ِقلبم فریاد زد که: دیوانه! زندگی دروغِ تلخی بیش نیست؛ باور مکن . .
نمی‌دانم از چه بنویسم؛ گویا قلمم شکسته؛ جوهرم خشک شدهُ ورقه‌ها شُرحه‌ شُرحه شده‌اند.. انگار سالهاست که باران نباریدهُ همه‌جا، خشکسالی شده؛ ترک‌هایِ زمین از صد فرسخی هم پیداست! قلمِ نو که دست‌ می‌گیرم، خشکُ آزار دهنده‌ست؛ صدایِ آوازِ قلمِ محزون بر ورقه‌هایِ کاغذی، گوش‌خراش است. رنگش تیره‌ستُ تیرهُ تیره.. ذهنم مملو از خطوطِ مبهمی‌ست که گوئیا حرف‌هایی برایِ گفتن دارندُ نیاز به مرتب‌کردن دارند ولیکن قفسه‌یِ حرف‌ها و فکرها شکسته‌ُ عاجزم از طبقه‌بندی‌شان.. آشفتگی نیز به سانِ بختک دور تا دورِ اتاقم را گرفته، حتی پشتِ در، پنجره، پشتِ برگ‌هایِ سبزِ گیاهی که از غمِ هجران رنگش رو به زردی می‌رود و حتی نخ به نخِ پیراهنِ تنم(: انگار در یک شبِ تاریک که حتی مآه هم علاقه‌ای به درخشش نداشته، آخرِ کوچه‌یِ بن‌بست، در سوزُ سرمایِ پس از برفِ زمستان، درست هم‌زمان با رفتنش، همراه با دلتنگیِ نبودِ یـٰآر، دفتر عکس‌ها و خاطراتِ مغزم را با شعله‌یِ کوچکی از اشک و آتش، سوزانیدم. "من، خود نیز همراهِ تصویرِ چشمانش، در آن شعله‌یِ لرزان سوختم.." _‌وارِش
هدایت شده از -درسرگم
‏از چک کردن گوشیم برای پیامایی که هیچوقت دریافت نمی‌کنم خسته شدم
همانا آنچه که ما می‌پنداشتیم گذرِ روزگار است؛ تکرارِ غم بود.