تـینـٰار.
شعر بخونیم باباجآن؟
سالها قسمتِ من از تو فقط حسرت بود؛
ساده گفتی که نشد دوریِ ما قسمت بود..
تـینـٰار.
سالها قسمتِ من از تو فقط حسرت بود؛ ساده گفتی که نشد دوریِ ما قسمت بود..
منِ ساده به خیالم که تو جلدم بودی!
تو نگو مرغِ دلت،منتظرِ فرصت بود(:
تـینـٰار.
منِ ساده به خیالم که تو جلدم بودی! تو نگو مرغِ دلت،منتظرِ فرصت بود(:
آن همه عاشقیِ اصل، همه مالِ خودت؛
فقط ارزان نفروشی که گرانقیمت بود..
تـینـٰار.
آن همه عاشقیِ اصل، همه مالِ خودت؛ فقط ارزان نفروشی که گرانقیمت بود..
عشق را مثلِ نفس، مثل تپش میدیدم!
در نگاهِ تو ولی عشق، فقط عادت بود.
تـینـٰار.
عشق را مثلِ نفس، مثل تپش میدیدم! در نگاهِ تو ولی عشق، فقط عادت بود.
چه غریبانه تو را مثلِ وطن میدیدم؛
بعد دیدم که دلت مملکتِ غربت بود!
تـینـٰار.
چه غریبانه تو را مثلِ وطن میدیدم؛ بعد دیدم که دلت مملکتِ غربت بود!
نفسی که تو کشیدی، نفسِ سیری بود..
نفسی که نکشیدم، نفسِ راحت بود((:
هدایت شده از پچپچِوارش.
راستش میخوام بگم که چیزی درست نمیشه رفقا.
ما فقط عادت میکنیم به خراب بودنِ اوضاع، عادت میکنیم!
درست نمیشه ما فقط سعی میکنیم کنار بیایم و این "سعیکردن" میشه یه روتینِ همیشگی..
-غم موندگاره.
غم از ذراتِ وجودش لبریزشده بود؛ به دنبال پناهگهی
برایِ گریختن از آن تودهیِ سیاه میگشت.
آغوشی امن، انسانی امن و یا حتی امیدی امن.
امیدی که مدتها بود که ترکِ آغوشش کرده بود و
او را در ظلمت رهانیده بود.
امیدی که بیش از هر زمانی میبایست که باشد و نبود؛
همانی که ذره ذره از میانِ دستانش ربوده شد.
توسط همان موجوداتِ سِرّی، "آدمکها".
او میگریخت.
از خودش، از انسانها، از خاطرات، از انعکاسِ رخسارهها،
از پژواکِ صداها، حرفها، کلمات، جملات..