چشمانم رو به بستهشدن میروند؛ ولیکن همچنان خیره
به صفحهیِ این مستطیلِ رنگین، منتظرم و انتظار میکشم!
بلکه خبری از تو به دستم برسد، بلکه چشمانم
ببینند خبری
از تو را، بلکه صدایت را بشنوم که با شادابیِ همیشگی،
سلام میکنی..
برایِ لحظاتی چشمانم را میبندم اما گویا تصویرِ چشمانت
مرا فرا میخواند؛ به تندی برایِ یافتن تصویری از چشمانت
آنها را باز میکنم و باز، محوِ آن چشمانِ ستارهمانند میشوم..
+نظرت راجبِ پاییز چیه؟
_نظرِ من؟ از نظرِ من، پاییز، آن عضوِ خوفناک و غمانگیزِ سال نیست.
از نظرِ من، پاییز باعث و بانیِ دلتنگیها و فراقها نیست.
چیزی فراتر از اینهاست..
نه اینکه پاییز مقصر باشدها، نه!
مقصر ماییم. انسانها؛ دلهای بیقراری که صبح تا شب و شب تا صبح آن را در سینه حمل کرده و به ناکجاآباد میبریم..
ماییم که بیهیچ لبخندی از سمتِ زندگانی، بیش از حد آن را در آغوش میفشاریم. دوست میداریم و میگذرانیم.
+زندگانی را؟
_آری. این زندگی را با هجمههایش.
با غمِ بر دوش گذاردهاش..
با انسانهایش؛ همانهایی که با رفتارهایِ منحوسشان، مشوشمان میکنند و خم به ابروی نمیآورند..
خلاصه که عزیزِ جآن؛ گر به دنبالِ مقصر برایِ اندوههایت میگردی، پاییز را بهانه مکن.
[دلِ بیقرار، بهارش نیز، پاییز است..]
Alireza Arianfar11 - Adam Fazaee - Alireza Arianfar (320).mp3
زمان:
حجم:
8M
آدم فضایی، سلام.
[غم]
همهچیز بر میگشت به روز رفتنت..
تو رفته بودی و انگار، یک لشکرِ پیروز در میدانِ جنگ، تسلیم لشکر شکست خورده شده است.
تو رفته بودی و انگار، صیاد دلش را به دریا زده بود و بهجای تور، خودش را درون آب پرت کرده بود.
تو رفتنت شبیه بود به زمستان 14 بهمن سال 1350، بیسابقه و مرگبار.
همهچیز باز میگشت به فتوای جدایی که از دهانِ تو جاری شد و باید، این فتوا مثل عهدنامهی گلستان و ترکمنچای در تاریخ ثبت میشد!
چون با رفتنت انسانی، بیآنکه بمیرد دست از زندگی کشید..
تو رفته بودی و انگار؛ مرا هم برده بودی از خود..
_مریمعباسی📜
`تـینـٰار | Tinar.شب به گلستان تنها (1).mp3
زمان:
حجم:
3.5M
آن شبِ جانفرسا من، بیتو نیاسودم؛منتظرت بودم..
_با احتیاط و در خلوتِ خویش گوش دهید!