eitaa logo
تـینـٰار.
480 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
__
+نظرت راجبِ پاییز چیه؟ _نظرِ من؟ از نظرِ من، پاییز، آن عضوِ خوفناک و غم‌انگیزِ سال نیست. از نظرِ من، پاییز باعث و بانیِ دلتنگی‌ها و فراق‌ها نیست. چیزی فراتر از این‌هاست.. نه اینکه پاییز مقصر باشد‌ها، نه! مقصر ماییم. انسان‌ها؛ دل‌های بی‌قراری که صبح تا شب و شب تا صبح آن‌ را در سینه حمل کرده و به ناکجاآباد می‌بریم.. ماییم که بی‌هیچ لب‌خندی از سمتِ زندگانی، بیش از حد آن را در آغوش می‌فشاریم. دوست می‌داریم و می‌گذرانیم. +زندگانی را؟ _آری. این زندگی را با هجمه‌هایش. با غمِ بر دوش گذارده‌اش.. با انسان‌هایش؛ همان‌هایی که با رفتارهایِ منحوس‌شان، مشوش‌مان می‌کنند و خم به ابروی نمی‌آورند.. خلاصه که عزیزِ جآن؛ گر به دنبالِ مقصر برایِ اندوه‌هایت می‌گردی، پاییز را بهانه مکن. [دلِ بی‌قرار، بهارش نیز، پاییز است..]
__
همه‌چیز بر می‌گشت به روز رفتنت.. تو رفته بودی و انگار، یک لشکرِ پیروز در میدانِ جنگ، تسلیم لشکر شکست خورده شده‌ است. تو رفته بودی و انگار، صیاد دلش را به دریا زده بود و به‌جای تور، خودش را درون آب پرت کرده بود. تو رفتنت شبیه بود به زمستان 14 بهمن سال 1350، بی‌سابقه و مرگبار. همه‌چیز باز می‌گشت به فتوای‌ جدایی که از دهانِ تو جاری شد و باید، این فتوا مثل عهد‌نامه‌ی گلستان و ترکمن‌چای در تاریخ ثبت می‌شد! چون با رفتنت انسانی، بی‌آنکه بمیرد دست از زندگی کشید.. تو رفته بودی و انگار؛ مرا هم برده بودی از خود.. _مریم‌عباسی📜
`تـینـٰار | Tinar.شب به گلستان تنها (1).mp3
زمان: حجم: 3.5M
آن شبِ جان‌فرسا من، بی‌تو نیاسودم؛منتظرت بودم.. _با احتیاط و در خلوتِ خویش گوش دهید!
به خیالِ خودت تمام رنج‌ها را پذیرفته‌ای و همراه با خاطراتی کهنه، در گوشه‌ای از ذهنت دفنشان کرده‌ای. به زندگی‌ات می‌رسی، چای می‌نوشی، کتاب می‌خوانی، موسیقی گوش می‌دهی، غروب را تماشا می‌کنی و ناگهان؛ سیاهی شب به خاطراتت دستبرد می‌زند و تمام مدفون‌شده‌های مغزت را نبش قبر می‌کند. به سمت‌شان می‌روی. تک‌تک خاطرات و رنج‌ها دوباره برایت تداعی می‌شوند و چنگ می‌‌زنند به شریان‌های قلب رنجورت که زخم‌های عمیقی دارد. آرامشی که به ظاهر برای خودت مهیا کرده بودی را سیاهی به غارت می‌برد و در نهایت، تو می‌مانی و درد‌های دیرینه‌ای که تا آن روز، هزاران بار دفن شده‌اند اما هیچ‌گاه از یاد نرفته‌اند.. تلخ است اما؛ فراموشی در کار نیست و زندگی با تمام رنج‌هایش جریان دارد. _مریم‌عباسی📜