طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🍃اردیبهشت بود که مجدد مادر آقامرتضی تماس گرفت. حرفشان این بود که دختر و پسر هم را بب
#هواتو_دارم
🌱ولی خب ساکت ماندم و این حرفها
را پای مدل تربیت و خانوادۀ او گذاشتم.
🌱آقامرتضی آخر صحبتهایش گفت:
«ولیامر من رهبری هستن. ایشون هر
موقع هر دستوری بده، من به اون گوش
میکنم. اینها اولویت زندگی من هستن
که خط قرمز محسوب میشن و هیچوقت
هم تغییر نمیکنه.»
🌱آقامرتضی خیلی حرفهای عجیبی
میزد؛ اما چنان محکم صحبت میکرد که
هم من و هم خانواده اطمینان پیدا کردیم
که این حرفها کاملاً از روی صداقت
است. چون حرفهایش از عمق دل بود،
لاجرم به دل هم مینشست.
🌱جلسۀ اول به همین منوال گذشت و
چون بابا مخالف بود، طبیعتاً من و
آقامرتضی هم نتوانستیم دونفری صحبت
کنیم. موقع رفتن، مادربزرگ آقامرتضی
وقتی داشت از پلهها پایین میرفت،
گفت: «باید کفش آهنی بپوشیم که
بتونیم از این خونه زن بگیریم. مرتضی،
پاشنۀ کفشت رو وَربکش که حالاحالا باید
بری بیای تا به نتیجه برسی.»
🌱با وجود این، هم من و هم خانواده
موضوع را زیاد جدی نگرفتیم. فکر
میکردیم که این هم یک خواستگار است
مثل خواستگارهای دیگر. حالا بقیۀ
خواستگارها را تلفنی رد کرده بودیم، این
خانواده هم آمدند و نشستند و حرف زدیم
و همهچیز تمام شد.
🌱آن برداشتی که من و خانواده از
خواستگاری خانوادۀ عبدالهی داشتیم،
اشتباه بود. برخلاف تصورمان، خانوادۀ
آقامرتضی خیلی سفتوسخت پیگیر بودند
که جواب بله را بگیرند.
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱ولی خب ساکت ماندم و این حرفها را پای مدل تربیت و خانوادۀ او گذاشتم. 🌱آقامرتضی آخ
.
🌱همۀ اعضای خانوادۀ من مخالف
بودند؛ البته کسی با شخص آقامرتضی
یا خانوادهاش مخالفت نداشت. نظرشان
این بود که باید چند سال صبر کنیم تا
تکلیف درس و کار و سربازی آقامرتضی
مشخص شود و من هم درسم را به یک
جایی برسانم. تنها کسی که کمی موافقت
داشت خواهرم سارا بود که شش سال از
من بزرگتر است.
🌱 از جدیت آقامرتضی در جلسۀ
خواستگاری خیلی خوشش آمده بود،
میگفت این پسر عرضۀ درست کردن
یک زندگی خوب را دارد.
🌱تا چندین ماه، هر یکی-دو هفته،
جلسات خواستگاری ما برقرار بود.
هماهنگی این دیدارها هم برای خودش
پروسهای بود؛ چون هم من شمال بودم،
هم آقامرتضی شاهرود دانشگاه میرفت.
باید از قبل هماهنگ میشد تا خانوادهها
روز و ساعتی قرار بگذارند که هردومان
تهران باشیم، خستۀ راه نباشیم، مهمان
نداشته باشیم و خیلی شرایط دیگر.
🌱معمولاً بعدازظهر جمعهها آقامرتضی
همراه خانواده میآمدند برای گفتوگو.
هر بار هم از خانوادۀ آقامرتضی اصرار و
از بابای من که سخنگوی خانواده بودند،
انکار.😁
🌱 جالب بود که هر سری هم بعد از
اینهمه جواب رد، بابا اصرار میکرد که
باید حتماً شام پیش ما بمانید. من هم
توی دلم هر بار میگفتم: نه به اون
شوری جواب رد دادن، نه به این شیرینی
سفرۀ شام انداختن!😂
🌱دفعۀ سوم بود که بعد از صحبتهای
مقدماتی، پدر آقامرتضی اجازه خواست
که من و مرتضی چند دقیقهای باهم
صحبت کنیم. پدرم گفت: «صحبت که
مشکلی نداره. بالاخره این دو تا میخوان
زندگی کنن، باید باهم آشنا بشن، اگر
توافق کردن، من قول میدم هیچ
خواستگاری رو به خونه راه ندم . . .
#قسمت_یازدهم
.
.
🔸شما هم مشکل معده دارید ؟ 🤔
🍃دوست دارید کمی در مورد معده
صحبت کنیم ؟
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱 المَعِدَةُ بَيتُ كُلِّ داءٍ ، وَالحِميَةُ رأسُ كُلِّ دَواءٍ . 🍃پيامبر خدا صلي الله عليه و آله
.
🌱خیلی حدیث جالبیه، خیلی دوسش دارم
کلی مطلب تو دل این حدیث هست 👌
.
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🌱دوستای گلم، امروز من یه کمی
حال ندار بودم،
نبودنمو ببخشید ❤️
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 📌قصد کردم که هر روز، یک صفحه از یک زندگی واقعی رو با هم دیگه بخونیم تا همگی با هم ترغیب بشیم به
.
داستان جذابمون 😍
🍃من خودمم کتابو نخوندم و در طول
روز وقت نمیکنم که بخونم، با شما
خوندن یه توفیق اجباری شده برام و
خیلی خوبه 👌
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱همۀ اعضای خانوادۀ من مخالف بودند؛ البته کسی با شخص آقامرتضی یا خانوادهاش مخالفت نداشت. نظرشان
#هواتو_دارم
🌱ولی شما تشریف ببرید دو-سه سال
دیگه که درس بچهها تموم شد، بیاید،
قدمتون سر چشم.»
🌱بابا که رضایت داد، من و آقامرتضی
رفتیم داخل اتاق مشترک خودم و
خواهرهایم. جلسه اول بیشتر شنونده
بودم. اصول کلی و همین حرفهای
همیشگی، مرتضی تأکید داشت روی
صداقت، روی مال حلال، روی خمس.
🌱 صحبتهایمان خیلی کوتاه بود.
شاید بیست دقیقه. از یک جایی بهبعد،
انگار دیگر حرفهای مرتضی را
نمیشنیدم. در شخصیتش غرق شده
بودم.
🌱تا آن روز، ملاکهایی که من برای
همسر آیندهٔ خودم متصور بودم، همه
آن چیزهایی بود که آقامرتضی آنها را
نداشت! حتماً باید همسر آیندهام
تحصیلات عالیه داشته باشد، کار
درستوحسابی داشته باشد، حقوق و
سرمایهٔ مناسبی داشته باشد، اختلاف
سنی ما حداقل هفت-هشت سال باشد.
از نظر تیپ و قیافه هم پسری با شلوار
لی و موهای تافتزده!😁
🌱اما چیزی که برایم خیلی جالب بود،
این بود که مرتضی تکلیفش با خودش
روشن بود، هدفش مشخص بود.
میدانست از زندگی چه میخواهد. برایم
خیلی هیجانانگیز بود که پسری با این
سن و سال بتواند اینقدر پخته و
حسابشده حرف بزند. صداقت و اطمینان
خاطر را در حرفهای یک پسر بیستساله
میدیدم و از همان ابتدا این انرژی مثبت
او من را گرفت و محبت خاصی به مرام و
صداقت و سادگی آقامرتضی پیدا کردم که
نه کار داشت، نه سرمایه، نه درسش
تمام شده بود، ولی کاملاً شفاف بود؛
بیهیچ شیلهپیلهای. جوری که احساس
میکردم بهعنوان یک دختر نوزدهساله
میتوانم به او تکیه کنم.
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱ولی شما تشریف ببرید دو-سه سال دیگه که درس بچهها تموم شد، بیاید، قدمتون سر چشم.» 🌱
#هواتو_دارم
🌱با اینکه خواستگاری با شرایط بهتر
داشتم، وقتی میدیدم آقامرتضی خودش
پا پیش گذاشته و جلو آمده، خیلی برایم
ارزش داشت. حس میکردم چون همسن
هم هستیم، خیلی بهتر هم را درک
خواهیم کرد.
🌱جلسات خواستگاری افتاده بود در یک
روند برگشتی. یک چیز ما میگفتیم یک
چیز خانواده آقامرتضی و دوباره صحبتها
میرفت تا هفته بعد. چون خودم به
قطعیت نرسیده بودم، نه میتوانستم
جواب رد بدهم نه میتوانستم پاسخ
مثبتم را اعلام کنم. میخواستم با این
رفتوآمدها شناختم بیشتر شود.
🌱 خانواده هم با اینکه مخالف بودند،
وقتی میدیدند نظر مساعدی برای صحبت
و شناخت بیشتر دارم، به نظرم احترام
میگذاشتند و فرصت آشنایی بیشتر را
میدادند.
🌱اینقدر دفعات این صحبتها زیاد شد
که حتی فهرست حضورغیاب افراد از
دستم دررفته بود. آقامرتضی و پدرم که
پای ثابت بودند؛ ولی هر بار ترکیب عوض
میشد: از برادر و خواهر گرفته تا عمهها
و مامانی یا همان مادربزرگ آقامرتضی.
🌱از دومین باری که باهم صحبت کردیم،
سنگینی وزن صداقت آقامرتضی خیلی
نظرم را جلب کرد. با وجود اختلافهای
زیاد فرهنگی و اعتقادی که در صحبتهایمان
خودش را نشان میداد، از آقامرتضی و
صحبتهایش آرامش میگرفتم. تأکید
داشت روی صداقت بین زن و شوهر.
اینکه در هر شرایطی باهم صادق باشیم.
🌱 گفتم: «مامان سیمین یه اصطلاح
خوبی داره؛ میگه وقتی توی استکان چایی
مگس بیفته، حتی اگر اون مگس رو
دربیاری، بااینکه مگسی در کار نیست،
دیگه میلت نمیکشه اون چایی رو بخوری.
دروغ هم همین مدلی توی زندگی رابطۀ
بین زن و شوهر رو تیره میکنه.
#قسمت_دوازدهم
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱 المَعِدَةُ بَيتُ كُلِّ داءٍ ، وَالحِميَةُ رأسُ كُلِّ دَواءٍ . 🍃پيامبر خدا صلي الله عليه و آله
.
📌معده خیلی حساسه، چون اولین جایی
که غذای خورده شده میره داخلش و
تاثیر میذاره، معده هست.
🍃متاسفانه انقد که سبک زندگی غلط
شده، معده ها هم همه داغون شده.
🍃همونطور که تو اکثر تجربههای
درمانی که گفتم و شما خوندید، شروع
بیماری ها با مشکل معده بوده.
🔺پس بهتره اول بریم سراغ پرهیزاتی
که برای معده خوبه و با رعایت این
پرهیزات، معده کمی حالش بهتر
میشه 😊
.
#معده