طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱 المَعِدَةُ بَيتُ كُلِّ داءٍ ، وَالحِميَةُ رأسُ كُلِّ دَواءٍ . 🍃پيامبر خدا صلي الله عليه و آله
.
🌱خیلی حدیث جالبیه، خیلی دوسش دارم
کلی مطلب تو دل این حدیث هست 👌
.
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🌱دوستای گلم، امروز من یه کمی
حال ندار بودم،
نبودنمو ببخشید ❤️
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
.. 📌قصد کردم که هر روز، یک صفحه از یک زندگی واقعی رو با هم دیگه بخونیم تا همگی با هم ترغیب بشیم به
.
داستان جذابمون 😍
🍃من خودمم کتابو نخوندم و در طول
روز وقت نمیکنم که بخونم، با شما
خوندن یه توفیق اجباری شده برام و
خیلی خوبه 👌
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱همۀ اعضای خانوادۀ من مخالف بودند؛ البته کسی با شخص آقامرتضی یا خانوادهاش مخالفت نداشت. نظرشان
#هواتو_دارم
🌱ولی شما تشریف ببرید دو-سه سال
دیگه که درس بچهها تموم شد، بیاید،
قدمتون سر چشم.»
🌱بابا که رضایت داد، من و آقامرتضی
رفتیم داخل اتاق مشترک خودم و
خواهرهایم. جلسه اول بیشتر شنونده
بودم. اصول کلی و همین حرفهای
همیشگی، مرتضی تأکید داشت روی
صداقت، روی مال حلال، روی خمس.
🌱 صحبتهایمان خیلی کوتاه بود.
شاید بیست دقیقه. از یک جایی بهبعد،
انگار دیگر حرفهای مرتضی را
نمیشنیدم. در شخصیتش غرق شده
بودم.
🌱تا آن روز، ملاکهایی که من برای
همسر آیندهٔ خودم متصور بودم، همه
آن چیزهایی بود که آقامرتضی آنها را
نداشت! حتماً باید همسر آیندهام
تحصیلات عالیه داشته باشد، کار
درستوحسابی داشته باشد، حقوق و
سرمایهٔ مناسبی داشته باشد، اختلاف
سنی ما حداقل هفت-هشت سال باشد.
از نظر تیپ و قیافه هم پسری با شلوار
لی و موهای تافتزده!😁
🌱اما چیزی که برایم خیلی جالب بود،
این بود که مرتضی تکلیفش با خودش
روشن بود، هدفش مشخص بود.
میدانست از زندگی چه میخواهد. برایم
خیلی هیجانانگیز بود که پسری با این
سن و سال بتواند اینقدر پخته و
حسابشده حرف بزند. صداقت و اطمینان
خاطر را در حرفهای یک پسر بیستساله
میدیدم و از همان ابتدا این انرژی مثبت
او من را گرفت و محبت خاصی به مرام و
صداقت و سادگی آقامرتضی پیدا کردم که
نه کار داشت، نه سرمایه، نه درسش
تمام شده بود، ولی کاملاً شفاف بود؛
بیهیچ شیلهپیلهای. جوری که احساس
میکردم بهعنوان یک دختر نوزدهساله
میتوانم به او تکیه کنم.
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱ولی شما تشریف ببرید دو-سه سال دیگه که درس بچهها تموم شد، بیاید، قدمتون سر چشم.» 🌱
#هواتو_دارم
🌱با اینکه خواستگاری با شرایط بهتر
داشتم، وقتی میدیدم آقامرتضی خودش
پا پیش گذاشته و جلو آمده، خیلی برایم
ارزش داشت. حس میکردم چون همسن
هم هستیم، خیلی بهتر هم را درک
خواهیم کرد.
🌱جلسات خواستگاری افتاده بود در یک
روند برگشتی. یک چیز ما میگفتیم یک
چیز خانواده آقامرتضی و دوباره صحبتها
میرفت تا هفته بعد. چون خودم به
قطعیت نرسیده بودم، نه میتوانستم
جواب رد بدهم نه میتوانستم پاسخ
مثبتم را اعلام کنم. میخواستم با این
رفتوآمدها شناختم بیشتر شود.
🌱 خانواده هم با اینکه مخالف بودند،
وقتی میدیدند نظر مساعدی برای صحبت
و شناخت بیشتر دارم، به نظرم احترام
میگذاشتند و فرصت آشنایی بیشتر را
میدادند.
🌱اینقدر دفعات این صحبتها زیاد شد
که حتی فهرست حضورغیاب افراد از
دستم دررفته بود. آقامرتضی و پدرم که
پای ثابت بودند؛ ولی هر بار ترکیب عوض
میشد: از برادر و خواهر گرفته تا عمهها
و مامانی یا همان مادربزرگ آقامرتضی.
🌱از دومین باری که باهم صحبت کردیم،
سنگینی وزن صداقت آقامرتضی خیلی
نظرم را جلب کرد. با وجود اختلافهای
زیاد فرهنگی و اعتقادی که در صحبتهایمان
خودش را نشان میداد، از آقامرتضی و
صحبتهایش آرامش میگرفتم. تأکید
داشت روی صداقت بین زن و شوهر.
اینکه در هر شرایطی باهم صادق باشیم.
🌱 گفتم: «مامان سیمین یه اصطلاح
خوبی داره؛ میگه وقتی توی استکان چایی
مگس بیفته، حتی اگر اون مگس رو
دربیاری، بااینکه مگسی در کار نیست،
دیگه میلت نمیکشه اون چایی رو بخوری.
دروغ هم همین مدلی توی زندگی رابطۀ
بین زن و شوهر رو تیره میکنه.
#قسمت_دوازدهم
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱 المَعِدَةُ بَيتُ كُلِّ داءٍ ، وَالحِميَةُ رأسُ كُلِّ دَواءٍ . 🍃پيامبر خدا صلي الله عليه و آله
.
📌معده خیلی حساسه، چون اولین جایی
که غذای خورده شده میره داخلش و
تاثیر میذاره، معده هست.
🍃متاسفانه انقد که سبک زندگی غلط
شده، معده ها هم همه داغون شده.
🍃همونطور که تو اکثر تجربههای
درمانی که گفتم و شما خوندید، شروع
بیماری ها با مشکل معده بوده.
🔺پس بهتره اول بریم سراغ پرهیزاتی
که برای معده خوبه و با رعایت این
پرهیزات، معده کمی حالش بهتر
میشه 😊
.
#معده
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌معده خیلی حساسه، چون اولین جایی که غذای خورده شده میره داخلش و تاثیر میذاره، معده هست. 🍃متاس
.
🌱چیا میخوریم که معده اینجوری
میشه ؟ 🤔
.