eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.8هزار دنبال‌کننده
901 عکس
112 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🔺غلبه حرارت و صفرا داخل معده: 🍃مصرف بیش از حد غذاهای سرخ‌شده 🍃 استفاده مکرر از ادویه‌های تند 🍃 مصرف زیاد گوشت‌های با طبع گرم (مانند گوشت گاو و شتر) 🔺 منجر به غلبه خلط صفرا و افزایش حرارت در بدن و معده شده و باعث ایجاد مشکل در معده و کبد میشه. .
. 🍂این دو روزی که بیرون نیومدم هوا یهو از تابستون به پاییز تغییر کرده 😳😁 عاشق این هوام 😍 .
. 🌱دوست خوب گلی از گل‌های بهشت است به روایت تصویر 😁 🍃اومدیم خونه دوستمون مهمونی انقدی که ما خونه اینا میایم، خونه پدرمادرمون نمی‌ریم 😂 .
. بفرمایید شام 😋 .
. 🌱صابخونه داره ازمون کار می‌کشه شاممون هضم بشه 😂 .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱با اینکه خواستگاری با شرایط بهتر داشتم، وقتی می‌دیدم آقامرتضی خودش پا پیش گذاشته و
. 🌱 اگر یه بار به هم دروغ بگن، دیگه تا آخر تردید دارن که الان راسته یا دروغه؛ چون اون زلالی و شفافیت قبل با دروغ از بین رفته.» 🌱آقامرتضی از این تعبیر که مامانم به کار می‌برد، خیلی خوشش آمد. از یک جایی به‌بعد، بحث‌هایمان خیلی جدی شد. او از چیزهایی حرف می‌زد که من حتی توان درکش را نداشتم؛ مثلاً وسط صحبت‌ها بی‌مقدمه گفت: «من از همین حالا بگم، مسئولیت زندگی خواهر و مادرم تا همیشه با منه!» 🌱با شنیدن این حرف خیلی تعجب کردم و برایم قابل‌درک نبود که چرا باید یک پسر در چنین سنی از چنین مسئولیتی صحبت کند؛ آن‌هم وقتی پدر خانواده هست. مگر خواهر و مادر آقامرتضی مشکلی دارند که نیاز به حمایت کسی داشته باشند؟! وقتی آقامرتضی دید در فکر فرورفته‌ام، توضیح داد: «خدا ان‌شاءالله سایه پدرم رو بالای سر ما نگه داره. تا وقتی پدرم هستن هیچ مشکلی نیست و ایشون خودشون حامی همه‌ی ما هستن؛ ولی عمر دست خداست. به هر دلیلی اگه شرایط طوری پیش بیاد که خانواده نیاز به سرپرستی داشته باشه، چون من پسر بزرگ خانواده هستم، شما بدونید که اگر نیاز باشه، باید با مادر و خواهرم زندگی کنیم.» 🌱چانه‌ی مرتضی حسابی به صحبت گرم شده بود که وسط جلسه‌ی خواستگاری، برق‌ها رفت. خواهرم سارا که دیگر حالا موافق جدی این وصلت شده بود، خیلی سریع برایمان شمع و گل آورد و گفت: «خدا خواسته فضای صحبت‌تون رمانتیک بشه تا برای همیشه یادتون بمونه.»😁 🌱بحث‌های سنگین فلسفی زیر نور شمع ادامه داشت . . . .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱 اگر یه بار به هم دروغ بگن، دیگه تا آخر تردید دارن که الان راسته یا دروغه؛ چون او
. 🌱آقا مرتضی گفت: «اگه ما با هم ازدواج کنیم، هیچ‌وقت با هم کربلا نمی‌ریم! اجازه می‌دم با خانواده خودم یا خانواده خودت کربلا بری؛ ولی خودم هیچ‌وقت شما رو کربلا نمی‌برم.»😳 🌱هضم این حرف‌ها آن‌هم در جلسات ابتدایی آشنایی این‌قدر برایم سنگین بود که حتی دیگر توان نداشتم بپرسم چرا. 🌱اصلاً نمی‌توانستم تشخیص بدهم این حرف‌ها در مسائل زندگی چه جایگاهی دارد. فقط برای اینکه من هم حرفی زده باشم، گفتم: «حتماً در جریان هستید که من تازه چادری شدم. زمان می‌بره تا جا بیفتم و نیاز دارم با هم همکاری بشه.» 🌱مرتضی گفت: «خوش به سعادتتون با این انتخاب خوب، اما یادتون باشه وقتی این حجاب رو انتخاب می‌کنید، منتظر خاکی‌شدنش، طعنه شنیدن و کنایه خوردن هم باشید. این راه سختی و بالا و پایینی زیاد داره و آدم زیاد آزمایش می‌شه.» 🌱آن جلسه‌ی خواستگاری در حد یک جلسه‌ی معرفتی کامل و آزمون اعتقادی، آن‌هم در زیر نور شمع برگزار شد. اولین هدیه‌ای که آقامرتضی به من داد، بی‌ربط به این فضا نبود. کتاب «اسرار آل محمد(ص)» همراه با یک شاخه گل نرگس. با اینکه خیلی گل نرگس را دوست داشتم، چیزی در این مورد به آقامرتضی نگفته بودم. حدس زدم وقتی دیده‌ جای‌جایِ خانه‌ی ما گل نرگسِ خشک‌شده هست، فهمیده بود به این گل علاقه دارم .
. سلام 🤗 صبحتون بخیر باشه من مشغول جمع کردن مطالب تدریس هستم، شما در چه حالید 😇 . با یه دمنوش دارچین و چای سیاه تازه دم، که انرژی به مغز برسه و کمک کنه تا کارام تموم بشه 🥴 امروز ویزیت هم دارم، مدرسه بچه باید برم جلسه اولیا دارن، کلی کار دارم 💪🏻 .