طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱گفتم: «وا! محمد!» جواب داد: «هر وقت تو به جای مرتضی میگی محمد، مشخصه یا کار مهمی
.
#هواتو_دارم
🌱دوست داشتم روز ۹ اسفند تولد
مرتضی هم یک جشن تولد مفصل بگیرم؛
ولی از شانس ما خورد به اوج کلاسهای
دانشگاه و مرتضی تا آخر اسفند
نمیتوانست به تهران بیاید. انگار قسمت
نبود برای اولین بار تولدش را کنارش
باشم و برایش جشن بگیریم.
🌱به سرم زد هدیهاش را پست کنم.
یک سویشرت و لباس زمستانی گرفتم
و با یک کاغذکادوی خیلی شیک تزیینش
کردم و فرستادم شاهرود. خداخدا
میکردم به موقع برسد. نقشه جواب داد
و هدیه دقیقاً روز تولد به شاهرود رسید.
آن روز مرتضی خیلی خوشحال شد.
🌱نزدیکیهای عید نوروز، برنامهریزی
کردیم دستهجمعی با خانواده مرتضی
و خانواده عمویش برویم مسافرت سمت
جنوب. چون پدرشوهرم زمان جنگ و
سالها بعد از آن، در منطقه دریایی
جنوب مشغول به خدمت بوده، خیلی
جاها را میشناخت.
🌱 سه روز مانده به سفر، سرمای
شدیدی خوردم. میدانستم این مریضی
به این سادگی دست از سرم برنمیدارد.
به مرتضی گفتم: «شما معطل من نشید،
چند تا خانوادهاید، برنامهریزی کردید، حتماً
سفر رو برید.»
🌱مرتضی گفت: «یا شما باید بیای یا من
هم نمیرم.»
🌱میدانستم اگر مرتضی هم نرود، پدر
مرتضی توی رانندگی دستتنها میماند.
دل را به دریا زدیم و قرار شد من هم
همراهشان بروم. چند ساعت مانده به
سالتحویل، یکدفعه مرتضی گفت:
«ستاره خانم، حاضر شو، یه ساعت دیگه
میخوایم راه بیفتیم، قبل تاریکی کمی از
راه رو رفته باشیم.»
🌱با تعجب پرسیدم: «شوخیت گرفته؟ مگه میشه؟ سفره هفتسین چی؟ توی
مسافرت سبزیپلو با ماهی چه جوری
درست کنیم؟ الان باید به فکر پوشیدن
لباس نو باشیم، بشینیم دور سفره تا سال
تحویل بشه. اصلاً مگه میشه موقع سال
تحویل توی ماشین باشی؟
🌱مرتضی گفت: «این کارها که واجب
نیست؛ مهم اینه که از لحظات سال نو و
اومدن بهار بهترین استفاده رو ببری و
کنار خانواده خوش باشی. میریم وسط
جاده، آجیلمون رو میخوریم. موقع سال
تحویل هم هرجا شد، چند دقیقه نگه
میداریم که عکس یادگاریمون رو هم
انداخته باشیم.»
🌱هرطور بود، دو ساعت مانده به سال
تحویل، چهار تا ماشین زدیم به دل جاده.
احساس میکردم هر لحظه ممکن است
اتفاق بدی بیفتد یا چون لحظه سال
تحویل داخل ماشین هستیم، لابد ما تا
آخر سال باید توی جاده باشیم!😁
🌱آن سفر خیلی به همهمان خوش
گذشت. هم به مناطق راهیان نور رفتیم،
از آبادان گرفته تا خرمشهر، هم قشم و
بندر گناوه. آبوهوا هم چهارفصل بود.
گاهی بارانی، گاهی گرم، گاهی سرد؛
اینقدر همه شاد و خوشحال بودیم که
حد نداشت.
🌱از بازیهای دریایی گرفته تا
پانتومیم و بدمینتون و بازیهای
دستهجمعی داخل خانه؛ جوری که در
طول روز برای این همه بازی وقت کم
میآوردیم.
.
#قسمت_بیستُ_یک
.
.
📌هر کس تو خونه نوجوان داره
حتما امروز باهامون همراه باشه 😉
.
.
🔺امروز از صبح بدو بدو داشتم،
چند تا مریض داشتیم از راه دور اومده
بودن که نسخه دوم رو بگیرن و ماساژ
و حجامت هم داشتن.
🍃الانم بدو بدو اومدم خونه، خونه رو
جمع و جور کردم، یک هفته بود دست
نزده بودم همه جا خاک خالص بود
🤭😶😁( کاش مامانم این پیامو
نبینه 😂)
🍃شما هم تا اسم تمیزی میاد از
مامانتون مثل مربی بهداشت دوران
مدرسه میترسید!؟ 😂
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🔺امروز از صبح بدو بدو داشتم، چند تا مریض داشتیم از راه دور اومده بودن که نسخه دوم رو بگیرن و ماس
.
🌱و در ادامۀ بدو بدو ها
دارم غذا میذارم بعدش کلاس سبک
زندگی از طرف سازمان تبلیغات تو
مسجد داریم که باید به اون هم
برسم 😊
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🔺امروز از صبح بدو بدو داشتم، چند تا مریض داشتیم از راه دور اومده بودن که نسخه دوم رو بگیرن و ماس
.
🍃یه شربت بهارنارنج درست کردم
که انرژیم نیفته و سرحال به ادامه
کارام برسم 👌😋
.
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
📌چطور با حس تعلق، بچهمون رو
مسئولیت پذیر کنیم؟
📌 سعی کنیم در تصمیمگیریهای
خونه شریکش کنیم.
🔸"بهنظرت مبل چه رنگی بخریم؟"
🔸 "واسه تولد داداشت چکار کنیم؟"
📌 مراسمات مشترک خانوادگی داشته
باشیم.
🔸 "آخر هفتهها فیلم میبینیم."
🔸 "جمعهها شام رو باهم درست
میکنیم"
📌 خاطرات مشترکمون رو مرور کنیم
🔸 "یادته مسافرت چقدر خوش گذشت"
🔸 "روزی که خواهرت گم شده بود
یادته؟"
.
#نوجوان
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱دوست داشتم روز ۹ اسفند تولد مرتضی هم یک جشن تولد مفصل بگیرم؛ ولی از شانس ما خورد
.
#هواتو_دارم
🌱سال ۱۳۸۸ از همان هفتههای اول،
بحث انتخابات خیلی داغ شده بود،
مرتضی هم که خدای بحث بود. حتی در
جمع خانوادهٔ خودشان هم، صحبتهای
انتخاباتی شده بود نقل شبنشینیهای
ما. اینهمه اختلافسلیقه در یک خانواده
برایم جالب بود. اینقدر جدی بحث
میکردند که فکر میکردم ته این بحثها
دلخوری و قهر پیش میآید؛ ولی چند
دقیقه بعد، خنده و شوخی جای بحث را
میگرفت.
🌱اوایل وقتی بحث اوج میگرفت و
صداها کمی بالا میرفت، احساس
میکردم همه دارند باهم دعوا میکنند.
اصلاً به این تُن صدای بلند عادت نداشتم.
کمی که گذشت، دستم آمد که صدای
آقایان در حالت عادی بلندتر از صدای
خانمهاست و این برای من که در محیطی
بزرگ شده بودم که برادری نداشتم و پدرم
هم از ۵ صبح تا ۸ شب بهعنوان رانندهٔ
سرویس سر کار میرفت غیرعادی بود.
🌱 حتی اگر مرتضی با آن صدای بم و
مایهدار، کمی جدی با من صحبت میکرد،
ناخودآگاه اشکم جاری میشد و احساس
میکردم مرتضی با من دعوا میکند،
درحالیکه خیلی عادی صحبت میکرد.😁
🌱فردای روز انتخابات، خودِ من هم که
نتایج را شنیدم، شوکه شدم. شب به
مرتضی گفتم: «اطرافت رو نگاه کن. همهٔ
مردمی که ما میبینیم، به موسوی رأی
دادن. همهٔ مغازهها عکس موسوی رو
زدن. چه جوری ممکنه این نتیجه؟ اون
هم با این اختلاف!»😳
🌱مرتضی مثل همیشه که با صبوری
سؤالاتم را جواب میداد و هیچوقت تیز
برخورد نمیکرد، گفت: «مگه فقط محلهٔ
ما انتخابات بوده؟ بیا بریم یه سری
محلات رو بهت نشون بدم کلاً عکس
احمدینژاده. نه محلهٔ ما کل شهره، نه
تهران کل ایرانه. چهل میلیون نفر اومدن
پای صندوق. هر صندوق چند تا ناظر داره.
هر ناظر دوباره سرناظر داره. همهٔ این
ناظرها هم خودِ همین مردم هستن. اصلاً
تقلب، اون هم ۱۰ میلیون رأی توی این
سیستم محاله.»
🌱روزهایی که درگیریهای خیابانی اوج
گرفته بود، تابستان بود و ما هر دو تهران
بودیم. مرتضی صبح زود میرفت بین
شلوغیها و آخر شب برمیگشت. دست
رفقایش را میگرفت و میرفت وسط
جمعیت با مردم صحبت میکرد؛ بهحدی
سر نترسی داشت که معمولاً در
شلوغترین جاها باید سراغش را
میگرفتی؛ مناطقی که هیچکس جرئت
نمیکرد برود و از بالای پشتبام سنگ و
موزائیک پرتاب میکردند یا چند نفری با
چاقو ضربه میزدند.
🌱خودِ من با همهٔ توضیحات مرتضی، تا
چند هفته تردید داشتم.
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱سال ۱۳۸۸ از همان هفتههای اول، بحث انتخابات خیلی داغ شده بود، مرتضی هم که خدای بح
.
#هواتو_دارم
🌱درگیر جو غالب محلههای خودمان
بودهام و نمیدانستم کدام طرف درست
میگوید؛ اما هرچه جلوتر میرفتیم،
درمییافتم حرفها و تحلیلهای مرتضی
درست از آب درمیآید.
🌱از همان اتفاقات سال ۱۳۸۸،
دورهمیهای شبانه مرتضی با رفقایش
هم شروع شد. دنبال فرصت بود تا
رفقایش را جمع کند و تا خود صبح
بنشینند به صحبت و بازی. در این
جمعها، طیف زیادی از رفقایش را راه
میداد؛ از کسانی که در سال ۱۳۸۸ عضو
جریان سبز بودند و حتی سابقه دستگیری
داشتند، تا مذهبیهای آتشی و آدمهای
معمولی که زیاد هم اهل سیاست نبودند.
🌱 مرتضی به بهانه همین دورهمیها،
بدون گذاشتن هیچ خطکشی، با همه
ارتباط میگرفت و برایش اهمیت نداشت
که در همان یک جلسه نتیجه بگیرد.
حسابی وقت میگذاشت. ساعت ۷ صبح،
بیآنکه پلک زده باشد، با همان لذت و
انرژی بحث میکرد که شب قبلش بحث را
شروع کرده بود. قدمبهقدم بحث را پیش
میبرد تا بتواند بدون ایجاد حساسیت،
حقیقت را بیان کند.
🌱آنقدر با صمیمیت و مهربانی بحث
میکرد که همین رفتار خوشش اثر
میگذاشت.
🌱سنگریزههایی را که از حیاط خوابگاه
جمع کرده بودم، روی میز چیده بودم تا به
نوبت پایین عکس دونفرهٔ خودم و مرتضی
بچسبانم. دوست داشتم یک کارت پستال
دستی برایش درست کنم. تازه چشمم
گرم چسباندن سنگها شده بود که زنگ
در به صدا درآمد. مامان، که یکیدو روزی
بود از تهران آمده بود، به من سر بزند، گفت: «کیه به نظرت این موقع شب؟»🤔
🌱با تعجب شانههایم را بالا انداختم
و گفتم: «صبر کن از آیفون ببینم.»
🌱درجا خشکم زد. برایم باورنکردنی بود.
مرتضی بود که داشت پشت آیفون سرش
را تکان میداد و شکلک درمیآورد.
🌱 آقاسجاد، پسرداییام، که عامل اصلی
آشنایی من و مرتضی بود هم همراهش
آمده بود. مامان به استقبالشان رفت و
گفت: «خوش اومدین! شما کجا؟ اینجا
کجا؟»
🌱آقاسجاد گفت: «من رفته بودم
شاهرود یه سر به مرتضی بزنم. از بابا
شنیدم شما اومدی پیش ستاره. به
مرتضی گفتم بریم یه سر شمال، من
عمه رو ببینم، تو هم خانمت رو. مرتضی
هم از خدا خواسته قبول کرد. ظهر راه
افتادیم، الان رسیدیم.»
🌱از دیدن مرتضی خیلی خوشحال شده
بودم. مرتضی هم نیامده، کل خوابگاه را
ورانداز کرد و گفت: «خانوم این زندگی که
تو میکنی در حد شاهزادههاست به
خدا!»
🌱گفتم: «حالا الان که بهتر شده. یه
دورهای من اصلاً آشپزی نمیکردم که!
زنگ میزدم مستقیم از رستوران غذا
میفرستادن. یه کم که گذشت کمکم
دستم اومد که زندگی خرج داره. تازه
شروع کردم به آشپزی. از غذاهای ساده
هم شروع کردم. تن ماهی رو با کنسرو
لوبیاچیتی قاطی میکنم، میشه یه
خورشت جدید!»😂
🌱آقاسجاد گفت: «البته شما نرفتی
ببینی، ولی اوضاع زندگی مرتضی توی
شاهرود همچین بد هم نیست. یه خونه
گرفته تمیز، خوشگل، شیک، کلی وسیله
هم از تهران بردن اونجا. از مبل راحتی
بگیر تا قهوهجوش!»
🌱من گفتم الان برم اونجا یه خونه
دانشجویی میبینم یه فرش وسطش و
دور تا دور لباس کثیف و رخت چرک
ریخته؛ ولی خدایی خونه تمیزی بود.
#قسمت_بیستُ_دو
.