eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.8هزار دنبال‌کننده
901 عکس
113 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱سال ۱۳۸۸ از همان هفته‌های اول، بحث انتخابات خیلی داغ شده بود، مرتضی هم که خدای بح
. 🌱درگیر جو غالب محله‌های خودمان بوده‌ام و نمی‌دانستم کدام طرف درست می‌گوید؛ اما هرچه جلوتر می‌رفتیم، درمی‌یافتم حرف‌ها و تحلیل‌های مرتضی درست از آب درمی‌آید. 🌱از همان اتفاقات سال ۱۳۸۸، دورهمی‌های شبانه مرتضی با رفقایش هم شروع شد. دنبال فرصت بود تا رفقایش را جمع کند و تا خود صبح بنشینند به صحبت و بازی. در این جمع‌ها، طیف زیادی از رفقایش را راه می‌داد؛ از کسانی که در سال ۱۳۸۸ عضو جریان سبز بودند و حتی سابقه دستگیری داشتند، تا مذهبی‌های آتشی و آدم‌های معمولی که زیاد هم اهل سیاست نبودند. 🌱 مرتضی به بهانه همین دورهمی‌ها، بدون گذاشتن هیچ خط‌کشی، با همه ارتباط می‌گرفت و برایش اهمیت نداشت که در همان یک جلسه نتیجه بگیرد. حسابی وقت می‌گذاشت. ساعت ۷ صبح، بی‌آنکه پلک زده باشد، با همان لذت و انرژی بحث می‌کرد که شب قبلش بحث را شروع کرده بود. قدم‌به‌قدم بحث را پیش می‌برد تا بتواند بدون ایجاد حساسیت، حقیقت را بیان کند. 🌱آن‌قدر با صمیمیت و مهربانی بحث می‌کرد که همین رفتار خوشش اثر می‌گذاشت. 🌱سنگ‌ریزه‌هایی را که از حیاط خوابگاه جمع کرده بودم، روی میز چیده بودم تا به نوبت پایین عکس دونفرهٔ خودم و مرتضی بچسبانم. دوست داشتم یک کارت پستال دستی برایش درست کنم. تازه چشمم گرم چسباندن سنگ‌ها شده بود که زنگ در به صدا درآمد. مامان، که یکی‌دو روزی بود از تهران آمده بود، به من سر بزند، گفت: «کیه به نظرت این موقع شب؟»🤔 🌱با تعجب شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم: «صبر کن از آیفون ببینم.» 🌱درجا خشکم زد. برایم باورنکردنی بود. مرتضی بود که داشت پشت آیفون سرش را تکان می‌داد و شکلک درمی‌آورد. 🌱 آقاسجاد، پسردایی‌ام، که عامل اصلی آشنایی من و مرتضی بود هم همراهش آمده بود. مامان به استقبالشان رفت و گفت: «خوش اومدین! شما کجا؟ اینجا کجا؟» 🌱آقاسجاد گفت: «من رفته بودم شاهرود یه سر به مرتضی بزنم. از بابا شنیدم شما اومدی پیش ستاره. به مرتضی گفتم بریم یه سر شمال، من عمه رو ببینم، تو هم خانمت رو. مرتضی هم از خدا خواسته قبول کرد. ظهر راه افتادیم، الان رسیدیم.» 🌱از دیدن مرتضی خیلی خوشحال شده بودم. مرتضی هم نیامده، کل خوابگاه را ورانداز کرد و گفت: «خانوم این زندگی که تو می‌کنی در حد شاهزاده‌هاست به خدا!» 🌱گفتم: «حالا الان که بهتر شده. یه دوره‌ای من اصلاً آشپزی نمی‌کردم که! زنگ می‌زدم مستقیم از رستوران غذا می‌فرستادن. یه کم که گذشت کم‌کم دستم اومد که زندگی خرج داره. تازه شروع کردم به آشپزی. از غذاهای ساده هم شروع کردم. تن ماهی رو با کنسرو لوبیاچیتی قاطی می‌کنم، می‌شه یه خورشت جدید!»😂 🌱آقاسجاد گفت: «البته شما نرفتی ببینی، ولی اوضاع زندگی مرتضی توی شاهرود همچین بد هم نیست. یه خونه گرفته تمیز، خوشگل، شیک، کلی وسیله هم از تهران بردن اونجا. از مبل راحتی بگیر تا قهوه‌جوش!» 🌱من گفتم الان برم اونجا یه خونه دانشجویی می‌بینم یه فرش وسطش و دور تا دور لباس کثیف و رخت چرک ریخته؛ ولی خدایی خونه تمیزی بود. .
، ســـــلام😊 🌱صبح زیبات به خیر، دلت آروم و پر از عشق 🌱آرزو میکنم امروزت سرشار از اتفاقای خوب غیرمنتظره باشه😍 🌱 امروزت رو با توکل برخدا شروع کن .
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 📌بلدی چطوری به نوجوانت تذکر بدی ؟ 🤔 . 🌱خودم داشتم در مورد نوجوان‌ها مطالعه می‌کردم، تو مدیا هم چندتا کلیپ دیدم، این جالب بود گفتم با شما هم به اشتراک بذارم 👌 . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📌بفرست برای اون مادری که نگران آینده نوجوونشه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ✅نکات ریزی که اگه بهش توجه نکنیم سرنوشت بچه عوض میشه!! 😕 🔸۱. جلوی دوستاش بهش تذکر نده. https://eitaa.com/joinchat/736495219Cbf0338da95
. 🌱سبزی خوردنی عضو جدانشدنی سفرۀ ما 😍 ‌.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌بلدی چطوری به نوجوانت تذکر بدی ؟ 🤔 . 🌱خودم داشتم در مورد نوجوان‌ها مطالعه می‌کردم، تو مدیا
. 📌بریم ادامه این مطلب رو با هم ببینیم، بعدش نکات طبی و خوراکی های مفید برا نوجوون هارو میخام بگم 👌 🌱اگه از اطرافیانت کسی، نوجوون داره که باهاش درگیره، حتما دعوتش کن با هم دیگه صحبت می‌کنیم 😊👌 .
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 📌چه جوری به نوجوانم تذکر بدم ؟ 🔸۲. توی مهمونی تذکر نده. 🔸۳. وقتی غرق بازی هست، بهش تذکر نده. 🔸۴. وقتی خسته و گرسنه هست، بهش تذکر نده. . 🌱از لحاظ مزاجی هم باید چندتا چیز رعایت کنیم تا حرفمون تاثیر خوب داشته باشه و مورد پذیرش نوجوان باشه . . https://eitaa.com/joinchat/736495219Cbf0338da95
. 📌برای اینکه نوجوان به حرفمون گوش بده و هر چی میگیم بهش برنخوره : 🔺مهمه که مزاجش رو بشناسیم 🔺 🌱سن نوجوانی، سن غلبه صفرا هست و معمولا تو این سن، نوجوان پرخاشگر و عصبانی هست، هرکس نصیحتش کنه باهاش مخالفت می‌کنه و دوست داره کاملا خودمختار عمل کنه. 🍃همۀ این ویژگی ها بخاطر غلبه صفرا هست و اگر می‌خوایم نوجوانیِ بچه‌هامون سخت نگذره، حتما باید صفرا رو در تعادل نگه داریم. 👌 . https://eitaa.com/joinchat/736495219Cbf0338da95
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱درگیر جو غالب محله‌های خودمان بوده‌ام و نمی‌دانستم کدام طرف درست می‌گوید؛ اما هرچ
. 🌱مامان به مرتضی گفت: «شنیدم با پسرعموت حمیدآقا هم‌خونه‌ای.» 🌱مرتضی گفت: «من و حمید از همون بچگی که با ماسه‌بازی می‌کردیم و به‌قول خودمون سد می‌ساختیم، به رشته عمران علاقه‌مند شدیم. این‌قدر خاک‌باغچه رو هر روز می‌ریختیم بیرون که خیلی از اوقات صدای بابا درمی‌اومد. حمید دانشگاه شاهرود رشته عمران قبول شد و یه سال بعد، من هم موقع انتخاب رشته، همین دانشگاه رو انتخاب کردم که با حمید باهم درس بخونیم. 🌱من که رفتم اونجا، حمید هم کاسه‌کوزه‌ش رو از خوابگاه دانشگاه جمع کرد، رفتیم توی این خونه.» 🌱گفتم: «پس مشخصه حسابی دارید دور هم خوش می‌گذرونید.» 🌱مرتضی خندید: «بیشتر اوقات مشغول بازی هستیم. از بازی استراتژیک و جنگی و رادار موبایل گرفته تا پلی‌استیشن. فیلم که نگم، دیگه تولید محتوا پیش ما کم آورده.» 🌱«با این اوصاف، اونجا بازیگاه شده نه خوابگاه! شما پس کی درس می‌خونید؟ کی می‌رید سر کلاس؟» 🌱«کلاس‌های هشت صبح رو که سعی می‌کنیم برنداریم؛ چون خواب می‌مونیم. درس هم فقط دو سه هفته آخر، یعنی دیگه اون موقع طوری درس می‌خونیم که افلاطون کم میاره. از بس ورقه می‌ریزیم کف زمین، دیگه نمی‌شه قدم از قدم برداشت. ظرف شستن هم که تعطیل! اون‌قدر ظرف‌ها لب‌به‌لب توی سینک جمع می‌شه و چند روز می‌مونه که اگر دستت رو ببری داخل سینک، ممکنه به‌جز سوسک و مارمولک، تمساح هم بکشی بیرون!»😂 🌱فردای آن شب، چون آخر هفته بود، سوار اتوبوس شدیم و همه باهم به سمت تهران حرکت کردیم. 🌱 بین راه، از مرتضی پرسیدم: «خیلی برام جالبه که بدونم اون مرتضی عبدالهی که توی عکسهاش لباس اسپرت و پیرهن با یقه خاص ایستاده و شلوار جین پوشیده، چطور الان شده این مرتضی!» 🌱«داستان اینکه من چه جوری شدم مرتضی فعلی، همه اش از یه جای باصفا شروع شد! تا چهارسالگی خونه‌مون محله نظام‌آباد بود. یه ساختمون بود که دو تا عموها هم کنار ما بودن. از وقتی چشم باز کردم، ما با پسرعموها با هم بودیم. به خصوص با حمید که الان هم خونه‌ایم. فقط یه سال اختلاف سن داریم و معمولاً از اول صبح تا غروب همه با هم توی کوچه مشغول بازی بودیم. موقع فوتبال، من دروازه‌بان بودم. از همون دوره نوجوانی هم خودمون میرفتیم برای خرید لباس و سلیقه خاصی داشتیم و سعی میکردیم کاملاً مد روز باشیم. .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱مامان به مرتضی گفت: «شنیدم با پسرعموت حمیدآقا هم‌خونه‌ای.» 🌱مرتضی گفت: «من و حمید
. 🌱بزرگ‌تر که شدیم، خونه‌ ما اومد سمت ونک و یه کم بین ماها فاصله افتاد. من پیش‌دانشگاهی بودم، برادرم، مهدی، میخواست تازه بیاد دبیرستان. یه روز یکی از دوستهای بابا مدرسه اندیشه صفا رو معرفی کرد که مدرسه خوبیه و زیر نظر مسجد صفاست و کار تربیتی میکنن.» 🌱«پس به خاطر همین میگی باصفا؟» 🌱«حالا باید خودت ببینی که واقعاً باصفا هست یا نه. ما روز اول رفتیم مدرسه رو ببینیم و آزمون مصاحبه ورودی شرکت کنیم؛ چون من و مهدی یک دقیقه ساکت یه جا نمی‌تونستیم بشینیم، اولین چیزی که از مدرسه برامون مهم بود، حیاطش بود. از نظر ما مدرسه ای خوب بود که حیاطش بزرگ باشه و امکانات خوبی داشته باشه که بشه خوب بازی کرد؛ مخصوصاً مهدی که خیلی فوتبالیست خوبی بود و همه می‌گفتن اگه ادامه بده، می‌تونه یه فوتبالیست حرفه‌ای بشه. 🌱اما این دبیرستانی که ما دیدیم، تنها چیزی که نداشت حیاط بود. یه حیاط کوچیک درب‌وداغون.😞 🌱چون اصلاً دلمون نبود که بریم این مدرسه، اون بنده‌خدایی که مصاحبه ورودی می‌گرفت رو سر کار گذاشتیم و سؤال‌ها رو پرت‌وپلا جواب دادیم و بعد هم که خونه اومدیم، به مامان گفتیم که ما اون مدرسه برو نیستیم. با جواب‌هایی هم که ما توی مصاحبه داده بودیم، خیالمون راحت بود که هیچ خبری نمی‌شه؛ ولی آخر تابستون زنگ زدن که ما قبول شدیم و می‌تونیم بریم ثبت‌نام کنیم. 🌱«پس این‌طوری شد که پای شما به این مدرسه باز شد.» 🌱«هم مدرسه، هم مسجد. من که متولد ۱۳۶۶ بودم، شدم صفا هفت؛ یعنی هفتمین دوره ورودی‌های مسجدمدرسه صفا. جوری جذب مربی‌های مسجد شدیم که پاتوقمون شد همون‌جا و حتی بعضی از شب‌ها داخل مسجد می‌موندیم.» 🌱با تعریف‌های مرتضی، دوست داشتم زودتر مسجد صفا رو از نزدیک ببینم؛ مخصوصاً که در آن دوره، خودم هم تازه تغییر کرده بودم و بیست‌وچهاری دست به‌گوشی بودم و زنگ می‌زدم دفتر احکام مراجع. با خودم عهد کرده بودم حالا که قرار است تغییر کنم، این تغییر باید روی اصول باشد. این تغییر رویه باعث شده بود چیزهایی به چشمم بیاید که تا آن روز اصلاً برایم سؤال نشده بود؛ «چرا باید موقع وضو گرفتن لاک نداشته باشیم؟» «نماز و روزه دانشجوی مسافر حکمش چیه؟» «چرا موقع نماز جماعت یک‌سری نیم‌خیز نشسته بودن؟» و خیلی چراهای دیگر. 🌱مرتضی هم که سرش درد می‌کرد برای مباحثه، شده بود رساله...😁 . .
. 🌱سلام از کلاس خارج طبِ این هفته .