طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱مامان به مرتضی گفت: «شنیدم با پسرعموت حمیدآقا همخونهای.» 🌱مرتضی گفت: «من و حمید
.
#هواتو_دارم
🌱بزرگتر که شدیم، خونه ما اومد سمت
ونک و یه کم بین ماها فاصله افتاد. من
پیشدانشگاهی بودم، برادرم، مهدی،
میخواست تازه بیاد دبیرستان. یه روز یکی
از دوستهای بابا مدرسه اندیشه صفا رو
معرفی کرد که مدرسه خوبیه و زیر نظر
مسجد صفاست و کار تربیتی میکنن.»
🌱«پس به خاطر همین میگی باصفا؟»
🌱«حالا باید خودت ببینی که واقعاً باصفا
هست یا نه. ما روز اول رفتیم مدرسه رو
ببینیم و آزمون مصاحبه ورودی شرکت
کنیم؛ چون من و مهدی یک دقیقه ساکت
یه جا نمیتونستیم بشینیم، اولین چیزی
که از مدرسه برامون مهم بود، حیاطش
بود. از نظر ما مدرسه ای خوب بود که
حیاطش بزرگ باشه و امکانات خوبی
داشته باشه که بشه خوب بازی کرد؛
مخصوصاً مهدی که خیلی فوتبالیست
خوبی بود و همه میگفتن اگه ادامه بده،
میتونه یه فوتبالیست حرفهای بشه.
🌱اما این دبیرستانی که ما دیدیم، تنها
چیزی که نداشت حیاط بود. یه حیاط
کوچیک دربوداغون.😞
🌱چون اصلاً دلمون نبود که بریم این
مدرسه، اون بندهخدایی که مصاحبه
ورودی میگرفت رو سر کار گذاشتیم و
سؤالها رو پرتوپلا جواب دادیم و بعد
هم که خونه اومدیم، به مامان گفتیم که
ما اون مدرسه برو نیستیم. با جوابهایی
هم که ما توی مصاحبه داده بودیم،
خیالمون راحت بود که هیچ خبری
نمیشه؛ ولی آخر تابستون زنگ زدن که ما
قبول شدیم و میتونیم بریم ثبتنام کنیم.
🌱«پس اینطوری شد که پای شما به
این مدرسه باز شد.»
🌱«هم مدرسه، هم مسجد. من که
متولد ۱۳۶۶ بودم، شدم صفا هفت؛
یعنی هفتمین دوره ورودیهای
مسجدمدرسه صفا. جوری جذب
مربیهای مسجد شدیم که پاتوقمون شد
همونجا و حتی بعضی از شبها داخل
مسجد میموندیم.»
🌱با تعریفهای مرتضی، دوست داشتم
زودتر مسجد صفا رو از نزدیک ببینم؛
مخصوصاً که در آن دوره، خودم هم تازه
تغییر کرده بودم و بیستوچهاری دست
بهگوشی بودم و زنگ میزدم دفتر احکام
مراجع. با خودم عهد کرده بودم حالا که
قرار است تغییر کنم، این تغییر باید روی
اصول باشد. این تغییر رویه باعث شده
بود چیزهایی به چشمم بیاید که تا آن روز
اصلاً برایم سؤال نشده بود؛ «چرا باید
موقع وضو گرفتن لاک نداشته باشیم؟»
«نماز و روزه دانشجوی مسافر حکمش
چیه؟» «چرا موقع نماز جماعت یکسری
نیمخیز نشسته بودن؟» و خیلی چراهای
دیگر.
🌱مرتضی هم که سرش درد میکرد برای
مباحثه، شده بود رساله...😁
.
#قسمت_بیستُ_سه
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌برای اینکه نوجوان به حرفمون گوش بده و هر چی میگیم بهش برنخوره : 🔺مهمه که مزاجش رو بشناسیم 🔺
.
🌱خوب
🔺چه خوراکی بدیم که نوجوان
آرومتر بشه و کمی حرفشنوی
داشته باشه و لج نکنه. 🤔
🔺علاوه بر تدابیر رفتاری که تو همه
کتب روانشناسی در مورد نوجوان
گفته میشه، تدابیر تغذیه ای هم
خیلی مهمه و حتما باید درنظر گرفته
بشه.
.
.
📌من حسابی مشغول بودم تازه
وقت کردم بیام سراغ گوشی
🌱بریم سراغ خوراکی های مخصوص
صفرا که برای نوجوون ها خوبه 👌
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌برای اینکه نوجوان به حرفمون گوش بده و هر چی میگیم بهش برنخوره : 🔺مهمه که مزاجش رو بشناسیم 🔺
.
📌خوراکی های که برای غلبه صفرا
خوب هستن :
🌱زرشک، تمشک، خیار، کاهو، هویج
🌱 زردآلو، هلو، روغن زیتون، کنجد،
سیب،
🌱گلابی، سوپ جو، کدو خورشتی
🌱خوراک قارچ، کدو حلوایی، اسفناج
🌱گشنیز، نخود فرنگی، عدس، ماش، جو
دوسر
🌱 لیموعمانی، بامیه خورشتی، پیاز
🌱برگه هلو، برگه زردآلو، مغز بادام خام
🌱برنج قهوهای با روغن زیتون
.
https://eitaa.com/joinchat/736495219Cbf0338da95
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱بزرگتر که شدیم، خونه ما اومد سمت ونک و یه کم بین ماها فاصله افتاد. من پیشدانشگ
.
#هواتو_دارم
🌱با حوصله همه را جواب میداد. خیلی
صبورانه مسئله را جوری باز میکرد که
انگار جلوی یک طلبۀ سطحبالای حوزه
نشستهای. جایی نشد که مرتضی بگوید
برو خودت مطالعه کن یا جوابش را از
اینترنت پیدا کن. خودش هم آن دوره
حسابی افتاده بود به جان کتابهای
استاد مطهری و میگفت جواب خیلی از
چراهای من داخل کتابهای شهید
مطهری پیدا میشود.
🌱هر وقت هم دربارۀ مسائل زندگی
خودمان یا حتی بقیۀ رفقایش به سؤال
جدی برمیخورد، سریع میرفت پیش
استادها و مربیهای مسجد صفا مثل
حاجآقا شمس و ازشان مشورت میگرفت
تا بهترین راه را انتخاب کند.
🌱گذشت تا بالاخره یک شب جمعه پای
من برای اولین بار به مسجد صفا باز شد.
نیم ساعت مانده به اذان، با اینکه پیش
خودم فکر میکردم این ساعت از روز در
مسجد پرنده پر نمیزند، در همان نگاه
اول، تعداد زیاد جوانهایی که اینطرف و
آنطرف میرفتند، به چشم میآمد.
جوانهایی که رفتارشان، نوع
صحبتکردنهایشان و حتی تیپ و
لباسهایشان انگار در دهۀ ۱۳۶۰ و همان
فضای فیلمهای جنگی که همیشه دیده
بودم گیر کرده بود.
🌱 یک روح معنوی خاص که نشان
میداد مسجد کاملاً زنده و پویاست.
🌱نماز که تمام شد، پردۀ خانمها را کمی
کنار زدند. روحانی باصفای سیدی رو به
جمعیت روی منبر نشستند و بهحالت
کلاس درس، شروع کردند به صحبت.
حدس زدم این آقا همان حاجآقا علوی
استاد مرتضی باشند که شبهای جمعه
یک ساعت کلاس عمومی داشتند. متوجه
شدم دربارۀ کتاب گناهان کبیرۀ آیتالله
دستغیب صحبت میکنند.
🌱موضوع بحثشان رسیده بود به گناه
اسراف. صحبتهای حاجآقا دربارۀ عظمت
گناه اسراف، وحشت به جانم انداخت.
پیش خودم گفتم ببین چقدر ما گناه
کبیره سر همین اسراف داشتهایم ولی
حواسمان نبوده.
🌱کمکم من هم شدم پای ثابت
جلسات. کلاسها واقعاً جذاب و البته
کاربردی بودند. چهارشنبهها حاجآقا با
محوریت کتاب مواعظ العددیة۱ آیتالله
مشکینی صحبت میکردند. کتاب جالبی
که حتی اسمش را هم نشنیده بودم. پر
از پندهای اخلاقی که از عدد یک شروع
میشود و احادیث مربوط به عدد یک در
فصل اول آن است؛ مثلاً یک چیز است
که انسان را عاقبتبهخیر میکند، یک چیز
است که خدا آن را نمیبخشد. فصل
بعدی احادیث مربوط به عدد دو، مثلاً دو
چیز است که انسان نباید فراموش کند و
تا آخر.
🌱 برای اینکه بتوانم مفاهیم دینی را
عمیقتر یاد بگیرم، مطالعات خودم را از
کتاب حجاب شهید مطهری شروع کردم و
از نوع نگاه علامه به حجاب خوشم آمد.
🌱همزمان با خواست من، خدا از در و
دیوار برایم نشانه و گواه میفرستاد.
تلویزیون را روشن میکردم، میدیدم یک
بحث جالب دربارۀ حجاب است. تابلوی
سر خیابان را میدیدم، یک طرح مفهومی
دربارۀ حجاب، داخل مسجد، حاجآقا
بحثشان با محوریت حجاب، زمین و
آسمان دستبهدست هم داده بودند تا
من از مسیری که میروم خسته نشوم.
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱با حوصله همه را جواب میداد. خیلی صبورانه مسئله را جوری باز میکرد که انگار جلوی
.
#هواتو_دارم
🌱در این میان بدترین برداشت ممکن
این بود که خیلی از اطرافیان فکر
میکردند این تغییرات به اجبار مرتضی
اتفاق افتاده و مرتضی من را مجبور کرده
محجبه شوم و در رفتارم تغییر ایجاد کنم.
🌱 این نکته بیشتر از هر چیزی از من
انرژی میگرفت که بقیه را متوجه کنم قبل
از آمدن مرتضی، چادر سر کردهام،
مرتضی هم واقعاً کمکم میکرد و
روزبهروز در چند ماه گذشته، حجابم
کاملتر شده بود.
🌱تابستان آن سال، خدا حسابی بغلمان
کرده بود. قسمت شد من و مرتضی به
فاصلۀ یک هفته راهی مکه و زیارت خانۀ
خدا شدیم. اول من و بابا و مامان به حج
عمره رفتیم و یک هفته از برگشتن ما
نگذشته بود که مرتضی هم همراه با
دوستان همدورهای مسجد صفا عازم
زیارت خانۀ خدا شد.😍
🌱سفر ما همزمان شده بود با عمرۀ
رجبیه و اولین نگاهم به قبله، به خانۀ امن
الهی وصفنشدنی بود. هرچند دوست
داشتم در این نگاه اول مرتضی هم کنارم
باشد، ولی دلخوش بودم که به فاصلۀ
کمی، مرتضی هم درست همین جایی که
من ایستادهام، نگاهش به کعبه، خانۀ
باعظمت خدا، خواهد افتاد.
🌱وقتی برگشتیم، همه به استقبالمان
آمده بودند و کلی بنر خوشامدگویی روی
دیوارها بود. تنها کسی که بنر چاپ نکرده
بود، مرتضی بود. میگفت: «وقتی من
خودم با پای خودم اومدم فرودگاه دنبالت،
برات گل خریدم، دیگه بنر برای چیه؟ این
کارها اسرافه. اگر بنر نزنیم نه آسمون به
زمین میآد، نه اتفاقی میافته.»
🌱اعتقاد داشت وقتی زائر از راه میرسد،
باید اسپند دود کنیم، ریسه بزنیم،
چاووشخوان بیاوریم که با سلام و
صلوات از زائر استقبال بشود.
.
#قسمت_بیستُ_چهار
.