طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱 من هم برای خودم برنامهریزی میکردم هم برای مرتضی. با اینکه اغلب بعد از ازدواج دچا
.
#هواتو_دارم
🌱بهعادت وقتهایی که میخواستم
مجبّتم را بیشتر به مرتضی برسانم، محمد
صدایش کردم و گفتم: «خب محمد جان،
وقتی من به تو دارم اعلام میکنم، یعنی
نظرت رو هم دارم میپرسم. هرکجاش
مخالف بودی بهم بگو. تو همسر منی.
مگه ما باهم رودرواسی داریم؟!»
🌱«وقتی نظرم رو نمیپرسی، نظری
ندارم طبعاً. حالا بیخیال! امتحانهات
کی شروع میشه؟»
🌱میدانستم که ناراحت شده و
میخواهد فقط سر بحث را عوض کند.
خیلی حواسم را جمع میکردم؛ ولی چند
بار دیگر هم دقیقاً سر این موضوع
بحثمان شد. هر بار هم من فکر میکردم
همین که اعلام میکنم کفایت میکند و
نیازی نیست با لحن پرسشی از مرتضی
بپرسم که او هم نظر بدهد. البته آدمی
نبود که بخواهد محدودم کند. از سر
غیرت و محبتی که داشت، نگرانم بود و
دوست داشت در جریان رفتوآمدهایم
باشد.
🌱در کل، اینطور نبود که رابطهمان
همیشه خوب و بدون مشکل باشد؛
مخصوصاً ماههای اول تا همدیگر را
بشناسیم و اخلاق طرف مقابل دستمان
بیاید، طبیعی بود که اختلافنظرهای
زیادی داشته باشیم؛ اما آنقدر این
دوستداشتن و محبتها عمیق بود که
این اختلافها خیلی زود رنگ میباخت.
🌱 مرتضی اخلاق خیلی خوبی داشت.
هیچچیزی را به دل نمیگرفت و
نمیگذاشت بحثها کش پیدا کند. شده
بود سر بحثی ناراحت بشویم، اما چند
دقیقه بعد با یک چای خوردن یا یک
شوخی، همهچیز فراموش میشد.
انگار نه انگار که همین چند دقیقه قبل،
بحث و ناراحتی وجود داشته.
🌱از دانشگاه خستهوکوفته به خوابگاه
رسیدم. در اتاق را که باز کردم، دیدم یک
سوسک بزرگ بالدار وسط فرش ویراژ
میدهد. وظیفه خطیر مقابله با سوسکها
با دوستم بهاره بود. میرفتم روی تخت و
تا جنازه سوسک را با چشم نمیدیدم،
پایین نمیآمدم؛ اما ایندفعه بهاره رفته
بود شهرستان.
🌱اصلاً معطل نکردم و کاری هم نداشتم
که کلاس دارم یا ندارم. مستقیم آمدم
تهران! شوخی که نبود! سوسک آمده بود
توی اتاق، آن هم سوسک بالدار!😂
🌱وسط راه، با مرتضی تماس گرفتم و
قضیه را تعریف کردم که به خاطر سوسک
راه افتادم سمت تهران. مرتضی کلی
خندید و گفت: «تو نباید اینهمه ترسو
باشی، ستاره!»
🌱گوشم به این حرفها بدهکار نبود.
گفتم: «دست خودم نیست. اگر اونجا
میموندم بیخواب میشدم. اگر تو هم
کلاس نداری، پا شو بیا تهران.»
🌱وقتی آمد، از صفحه آیفون تصویری
اصلاً نشناختمش. تقریباً هیکلش دوبرابر
شده بود. وقتی از پلهها بالا آمد، پرسیدم:
«مرتضی، واقعاً خودتی؟ چیکار کردی
اینطوری شدی؟»
🌱گفت: «بیکار بودیم، با حمید رفتیم
باشگاه بدنسازی ثبتنام کردیم. مد شده
همه میرن. با رژیم غذایی خاص و
یهسری ورزش، سهماهه شدیم این! البته
این مدل تغییرها موندگار نیستن. یه ماه
نریم باشگاه، میشم دوباره همون
مرتضایی که بودم.»
🌱بعد از ناهار، مرتضی گفت: «حالا که
دو سه روز فرصت داریم، حاضر شو بریم
یه جای خوب.»
🌱«کجا یعنی؟»🤔
#قسمت_بیستُ_شش
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
📌سلام . پسرم۱۳سالشه چهارشونه،تپل قد۱۵۰وزن۷۴ زود عصبی میشه ناخن میجوه خیلی دست توموهاش میبره کمی هم ت
.
🔺دوست دارید راهکارهای درمان این
پسر نوجوون رو بذارم اینجا ؟ 🤔
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱وضعیت الان یه همچین چیزی هست کشوهایی که چند وقته تمیز نشدن 🥴 🍃البته ناگفته نباشه که اومدن مامو
.
🍃میدونستید چه مزاج هایی
بی نظم هستن؟ 🤔
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🍃میدونستید چه مزاج هایی بی نظم هستن؟ 🤔 .
.
🔸یه بحث مفصل در این مورد
میخوام بذارم به امید خدا
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🔺دوست دارید راهکارهای درمان این پسر نوجوون رو بذارم اینجا ؟ 🤔 .
.
🌱یعنی فقط ۶ نفر دوست دارید
که درمان رو ببینید ؟؟
🌱این ۲۴۱ نفری که پیام رو دیدن
غیر از اون ۶ نفر، بقیه نظری
نداشتن؟ 🧐
لااقل اگه موافق نیستید بگید که
موافق نیستید 🤨
.
706.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🌱از کجا بفهمیم بلاهایی که
سرمون میاد
امتحان الهیه یا سزای گناهمون؟
به وقت نماز اول وقت 📿
.
.
📌علم طب و نسخه های طبی
منحصر به فرد هستن، یعنی به
تعداد هر ۱ نفر ۱ راه درمانی
وجود داره و نسخه هر کس با توجه
به مزاج پایه و مزاج عارضی و مزاج
غلبه متفاوت هست.
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
📌سلام . پسرم۱۳سالشه چهارشونه،تپل قد۱۵۰وزن۷۴ زود عصبی میشه ناخن میجوه خیلی دست توموهاش میبره کمی هم ت
.
🌱برای درمان این نوجوون عزیز، باید
حتما فرم شرح حال داشته باشیم و
عکس زبان و دست و گاهی عنبیه و
نبض رو ببینیم تا بتونیم نسخه دقیق
بدیم.
🔺تدابیر عمومی که اگه رعایت بشه، به
درمان کمک میکنه رو میگم، تدابیری که
هر کس این ویژگی هارو داشت میتونه
استفاده کنه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🍃ولی بازم میگم، بهتره نسخه هر کس
مطابق با خودش، شخصی سازی بشه.👌
.