هدایت شده از بازماندههاایازسویتاریکی🫂
حالا میفهمم که درد بیگانگی چه درد بزرگی است. چه کسی میتواند حالا باور کند که در قلب من هیچ چیز وجود ندارد.
فروغ فرخزاد در نامهای به پرویز شاپور.
هدایت شده از بازماندههاایازسویتاریکی🫂
"چهارشنبه آخرین زنگ انشا"
بار دیگر خانم درستان موضوعی برای نوشتن انشا می دهد.
شرایط روزگار من در ایام مجازی،خیلی هم عالی نیست چه عرض کنم میتوان گفت افتضاح است.
تقریباً از همه چیز دور شدم،حتی خودم.
آخرین روز مدرسه را به یاد می آورم،چهارشنبه بود.
دستانم میلرزد و تنم سرد میشود وقتی به این فکر می کنم که شاید آخرین بار باشد که مدرسه می روم و پایه ی نهمم،کارت هارا زیر میز قایم میکنیم که خانم حدادی نبیند اما خانم ثقفی کارت ها را در دستانمان که می بیند میگوید:خوب میکنید،به همکلاسی هایم نگاه می کنم و سعی میکنم ذهن تک تکشان را بخوانم،در حیاط کوثر همه را جمع میکند و مجبورمان میکند یکسری بازی های بچگانه کنیم آن زمان به این فکر می کردم دیوانه شده است؟اما او راست می گفت باید لحظه به لحظهش را زندگی کرد که حال پشیمان نشد،در دفتر خانم ثقفی منتظر خانم محمودی می نشینیم به قصد پیچاندن زنگ پیام ها،زنگ زبان تقلب می کنیم و خانم حمیدی زاده از خنده های من و مطهره متوجه میشود،زیر چشمی نگاهی به کوثر می اندازم و او با لبخند شیرینی صبح بخیر می گوید، به در چوبی اتاق کامپیوتر تکیه میدهم یک سر و دو گوش میشوم که به حرف های الیسا گوش بدهم آن لحظه هیچکداممان نمی دانستیم که در آیندهای نزدیک نامه ی خداحافظی وجود خواهد داشت،تبسم کتاب هایش را بهم نشان میداد که از همان خانم مسن کتاب فروش گرفته بود،به موهای کیانا دست می زنم و با خودم فکر می کنم از این زیباتر؟،برای مهرسا انشا می نویسم و وقتی دارد انشا را میخواند هر از چند گاهی سرش را بالا می گیرد و با چشمان غمگینش لبخندی میزند،زنگ تفریح تمام شده است اما صدای خنده ی من ،مائده،دینا،الهه و پرنیا تو راه روی طبقه ی بالا می پیچد،بر می گردم و به پشت سرم نگاه میکنم بارها و بارها در دلم خدا را شکر میکنم بابت آشنا شدن با ساناز و پریا،یگانه زهرا محکم بغلم میکند و میگوید:تو بلد نیستی بغل کنی،با یگانه بار دیگر راجب موسیقی صحبت می کنم،خانم حسینی ازم میپرسد و قبل از این که شروع کنم به صحبت کردن راجب پدرم بغضم میترکد و از دفتر خانم دانسفهانی سریع بیرون میزنم،آخرین زنگ انشا کنار هم خوشحال بودیم و از خودمان پرسیدیم:
آیا واقعا ارزشش را داشت؟
آیا اگر این پایه تحصیلی طلسم شده به پایان برسد ما ادامه خواهیم داشت؟
آیا می توانیم این سه سال را کنار بگذاریم و هر کس برود دنبال زندگیاش؟
شاید اولا فکر می کردم هرگز،اما وقتی کوثر رفت متوجه شدم که ما آدم ها محکوم به فراموشی هستیم ناخواسته یا خواسته.
همه ی این ها را گفتم که به اینجا برسم"من از فراموش شدن میترسم"،شاید با خواندن این متن اشک بریزید و به خودتون قول بدید که فراموش نکنید اما قول میدهم سال ها بعد وقتی رو صندلی چوبی ای نشستهاید و میل بافتنی و کاموا به دستت گرفتید و درحال بافتن شال گردن برای نوه ی آیندتون هستید،قلاب صورتی ی در دستان من را به یاد خواهید آورد،یاد تمام روز های خوبی که کنار هم داشتیم می افتید و گونههاتون خیس میشود.
منظومهدرختگردنزده!
"چهارشنبه آخرین زنگ انشا" بار دیگر خانم درستان موضوعی برای نوشتن انشا می دهد. شرایط روزگار من در ای
خوب اخه بچه 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
منظومهدرختگردنزده!
"چهارشنبه آخرین زنگ انشا" بار دیگر خانم درستان موضوعی برای نوشتن انشا می دهد. شرایط روزگار من در ای
واقعا فکرشو نمیکردم دلم تنگ بشه🙂😭
منظومهدرختگردنزده!
"چهارشنبه آخرین زنگ انشا" بار دیگر خانم درستان موضوعی برای نوشتن انشا می دهد. شرایط روزگار من در ای
اشغال رفته تو چشمم چیزی نیست اوکیه👍😭
هدایت شده از بازماندههاایازسویتاریکی🫂
او و دوستانش.13 - احتمالا وقتی Likely when.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
کاش نرسم به روزی که آهنگهاش باشن اما خودش نه.