ژانوس ؛
And eventually, deep down – like, very deep – I did know how to save myself. It was just a matter o
″ هرچه چشمها را بیشتر میشویم خاکستر سنگینتر بر تن منظره مینشیند و هربار که درها را محکمتر میبندم طوفان نرمتر به درون میآید هر کلید جدیدی که از جیبم بیرون میکشم درْ قفل های زنگزده تکهتکهتر میشکند و همزمان که پنهانی پشت درهای بسته ایستادهام لا به لای موریانههایی که مغزم را پر کردهاند لا به لای گرههایی که از سرم باز نمیشوند لا به لای کوری و ظلمت محکم ابهامها در و جیب و طوفان و کلید و قفل را دوباره گم میکنم. ″