ژانوس ؛
خب همونطور که میدونید اسم شخصیت اصلی کتاب جکسونه. یه دوست خالی داره که یه گربه ی بزرگه (در ابعاد آ
جکسون ابتدای کتاب توضیح میده که عاشق حقیقت و واقعتیه. عاشق نکته های علمی. مثلا این که «یوزپلنگا میتونن هفتادکیلومتر توی یه ساعت بدون».
ژانوس ؛
جکسون ابتدای کتاب توضیح میده که عاشق حقیقت و واقعتیه. عاشق نکته های علمی. مثلا این که «یوزپلنگا می
بچگیش یه بار میبرنش با این عروسک بزرگا عکس بندازه، جکسون هم خیلی جدی دست عروسک رو میکشه و دست مردیِ لباس عروسک رو پوشیده بوده معلوم میشه.با موهای ریز بور و حلقه.
جکسون جیغ میزنه که این عروسک نیست که! مرَده! یه دختربچهای هم شروع میکنه جیغ و داد میکنه و کلا از مغازه میندازنشون بیرون.
جکسون اینجا میگه که اون موقع بود که فهمیدم آدما همیشه هم دوست ندارن حقیقتو بشنون.
ژانوس ؛
بچگیش یه بار میبرنش با این عروسک بزرگا عکس بندازه، جکسون هم خیلی جدی دست عروسک رو میکشه و دست مردی
حالا فکر کنید آدمی که اینقدررر توی حقیقت داشتن و واقعیت حساسه - و اینقدر از تخیل بیزار - ، مجبور بشه به زور با دوست خیالیش رو به رو بشه؛
که همون کرنشاست
ژانوس ؛
حالا فکر کنید آدمی که اینقدررر توی حقیقت داشتن و واقعیت حساسه - و اینقدر از تخیل بیزار - ، مجبور ب
خیلی آشنا بود
جکسون حقیقت رو با تمام وجود دوست داشت اما همون حقیقت اونقدر بهش فشار آورد و آزارش داد که - ناخودآگاه؟ - به تخیل رو آورد
تا با درد کمتری زنده بمونه.
ژانوس ؛
امشب میخوام پاستیلهایبنفش رو بیارم بذارم روو سرم حلوا حلوا کنم
″توی سنوسال من اصلا خوب نیست که فکر کنند دیوانهای″
ژانوس ؛
من و دوستام: چرا مردم انقدر بد نگاهمون میکنن؟ همچنان ما:
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Dean: whatever you're seeing, it's NOT real!
Jensen: you're laughing , I can hear ya :D