تاد یه شعر نوشته بود. میگفت حقیقت مثل پتوییه که توی زندگیت درحالی که گریه میکنی صورتت رو میپوشونه و پاهای سردت رو گرم نمیکنه. مشکل از اون پتو نیست مشکل اینه که تو کشیدیش روی صورتت (یا نمیتونی کنارش بزنی و به جاش بندازیش روی پات.)
به خاطر همین هم جلوی چشماتو میگیره هم پاهات سرد میمونه
ژانوس ؛
دقت کرده بودین؟
طرف روشن صورتش خیلی احساسات توش دیده میشه ولی طرف تاریک عین رباتا داره نگاه میکنه