ژانوس ؛
I didn't have a clear idea of where I wanted to go or what I wanted to do, when I was 18 years old.
«وقتی ۱۸ سالم بود دقیقا نمیدونستم کجا میخوام برم یا چیکار میخوام بکنم. خطاب به کسایی که اون شوق و قدرت رو دارن، و اون درک روشن رو دارن از این که کجا میخوان باشن و چه کسی میخوان باشن: دمتون گرم! چون من نداشتم.»
ژانوس ؛
you know, my future kind of directed itself. And it wasn't until a few years working that I realized
«میدونید، آینده ی من یهجورایی خودش خودشو پیش برد. و وقتی چندسال شده بود که [توی حرفهی بازیگری] کار کرده بودم، تازه اون موقع فهمیدم که نهتنها دوست دارم انجامش بدم و از بعضی جنبههاش لذت میبرم، بلکه توانایی انجام دادنش رو هم دارم. منظورم اینه که، این قضیه(=شروع به کار) چندسال قبل از این بود که من حتی به این فکر کنم که توانایی کافی برای انجام چنین کاری رو دارم. و همزمان [که سردرگم بودم]، داشتم کار میکردم. در همین حین شغل میگرفتم و طرفدارا میاومدن و میگفتن ″ما عاشق تماشای برنامهت ایم″؛ و من هنوز اینطوری بودم که: ″من نمیدونم... نمیدونم چه غلطی دارم میکنم.″»
ژانوس ؛
[I think] the most important thing to me is to at least enjoy my job, whatever it may be. And thank
«من فکر میکنم مهمترین چیز برام اینه که حداقل از شغلم لذت ببرم، هر شغلی که هست. و خدا رو شکر که میبرم و همینطور داره پیش میره.»
هدایت شده از i'm مرضیه
@payano
@ToLiveDeliberately
این دوتا چنل چنلای بامزه ای بودن، دوستشون داشته باشید لطفا و گیلی گیلیشون کنید
+بعضی چیزا رو باید رها کنی.
_این کاریه که تو میکنی؟
+من دقیقا برعکسشو انجام میدم.