ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۶ | پروندهی رها
رادمهر پوشه را روی میز گذاشت.
روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود:
RAHA KIAN
رها برای یک لحظه به اسم خیره شد.
فقط یک لحظه.
بعد نگاهش را بالا آورد.
رادمهر:
«تو رها کیان رو میشناسی؟»
رها با خونسردی گفت:
«نه.»
رادمهر لبخند زد.
**«مطمئنی؟»
«اگه میشناختم، چرا باید اینجا بشینم و دربارهش حرف بزنم؟»
رادمهر پوشه را باز کرد.
عکسهای قدیمی، گزارشها و چند برگه روی میز پخش شد.
رها سعی کرد نگاهش را روی هیچکدام ثابت نکند.
رادمهر گفت:
«دختر عجیبیه.»
رها شانه بالا انداخت.
«آدمهای عجیب زیادن.»
رادمهر یکی از عکسها را برداشت.
«این یکی رو ببین.»
عکس کودکی رها بود.
رها قلبش برای یک لحظه تندتر زد.
اما چهرهاش هیچ تغییری نکرد.
رادمهر با دقت نگاهش کرد.
«هیچ واکنشی نداری؟»
رها عکس را نگاه کرد.
«باید داشته باشم؟»
رادمهر عکس را روی میز گذاشت.
«این دختر الان بیستوسه سالشه.»
رها آرام گفت:
«خب؟»
**«پدر واقعیش کامرانه.»
رها کمی ابرو بالا انداخت.
«کامرانی که پدر من نیست.»
رادمهر مکث کرد.
«من نگفتم پدر توئه.»
رها لبخند خیلی کوتاهی زد.
«ولی طوری حرف میزنی انگار منتظری من چیزی رو لو بدم.»
رادمهر چند ثانیه ساکت ماند.
آراد از آن طرف اتاق همچنان نگاهش میکرد.
رادمهر ناگهان پوشه را بست.
«خوبه.»
رها پرسید:
«چی خوبه؟»
«اینکه هنوز خونسردی.»
رها جواب داد:
«من برای معامله اومدم، نه بازجویی.»
رادمهر لبخند زد.
«پس بریم سر معامله.»
رادمهر یک برگه جلوی رها گذاشت.
«دفتر کامران رو میخوام.»
رها به برگه نگاه کرد.
«منم در ازاش یه چیز میخوام.»
**«چی؟»
رها مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«آراد و باران.»
رادمهر خندید.
**«فکر میکنی ارزششون به اندازهی دفتره؟»
رها بدون مکث گفت:
«برای من نه.»
آراد نگاهش را پایین انداخت.
رادمهر متوجه این حرکت شد.
چند ثانیه به آراد نگاه کرد و دوباره برگشت سمت رها.
«پس آراد برات مهمه.»
رها خونسرد گفت:
«گفتم برای معامله لازمشون دارم.»
«دروغ میگی.»
رها جواب نداد.
رادمهر از پشت میز بلند شد.
آرام دور میز چرخید و روبهروی رها ایستاد.
«میدونی مشکل تو چیه، مهسا؟»
رها نگاهش کرد.
**«چی؟»
«زیادی کنترلشدهای.»
رها لبخند زد.
«این مشکل نیست.»
رادمهر خم شد و پوشهی رها را برداشت.
«برای کسی که سه سال گم شده، اطلاعاتت زیادی کامله.»
رها چیزی نگفت.
رادمهر یک برگه را بیرون کشید.
«تاریخ تولدت.»
برگه را روی میز گذاشت.
«هفدهم می.»
رها گفت:
**«خب؟»
رادمهر برگهی دیگری بیرون آورد.
«رها کیان هم هفدهم می به دنیا اومده.»
سکوت.
این بار حتی سام که بیرون ساختمان منتظر بود، اگر آنجا بود میفهمید اوضاع چقدر حساس شده.
رادمهر آرام گفت:
«عجیبه، نه؟»
رها چند ثانیه به برگه نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
«هفدهم می روز تولد خیلیهاست.»
رادمهر خیره ماند.
«اما قد، سن، شهر محل تولد و حتی سابقهی کاری تو با اطلاعات رها خیلی نزدیکه.»
رها آهسته گفت:
«اگه انقدر مطمئنی من رها کیانم، چرا هنوز داری ازم سؤال میپرسی؟»
رادمهر ساکت شد.
رها ادامه داد:
«چون خودتم هنوز مطمئن نیستی.»
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد رادمهر لبخند زد.
«درسته.»
پوشه را بست.
«هنوز مطمئن نیستم.»
رها نفسش را آرام بیرون داد.
رادمهر به یکی از افرادش اشاره کرد.
«مهسا رو ببر اتاق کناری.»
رها از جا بلند شد.
اما قبل از اینکه حرکت کند، صدای آراد آمد:
«رادمهر.»
رادمهر برگشت.
آراد:
«اگه بهش دست بزنی، معاملهت با کامران هم به هیچجا نمیرسه.»
رادمهر لبخند زد.
«نگران نباش.»
بعد نگاهش را به رها دوخت.
«فعلاً فقط میخوام بدونم کیه.»
رها همراه نگهبان از اتاق خارج شد.
راهرو خلوت بود.
رها چند قدم جلو رفت.
بعد ناگهان ایستاد.
نگهبان پرسید:
«چی شد؟»
رها برگشت.
«یه چیز جا گذاشتم.»
نگهبان اخم کرد.
**«چی؟»
رها آرام گفت:
«اعتماد رادمهر.»
نگهبان چیزی نفهمید.
رها لبخند کوچکی زد.
«شوخی کردم. کیفم.»
نگهبان لحظهای مکث کرد.
بعد برگشت سمت اتاق.
رها در همان چند ثانیه، نگاه کوتاهی به دوربین بالای راهرو انداخت.
یک دوربین.
بعد یکی دیگر.
و در انتهای راهرو...
یک در فلزی.
رها مسیر را در ذهنش ثبت کرد.
اما وقتی برگشت داخل اتاق، چیزی دید که باعث شد برای اولین بار واقعاً نگران شود.
رادمهر کنار میز ایستاده بود.
و در دستش...
یک عکس قدیمی از رها و نیهان بود.
رادمهر آرام گفت:
«یه عکس دیگه هم پیدا کردم.»
رها ایستاد.
رادمهر عکس را بالا آورد.
«این بار بهتر نگاه کن.»
رها به عکس خیره شد.
خودش بود.
کنار نیهان.
سالها قبل.
رادمهر یک قدم جلو آمد.
«حالا فقط یه سؤال دارم.»
مکث کرد.
«مهسا نادری...»
عکس را روی میز گذاشت.
«تو دقیقاً کی هستی؟»
رها چیزی نگفت.
چند ثانیه گذشت.
رادمهر دستش را به سمت گوشی روی میز برد.
«چون اگه جواب اشتباهی بدی...»
نگاهش به سمت اتاقی رفت که آراد و باران داخلش بودند.
«اول میرم سراغ اون دوتا.»
رها برای اولین بار فهمید که دیگر فقط یک نقش را بازی نمیکند.
یک اشتباه کوچک میتوانست هم هویتش را لو بدهد، هم آراد و باران را به خطر بیندازد.
رادمهر منتظر جواب ماند.
و رها...
هنوز هیچ جوابی نداده بود.
پایان پارت ۶۶... 🔥
ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۷ | آخرین امتحان
رها هنوز روبهروی رادمهر ایستاده بود.
عکس قدیمی روی میز بود.
رادمهر منتظر جوابش بود.
رادمهر:
«مهسا نادری... تو دقیقاً کی هستی؟»
رها به عکس نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«همون کسی که گفتم.»
رادمهر پوزخند زد.
«نه.»
یک قدم جلو آمد.
«تو مهسا نیستی.»
رها چیزی نگفت.
رادمهر عکس را برداشت.
**«میدونی از کجا فهمیدم؟»
رها نگاهش کرد.
**«از کجا؟»
رادمهر عکس را جلوی صورتش گرفت.
«چون مهسا هیچوقت نیهان رو "داداش" صدا نمیکرد.»
قلب رها فرو ریخت.
رادمهر ادامه داد:
«ولی تو توی این عکس دقیقاً همونطوری نگاهش کردی که یه خواهر به برادرش نگاه میکنه.»
رها برای چند ثانیه ساکت ماند.
آراد سرش را بالا آورد.
رادمهر برگشت سمت او.
«تو از اول میدونستی.»
آراد جواب نداد.
رادمهر اسلحهاش را روی میز گذاشت.
«پس اسم واقعیت رو بگو.»
رها نفس عمیقی کشید.
دیگر نمیتوانست با همان هویت ادامه بدهد.
اما هنوز یک راه داشت.
رها:
«باشه.»
رادمهر منتظر ماند.
«من مهسا نیستم.»
رادمهر لبخند زد.
«بالاخره.»
رها ادامه داد:
«ولی یه چیزی رو اشتباه فهمیدی.»
رادمهر اخم کرد.
**«چی؟»
رها مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
«من برای نجات آراد و باران نیومدم.»
آراد نگاهش کرد.
رها ادامه داد:
«من برای دفتر کامران اومدم.»
رادمهر چند لحظه به او خیره ماند.
**«پس چرا اینهمه ریسک کردی؟»
رها جواب داد:
«چون میخواستم بدونم اون چیزی که پدرت سالها دنبالش بود، دقیقاً چیه.»
رادمهر چند ثانیه سکوت کرد.
بعد ناگهان لبخند زد.
«اسم واقعی.»
رها مکث کرد.
«رها کیان.»
اتاق ساکت شد.
رادمهر آرام گفت:
«بالاخره پیدات کردم.»
همان لحظه یکی از افراد رادمهر از پشت سر رها جلو آمد.
اما رها سریع برگشت.
درگیری چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
رها خودش را کنار کشید و راهش را باز کرد.
آراد هم از فرصت استفاده کرد و خودش را از دست نگهبان آزاد کرد.
رادمهر با عصبانیت فریاد زد:
«نگهشون دارید!»
رها به سمت آراد رفت.
**«میتونی راه بری؟»
آراد سر تکان داد.
**«آره.»
رها بازویش را گرفت.
**«پس بریم.»
آراد به باران اشاره کرد.
**«اون کجاست؟»
رها لحظهای مکث کرد.
«طبقهی پایین.»
آراد گفت:
«اول باران.»
رها سر تکان داد.
هر دو به سمت راهرو دویدند.
صدای قدمهای افراد رادمهر پشت سرشان نزدیکتر میشد.
آراد گفت:
«رها، وقتی رسیدیم پایین، مستقیم برو سمت خروجی.»
رها جواب داد:
«بدون باران نمیرم.»
آراد نگاهش کرد.
«میدونستم همینو میگی.»
برای اولین بار وسط آن شرایط، لبخند کوتاهی زد.
«لجبازترین آدمی که دیدم.»
رها جواب داد:
**«تو خودت مقصری.»
هر دو به طبقهی پایین رسیدند.
در انتهای راهرو...
باران پشت یک در بسته بود.
رها با عجله سمت در رفت.
«باران!»
صدایش از داخل آمد:
**«رها؟!»
رها لبخند زد.
«آره! خودمم!»
آراد قفل را باز کرد.
در باز شد.
باران بیرون آمد.
چهرهاش خسته بود، اما هنوز خودش بود.
باران:
«بالاخره اومدین.»
رها سریع دستش را گرفت.
«بریم.»
سهتایی به سمت خروجی دویدند.
اما پشت سرشان...
رادمهر ظاهر شد.
و این بار...
دیگر نمیخواست رها را زنده از آن ساختمان بیرون ببرد.
پایان پارت ۶۷... 🔥