eitaa logo
🚫🩸𝓣𝔀𝓸 𝓢𝓲𝓭𝓮 𝓞𝓯 𝓛𝓪𝔀🩸🚫
30 دنبال‌کننده
20 عکس
3 ویدیو
0 فایل
⚖️ دو روی قانون⚖️ جایی که مرز بین عشق و نفرت، بین پلیس و مجرم، فقط یک قدمه... 🖤 هر حقیقتی، ارزش فاش شدن نداره.
مشاهده در ایتا
دانلود
خب پارت جدید میخواید؟
ܦ‌ࡎܠܙ ܥ‌‌ࡐ‌ܩܢ | آخرین امتحان رها هنوز روبه‌روی رادمهر ایستاده بود. عکس قدیمی روی میز بود. رادمهر منتظر جوابش بود. رادمهر: «مهسا نادری... تو دقیقاً کی هستی؟» رها به عکس نگاه کرد. بعد خیلی آرام گفت: «همون کسی که گفتم.» رادمهر پوزخند زد. «نه.» یک قدم جلو آمد. «تو مهسا نیستی.» رها چیزی نگفت. رادمهر عکس را برداشت. **«می‌دونی از کجا فهمیدم؟» رها نگاهش کرد. **«از کجا؟» رادمهر عکس را جلوی صورتش گرفت. «چون مهسا هیچ‌وقت نیهان رو "داداش" صدا نمی‌کرد.» قلب رها فرو ریخت. رادمهر ادامه داد: «ولی تو توی این عکس دقیقاً همون‌طوری نگاهش کردی که یه خواهر به برادرش نگاه می‌کنه.» رها برای چند ثانیه ساکت ماند. آراد سرش را بالا آورد. رادمهر برگشت سمت او. «تو از اول می‌دونستی.» آراد جواب نداد. رادمهر اسلحه‌اش را روی میز گذاشت. «پس اسم واقعیت رو بگو.» رها نفس عمیقی کشید. دیگر نمی‌توانست با همان هویت ادامه بدهد. اما هنوز یک راه داشت. رها: «باشه.» رادمهر منتظر ماند. «من مهسا نیستم.» رادمهر لبخند زد. «بالاخره.» رها ادامه داد: «ولی یه چیزی رو اشتباه فهمیدی.» رادمهر اخم کرد. **«چی؟» رها مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد. «من برای نجات آراد و باران نیومدم.» آراد نگاهش کرد. رها ادامه داد: «من برای دفتر کامران اومدم.» رادمهر چند لحظه به او خیره ماند. **«پس چرا این‌همه ریسک کردی؟» رها جواب داد: «چون می‌خواستم بدونم اون چیزی که پدرت سال‌ها دنبالش بود، دقیقاً چیه.» رادمهر چند ثانیه سکوت کرد. بعد ناگهان لبخند زد. «اسم واقعی.» رها مکث کرد. «رها کیان.» اتاق ساکت شد. رادمهر آرام گفت: «بالاخره پیدات کردم.» همان لحظه یکی از افراد رادمهر از پشت سر رها جلو آمد. اما رها سریع برگشت. درگیری چند ثانیه بیشتر طول نکشید. رها خودش را کنار کشید و راهش را باز کرد. آراد هم از فرصت استفاده کرد و خودش را از دست نگهبان آزاد کرد. رادمهر با عصبانیت فریاد زد: «نگهشون دارید!» رها به سمت آراد رفت. **«می‌تونی راه بری؟» آراد سر تکان داد. **«آره.» رها بازویش را گرفت. **«پس بریم.» آراد به باران اشاره کرد. **«اون کجاست؟» رها لحظه‌ای مکث کرد. «طبقه‌ی پایین.» آراد گفت: «اول باران.» رها سر تکان داد. هر دو به سمت راهرو دویدند. صدای قدم‌های افراد رادمهر پشت سرشان نزدیک‌تر می‌شد. آراد گفت: «رها، وقتی رسیدیم پایین، مستقیم برو سمت خروجی.» رها جواب داد: «بدون باران نمی‌رم.» آراد نگاهش کرد. «می‌دونستم همینو می‌گی.» برای اولین بار وسط آن شرایط، لبخند کوتاهی زد. «لجبازترین آدمی که دیدم.» رها جواب داد: **«تو خودت مقصری.» هر دو به طبقه‌ی پایین رسیدند. در انتهای راهرو... باران پشت یک در بسته بود. رها با عجله سمت در رفت. «باران!» صدایش از داخل آمد: **«رها؟!» رها لبخند زد. «آره! خودمم!» آراد قفل را باز کرد. در باز شد. باران بیرون آمد. چهره‌اش خسته بود، اما هنوز خودش بود. باران: «بالاخره اومدین.» رها سریع دستش را گرفت. «بریم.» سه‌تایی به سمت خروجی دویدند. اما پشت سرشان... رادمهر ظاهر شد. و این بار... دیگر نمی‌خواست رها را زنده از آن ساختمان بیرون ببرد. پایان پارت ۶۷... 🔥
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳‌ ܥܥ‌‌یܥ‌‌ ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܘ ܦ̈ܢܚ݅ܝ̇ߺܭَࡅ߳وܔ🫀✨
یه روز خاکم میکنن دیانا نی دیگه🖤✨
دیه بنیامینی نیس
اااااا بنیامین من یه چیزی گفتم حالا