🥀: آخه چرا پارت نمیدی منتظریمممم گناه داریم بده دیگه
🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸🩸
D.k: قشنگم ،من تازه یه عالمه پارت دادم،زیادتون نشد؟ فعلا دیگع پارت ننوشتم باید صبر کنید تا بنویسم
زبان ایتات تکراری نشده!🤔
با یه تیر دو نشون بزن ⚔
هم رمان بخون هم زبان ایتاتو عوض کن
یه شات از عضو شدنت برام بفرست 🖇
چنل ما: Two side of law
خودم: Diyana
🚫🩸𝓣𝔀𝓸 𝓢𝓲𝓭𝓮 𝓞𝓯 𝓛𝓪𝔀🩸🚫
ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ #پارت_۶۸ | باران🩸 صدای قدمهای رادمهر پشت سرشان نزدیکتر میشد. آراد جلوتر رفت. «ره
راستی برای این پارت یه عکس هم داریم👇🏻
فقط پارت بعدی رو هم زودتر بفرست سر این مرگ ها هم خر ذوق شدم هم مردم و زنده شدم
ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۹ | آخرین قول
سام هنوز کنار باران زانو زده بود.
دست باران توی دستش بود.
«باران... چشماتو باز کن.»
باران به سختی چشمهاش رو باز کرد.
«سام...»
سام سریع خم شد.
«جانم؟ من اینجام.»
باران نفس کوتاهی کشید.
«رها... سالمه؟»
رها که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، سریع جلو اومد.
«آره. من خوبم.»
باران با خیال راحت لبخند کوچیکی زد.
«خوبه...»
سام با چشمهای خیس گفت:
«تو اول خودت رو درست کن، بعد نگران بقیه باش.»
باران خیلی آرام گفت:
«تو همیشه غر میزنی.»
سام با بغض خندید.
«خب... اگه زنده بمونی، قول میدم کمتر غر بزنم.»
باران نگاهش کرد.
«قول؟»
سام دستش رو محکمتر گرفت.
«قول.»
آراد سریع گفت:
«ماشین آمادهست. باید بریم.»
رها کنار باران نشست.
«باران، تحمل کن. بیمارستان نزدیکه.»
باران چشمهاش رو بست.
«رها...»
«چی؟»
«اون نقشه رو ول نکن.»
رها اخم کرد.
«الان وقت نقشه نیست.»
باران لبخند خیلی کمرنگی زد.
«میدونم... ولی تو همیشه وقتی میترسی، بیشتر از همیشه قوی میشی.»
رها چیزی نگفت.
فقط دست باران رو گرفت.
«خودت باید برگردی و ادامهش بدی.»
باران آرام گفت:
«سعی میکنم.»
چند دقیقه بعد...
ماشین با سرعت به سمت بیمارستان میرفت.
آراد رانندگی میکرد.
رها کنار باران نشسته بود.
سام روبهروی آنها بود و هنوز دست باران رو رها نکرده بود.
سام:
«باران، باهام حرف بزن.»
باران چشمهاش رو باز کرد.
**«درباره چی؟»
سام چند ثانیه فکر کرد.
«هرچی. حتی غر بزن.»
باران لبخند زد.
«تو خیلی حرف میزنی.»
سام با بغض گفت:
«این یعنی دارم خوب پیش میرم.»
رها نگاهشون کرد.
باران خیلی آرام گفت:
«سام...»
«جانم؟»
«اگه من...»
سام سریع حرفش رو قطع کرد.
«نه. اون جمله رو تموم نکن.»
باران چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
«باشه.»
سام سرش رو پایین انداخت.
«همین.»
بالاخره ماشین جلوی بیمارستان ایستاد.
آراد پیاده شد.
پرسنل بیمارستان سریع به سمتشان آمدند.
باران را روی برانکارد گذاشتند.
سام کنار او حرکت میکرد.
«من همراهشم.»
یکی از پرستارها گفت:
«باید بیرون منتظر بمونید.»
سام ایستاد.
باران دستش رو بالا آورد.
سام سریع دستش رو گرفت.
«من همینجام.»
باران نگاهش کرد.
«میدونم.»
در اتاق عمل بسته شد.
سام چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد آرام روی صندلی نشست.
رها کنار او ایستاده بود.
آراد چند قدم آنطرفتر، ساکت به در نگاه میکرد.
هیچکس حرف نمیزد.
یک ساعت گذشت.
بعد دو ساعت.
سام هنوز همانجا بود.
رها کنارش نشست.
«سام...»
سام بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«خوبه. نه؟»
رها جواب نداد.
سام سرش رو بالا آورد.
«رها... بگو خوبه.»
رها دستش رو روی شونهی سام گذاشت.
«دارن تلاش میکنن.»
سام با صدای لرزون گفت:
«پس یعنی هنوز امید هست.»
رها آرام گفت:
«آره.»
آراد از انتهای راهرو به آنها نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد...
در اتاق عمل باز شد.
پزشک بیرون آمد.
همه بلند شدن.
سام سریع جلو رفت.
«باران؟»