ܦࡎܠܙ ܥࡐܩܢ
#پارت_۶۹ | آخرین قول
سام هنوز کنار باران زانو زده بود.
دست باران توی دستش بود.
«باران... چشماتو باز کن.»
باران به سختی چشمهاش رو باز کرد.
«سام...»
سام سریع خم شد.
«جانم؟ من اینجام.»
باران نفس کوتاهی کشید.
«رها... سالمه؟»
رها که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، سریع جلو اومد.
«آره. من خوبم.»
باران با خیال راحت لبخند کوچیکی زد.
«خوبه...»
سام با چشمهای خیس گفت:
«تو اول خودت رو درست کن، بعد نگران بقیه باش.»
باران خیلی آرام گفت:
«تو همیشه غر میزنی.»
سام با بغض خندید.
«خب... اگه زنده بمونی، قول میدم کمتر غر بزنم.»
باران نگاهش کرد.
«قول؟»
سام دستش رو محکمتر گرفت.
«قول.»
آراد سریع گفت:
«ماشین آمادهست. باید بریم.»
رها کنار باران نشست.
«باران، تحمل کن. بیمارستان نزدیکه.»
باران چشمهاش رو بست.
«رها...»
«چی؟»
«اون نقشه رو ول نکن.»
رها اخم کرد.
«الان وقت نقشه نیست.»
باران لبخند خیلی کمرنگی زد.
«میدونم... ولی تو همیشه وقتی میترسی، بیشتر از همیشه قوی میشی.»
رها چیزی نگفت.
فقط دست باران رو گرفت.
«خودت باید برگردی و ادامهش بدی.»
باران آرام گفت:
«سعی میکنم.»
چند دقیقه بعد...
ماشین با سرعت به سمت بیمارستان میرفت.
آراد رانندگی میکرد.
رها کنار باران نشسته بود.
سام روبهروی آنها بود و هنوز دست باران رو رها نکرده بود.
سام:
«باران، باهام حرف بزن.»
باران چشمهاش رو باز کرد.
**«درباره چی؟»
سام چند ثانیه فکر کرد.
«هرچی. حتی غر بزن.»
باران لبخند زد.
«تو خیلی حرف میزنی.»
سام با بغض گفت:
«این یعنی دارم خوب پیش میرم.»
رها نگاهشون کرد.
باران خیلی آرام گفت:
«سام...»
«جانم؟»
«اگه من...»
سام سریع حرفش رو قطع کرد.
«نه. اون جمله رو تموم نکن.»
باران چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
«باشه.»
سام سرش رو پایین انداخت.
«همین.»
بالاخره ماشین جلوی بیمارستان ایستاد.
آراد پیاده شد.
پرسنل بیمارستان سریع به سمتشان آمدند.
باران را روی برانکارد گذاشتند.
سام کنار او حرکت میکرد.
«من همراهشم.»
یکی از پرستارها گفت:
«باید بیرون منتظر بمونید.»
سام ایستاد.
باران دستش رو بالا آورد.
سام سریع دستش رو گرفت.
«من همینجام.»
باران نگاهش کرد.
«میدونم.»
در اتاق عمل بسته شد.
سام چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد آرام روی صندلی نشست.
رها کنار او ایستاده بود.
آراد چند قدم آنطرفتر، ساکت به در نگاه میکرد.
هیچکس حرف نمیزد.
یک ساعت گذشت.
بعد دو ساعت.
سام هنوز همانجا بود.
رها کنارش نشست.
«سام...»
سام بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«خوبه. نه؟»
رها جواب نداد.
سام سرش رو بالا آورد.
«رها... بگو خوبه.»
رها دستش رو روی شونهی سام گذاشت.
«دارن تلاش میکنن.»
سام با صدای لرزون گفت:
«پس یعنی هنوز امید هست.»
رها آرام گفت:
«آره.»
آراد از انتهای راهرو به آنها نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد...
در اتاق عمل باز شد.
پزشک بیرون آمد.
همه بلند شدن.
سام سریع جلو رفت.
«باران؟»
دکتر چند لحظه سکوت کرد.
بعد با صدای آرام گفت:
«متأسفم... ما تمام تلاشمون رو کردیم.»
سام یک قدم جلو رفت.
«اما نتونستیم نجاتش بدیم.»
سام چند ثانیه خیره به دکتر موند.
انگار اصلاً حرفش رو باور نکرده بود.
«چی گفتی؟»
دکتر دوباره گفت:
«متأسفم...»
سام ناگهان عصبانی شد.
«چی داری میگی مرتیکه!»
دکتر عقب رفت.
سام جلو رفت و یقهی لباسش رو گرفت.
«تو باید نجاتش بدیییی،میفهمییی! یا جور دیگه بهمونم بهت عوضی»
دکتر سعی کرد خودش رو کنار بکشه.
«آقا، آروم باشید...کاری از دست ما بر نیومد»
سام دستش رو بالا برد که ضربه بزنه.
اما قبل از اینکه کاری کنه، آراد خودش رو رسوند و دست سام رو گرفت.
«سام! نه!»
سام با عصبانیت برگشت سمت آراد.
«ولم کن!»
آراد محکم دستش رو نگه داشت.
«این تقصیر اون نیست.»
سام با صدای لرزون گفت:
«پس تقصیر کیه؟!»
آراد چیزی نگفت.
سام نفسش رو با عصبانیت بیرون داد.
«اون فقط بیستودو سالش بود...»
صدایش شکست.
«فقط بیستودو سال...»
دستش رو از دست آراد آزاد کرد و چند قدم عقب رفت.
بعد روی صندلی نشست و سرش رو بین دستهاش گرفت.
رها کنار او نشست.
چشمهای خودش هم پر از اشک بود.
«سام...»
سام سرش رو بلند نکرد.
«قرار بود برگرده...»
رها چیزی نگفت.
سام با صدای گرفته ادامه داد:
«قرار بود خودش چای رو برام بخره...»
رها دستش رو روی شونهی سام گذاشت.
آراد چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
مثل همیشه ساکت.
اما این بار حتی خودش هم نتونست ناراحتیش رو کاملاً پنهان کنه.
راهروی بیمارستان ساکت شده بود.
و پشت آن در...
باران دیگر برنمیگشت.
پایان پارت ۶۹... 🖤
دوستان عزیز مرگ باران رو تسلیت میگم🕊🖤
غم اخرتون باشه...ام...البته نیست ولی خب🕊