eitaa logo
ع‍‌م‍‌ارت ف‍‌اوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
77 دنبال‌کننده
978 عکس
156 ویدیو
1 فایل
-درسواحل اسرارآمیز جزیره ایرلند، عمارتی با دیوار های خاکستری و شیروانی های سیاه رنگ خفته است... عمارت فاوْل در تسخیر ریدل، جایی که حتی او هم نمی داند کیست... برایم نآمه بنویــــس←https://eitaa.com/Tom_Iduna/3977 -فقط خواهران🌚✨ @witch_writer←چنل اصلی
مشاهده در ایتا
دانلود
چون ریدل حتی نگفت باید اینکارو بکنم ----- یعنی ریدل نگه تو خودت خوب و بد تشخیص نمیدی؟ فلوریا
اونقدرها هم که فکر میکنی سنگ دل نیست النا ------- فکر نمیکنیم چون داریم با چشم میبینیم فلوریا
خب حقیقتا میخام داستانمو بزارم ----- فلوریا
از وقتی چشم باز کردم تویه عمارت بودم روزا نمیتونستم بیرون برم چون بیماری پوستی داشتم و پوستم به نور افتاب حساس بود موقعی فهمیدم این موضوع رو که وقتی پنج سالم بود دوییدم تو حیاطمون و پوستم قرمز شد جالبه ولی از پوستم داشت دود میومد انگار که داشتم زنده زنده میسوختم اونقدر دردش زیاد بود که نمیتونستم حرکت کنم با اینکه یه متر تا در حیاطمون فاصله داشتم و میتونستم برم تو خونه تا این عذاب تموم شه ولی نمیتونستم و از شدت درد بیهوش شدم وقتی بیدار شدم دیدم تو اتاقمم،پتو رومه و یه گردنبند زمرد هم گردنمه و یه نامه هم رو تخت بود ولی من پنج سالم بود و سواد خوندن رو نداشتم گذشت و ترس من از بیرون رفتن بیشتر شد و تا ۵ سال حتی شب هاهم بیرون نمیرفتم ولی برام سوال بود چرا پدر و مادر یا حتی خدمتکار خونمون نیست چرا همه بچه ها ازم فراری بودن چرا فقط خودمم و خودم؟ این سوال ها میگذشت تو سرم تا اینکه یه روز یه نامه توسط یه جغد اومد خونمون و فهمیدم میتونم برم یه مدرسه ولی اسمش عجیب بود؛هاگوارتز به هرحال من بخاطر مشکل پوستم نمیتونستم برم برای همین نامه رو انداختم تو شومینه و سوخت تا اینکه فردا یه خانوم قد بلند سبز پوش لاغر زنگ در خونمون رو زد و برام همچیو توضیح داد از گذشته ام،پدر و مادرم و اینکه اون مشکل پوستی نیست و من یه ومپایرم حتی اون موقع نمیدونستم ومپایر چیه فقط میدونستم هرموقع خون دیدم باید رو اون گردنبند یه دست بکشم تا بتونم غریزم رو کنترل کنم اون زن بهم گفت که یه جادوگر ومپایرم که از شانس اصیل هم هستم و بهم گفت شبا میتونم برم بیرون ولی روزا باید یچیزی بپوشم که از نور مستقیم افتاب جلوگیری کنم و باهاش رفتم به هاگوارتز وقتی ۱۴ سالم بود و همینطور که داشتم تو کتابخونه میگشتم چشمم خورد به بخش ممنوعه یچیزی منو میکشوند سمت اونجا و منم رفتم و درحال جست و جو بودم که یه کتاب افتاد جلو پام حقیقتا ترسیدم و خواستم فرار کنم که نگاهم به جلد کتاب افتاد سالازار بزرگ و نوادگانش و وقتی اون کتاب رو خوندم نشونه هایی از ویژگی های خودم پیدا کردم اولش شک کردم ولی وقتی اسم پدر و مادرم رو دیدم فهمیدم که من نواده سالازار بزرگم ادامه داره... -----. _@witch_writer ✧° فلوریا
من فقط از ریدل اطاعت میکردم! ---------- چرا چشمت بجز تام کس دیگه رو نمیدید؟ فلوریا
کاری که تام کرد یه امتحان بود! تو ترجیح داده به تام گوش کنی و ادونا رو کنار گذاشتی؛بین تام و آدونا تام رو انتخاب کردی گاهی وقت ها هیچ راه برگشتی نیست_النا --------- حق گفتی فلوریا
اینکه لرد سیاه نیستم ولی میتونم بگم مرگخوار بی عرضه ای هستی و انقدر ضعف نشون دادی که حتی حاضر نیستم به عنوان یه مرگخوار باتو هم مسیر بشم.. --------- ... فلوریا
ادونا داره مرگخوار های خودش رو جمع میکنه، واقعا متوجه نشدید؟ ما که ممبر قدیمی اش هستیم می فهمیم، شما جدیدا که... ------- ... فلوریا