-هاع راستی خودم رو معرفی نکردم البته قبلا خیلی میومدم تو ناشناست نمیدونم یادته یا نه اسمم هایدروسه تستا میگن اسلیترینی هستم ولی خب به نظرم یه گریفیندوری با باطن شیطانی بودن بهتره تایپ شخصیتیم ENTP هست با چاشنی I و عصاره J یعنی کلا بین ۴ تا تایپ XNTX هستم خواهر تنی هری پاتر و دختر خوانده قاتل معردف سیریوس بلک *سیریوس رو کلا عشخهههه* قدرت خاصی ندارم ولی چیزای خطرناک و ممنوعه رو دوست دارم
"" "" "" "" "" "" "" "" "" "" "" ""
-اوهه جالبه😂😂
خواهر هری پاتری
منم خواهر تام ریدل
چه تقابل جذابی
-آدونا
-دکمه احضار این هیتلر کجاستتتت؟ خو تف به قبرت یه بارکی کارتو کامل انجام میدادی گور به گور میشدی دیگه ببین به چه وضعی افتادممم نت ندارمممم
"" "" "" "" "" "" "" "" ""
-😂😂وای
-آدونا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
کسی هست از یه کاراکتر خیلی خاص خوشش بیاد، که زیاد طرفدار نداره، یا اگه طرفدار داره زیادی خاصه و بقیه
مثلا من خودم یه بار به یکی که تقریبا پاترهد بود گفتم، از تام ریدل خوشم میاد
بعد کلی بحث داشتیم میکردیم کدومشون بچگی های بدتر و سختتری داشته😂😂
اون از هری پاتر خوشش میومد
-آدونا
هدایت شده از • slytherin •
زاویه دید آدونا ریدل:
زمانی که پا به دفتر دامبلدور گذاشتیم، مثل همیشه غرق در دنیایی شدم که آلبوس به تصویر کشیده بود، قفسه های کتاب، اتاق بیضی شکل، شیشه های خاطرات، مدارک دانش آموزان برتر هاگوارتز و...
من و فلور گوشه ی اتاق کنار هم ایستاده بودیم و با نگاهمان اطراف را گشت میزدیم، کاملا غرق در افکار خود و بوی عود...
ققنوس آتشین گون روی پایه اش وسط اتاق نشسته بود و پر های خود را با نوکش تمیز میکرد.
بعد صدای کفش های مردانه که ما را از افکارمان بیرون کشید. آلبوس دامبلدور در حالی که پالتوی بلندی پوشیده بود از پله ها پایین آمد، هنوز همان لبخند« که من همه چیز رو میدونم» بر لبش بود.
موهای قهوه ای اش در میان سو سو شمع های اتاق می درخشید. امسال چهل سالگی اش را با آبنبات های لیمویی جشن گرفت... در حالی که من بدون تغییری اینجام.
صدای گرمش در اتاق طنین انداخت:« عصر بخیر خانما...
بعد به طرف میزش رفت و چند ورق کاغذ را عمیقا بررسی کرد. من و فلور به طرف میزش قدم برداشتیم. فلور نیم نگاهی به من انداخت به معنای اینکه« خودت همه چی رو بگو آدی»
سری تکان دادم و گفتم: آلبوس... چیز یعنی نه پرفسور دامبلدور، میشه شما پرفسور لوپین عزیز رو اخراج کنید؟
آلبوس نگاهش به من دوخته شد و زیرلب گفت: خب؟
فلوریا که دستانش را در هم گره کرده بود گفت: پرفسور، امروز درس مقابله با بوگارد رو داشتیم، و ما بهشون گفتیم نمی تونیم مقابله کنیم ولی امروز سر کلاس ما رو صدا کردن.
لبخند آلبوس خونسرد و عمیق تر شد.
او آهسته گفت: مشتاقم بدونم چی شد...
من لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم دقیقا و واضح تلفظ کنم پرفسور دامبلدور، نه آلبوس، نه پسر دیوونه، نه دوست عزیز... فقط پرفسور...
-پرفسور دامبلدور، میشه بازم خودتون دفاع در برابر جادوی سیاه رو درس بدین؟
آلبوس چشمانش را کمی ریز کردـ
-گوش کنید، پرفسور لوپین یکی از بهترین هاست، خودتون خوب می دونید، منم نمی تونم همزمان به کار مدیریت مدرسه و تدریس بپردازم پس آدونا بهتره برام تعریف کنی چی شده...
پلک چپم می پرد.نفس هایم تندتر می شود و حقیقت بر زبانم جاری می شود:
یه گردباد، رعد و برق سیاهی که از درونش می جوشید و اون... اونو دوباره دیدم آلبوس، من دیگه نمی تونم...
لبخند آلبوس به کلی محو شد، حالا حالت موجه و مطمئن تری پیدا کرده بود. او زیرلب گفت: بهتره بعدا حرف بزنیم...
فلوریا نگاهم کرد. هر دو رنگ پریده و پریشان بودیم.
نگاه آلبوس بین من و فلور چرخید.
- ولی نباید اشتباه من رو می کردید، نباید دوتایی پیمان می بستین...
فلور آهی کشید و گفت: نکته قشنگی بود، ولی ما مطمئن بودیم
._@witch_writer ✧°
#روزمرگی_اسلیترینی
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
زاویه دید آدونا ریدل: زمانی که پا به دفتر دامبلدور گذاشتیم، مثل همیشه غرق در دنیایی شدم که آلبوس به
برای خوندن از اول به اینجا مراجعه کنید:
https://eitaa.com/memories_iduna/106
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
زاویه دید آدونا ریدل: زمانی که پا به دفتر دامبلدور گذاشتیم، مثل همیشه غرق در دنیایی شدم که آلبوس به
ببخشید کوتاهه
کم کم دستم گرم بشه دوباره اوکی میشه
-آدونا
هدایت شده از نیکتوفیلیا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_او پسری تنها و منزوی در کنج پرورشگاه بود... ولی حالا نواده سالازار اسلیترین به هاگوارتز، بازگشته...
تام ریدل"
._@witch_writer ✧°