عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
آره و اون بازی اجتناب ناپذیر بود. میشه از کلمه درگیری، برای وصفش استفاده کرد و من عاشق این بازیام..
بستگی داره توی این درگیری ،چه نقشی رو به عهده داشته باشی،
اونوقته که گفتن"عاشق اینجور بازیام"اونقدرا راحت نیست...
-پری
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
چآلش: تصور کنید داستان از این قراره: پدری که دختر های چشم آبی و مو مشکی رو میدزدید و در زیرزمین خونه
خون اون پدر توی رگاشه، حقیقت غیر قابل انکاریه . اما چون روح خودش اون رو به سمت درستکاری میکشونه، تصمیم میگیره از کشتن آدمای *** این دنیا لذت ببره و این جهانو از انگلای جامعه پاکسازی کنه. (این کار توی دنیای واقعی پیشنهاد نمیشه دوستان، توی خونه امتحان نکنید) -تد
____________________
تفکرت جالبه...
یه کم بیشتر بگو راجبِ این دختر،اصلا چرا به خودش اجازه میده کسی باشه که بدی رو پاک میکنه؟
ضمناً،جمله ی آخر رو چی مینوشتی؟
-پری
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
خون اون پدر توی رگاشه، حقیقت غیر قابل انکاریه . اما چون روح خودش اون رو به سمت درستکاری میکشونه، تصم
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9572 نیازی به اجازه نداره. این تصمیم ترکیب علاقه و ارثیه پدرشه. و جمله آخر... : مطمئن شو که هدف بعدیم نباشی.
_____________________
خب،کمی با عقل جور در میاد.
راجب جمله ی آخر،
یاد کتابای فریدا مک فادن افتادم🥲
آخرشون تقریباً اینجوریه
-پری
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9554 خب.. اگه بخام خیلی شیک بنویسم : او حالا ۲۸ ساله است. در آن راهروی طویل قدم میزد. به یاد می آورد که با چه مشقتی به اینجا رسید. به یاد می آورد که پس از مرگ پدرش چه گونه زندگی کرد. به یاد می آورد که در کنار پدرش چه گونه زندگی میکرد.. چشمان آبی مادرش را به یاد می آورد. زیبایی موهای خواهرش را به یاد می آورد که مانند همان شب حادثه، سیاه بود.. زجه های مادر دختر ۱۲ ساله ی را به یاد می آورد که ساعاتی پیش برای انجام عمل دخترش، به پای ریونا افتاده بود. ریونا قدم هایش را سریع تر میکند. چشمانش را میبندد.... حالا در اتاق عمل ایستاده. به دختر زیبای چشم آبی نگاه میکند. موهای مشکی اش از زیر کلاه پلاستیکی برق میزند. ریونا به اطراف نگاه میکند. چیزی برای اندوه یا ترس وجود ندارد. او در اتاقی قرار دارد که قبلا. فقط باید کاری را انجام دهد، که قبلا. اینطور نیست؟ تنها چیزی که با دفعات قبل تفاوت دارد، شب است. این شب، شبی سیاه تر است. شبی تاریک تر است. شبی ***ت تر. شبی کم ستاره تر است. شبی نحس تر است. شبی وسوسه انگیزتر است.. شبی ست که ۱۶ سال پیش، ۱پدرش را کشتند.... *پارت
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9554 خب.. اگه بخام خیلی شیک بنویسم : او حالا ۲۸ ساله است. در آن راهروی طویل قدم میزد. به یاد می آورد که با چه مشقتی به اینجا رسید. به یاد می آورد که پس از مرگ پدرش چه گونه زندگی کرد. به یاد می آورد که در کنار پدرش چه گونه زندگی میکرد.. چشمان آبی مادرش را به یاد می آورد. زیبایی موهای خواهرش را به یاد می آورد که مانند همان شب حادثه، سیاه بود.. زجه های مادر دختر ۱۲ ساله ی را به یاد می آورد که ساعاتی پیش برای انجام عمل دخترش، به پای ریونا افتاده بود. ریونا قدم هایش را سریع تر میکند. چشمانش را میبندد.... حالا در اتاق عمل ایستاده. به دختر زیبای چشم آبی نگاه میکند. موهای مشکی اش از زیر کلاه پلاستیکی برق میزند. ریونا به اطراف نگاه میکند. چیزی برای اندوه یا ترس وجود ندارد. او در اتاقی قرار دارد که قبلا. فقط باید کاری را انجام دهد، که قبلا. اینطور نیست؟ تنها چیزی که با دفعات قبل تفاوت دارد، شب است. این شب، شبی سیاه تر است. شبی تاریک تر است. شبی ***ت تر. شبی کم ستاره تر است. شبی نحس تر است. شبی وسوسه انگیزتر است.. شبی ست که ۱۶ سال پیش، ۱پدرش را کشتند.... *پارت
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9554
وای...
این...
خدای من این خیلی خوبه...
مشتاقانه منتظر ادامه اش هستم
-پری
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9554 وای... این... خدای من این خیلی خوبه... مشتاقانه منتظر ادامه اش هستم
مامانش و خواهرش هم موهاشون مشکی بوده و چشماشون آبییی؟؟
نمیتونممم...
این قضیه رو خیلی ترسناک میکنههه
-پری
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9554
بدون اغراق،داستانِ عالی ای بود...
مرسی که شرکت کردی،
و اینکه،
خدای من،جمله ی آخر...😭
آفرین دمت گرم👏👏👏
-پری
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9554 بدون اغراق،داستانِ عالی ای بود... مرسی که شرکت کردی، و اینکه، خدای
البته،اگر بخوام دقیق تر بررسی بکنم ضعف هایی هم داشت.
مثلاً اینکه اتفاقات خیلی گُنگ بود و اطلاعاتی درباره ی خیلی چیزها داده نشده بود.
خواهرش بر اثر اتفاق مرده بود یا پدرش کشته بودش؟
ولی در کل،برای نگارشِ اولیه،جذاب بود...
-پری
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9554 بدون اغراق،داستانِ عالی ای بود... مرسی که شرکت کردی، و اینکه، خدای
https://eitaa.com/Tom_Iduna/9578
-دارم یادِ نوشته های یه نفری میافتم که فقط خدا میدونه🎀☺️
-پری