هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
چاقو را با دو دست لرزانش به سمت قلب کسی که رو به رویش ایساتده بود هدف گرفته بود.
شاید هیچ وقت قصد نداشت چاقو را جلوتر ببرد
اما آن فرد فقط لبخندی زد ، دست های لرزان دخترک را گرفت و قدمی جلوتر رفت.
اکنون درحالی که دخترک به بدن بی جان او زل زده ، او هنوز به خاطر لمس دستان دختر لبخند میزند.
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
ایندفعه دلقک پیر داستان مردی قصه گو را برای کودک تعریف کرد که توسط به واقعیت پیوستن نوشته های غمبار خود به قتل میرسد پسر بچه با نفرت از پدربزرگ خود خداحافظی کرد بی خبر از آنکه نوشته های کتاب تمام شده و حال او باید به این کتاب نفرین شده پایان دهد...
#دایگو
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید خودش هم نمیدانست پایانش اینگونه باشد ، مانند داستانهایِ شاهِ پریون دست در دست معشوقه
چقدر غمگین بود، دوستان به جدایی و اینا فک نکنین اذیت میشین
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
به خانه سوخته خیره شد، خانه ای که روزی زیباترین روز های زندگی اش را در آن گذارند.. چشمانش از میان دود نمیدیدند اما مطمئن بود جایی میان الوار و خاشاک جسد عزیزترینش وجود داشت، سوخته. نفس لرزانی کشید.. حداقل دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. آرام از روی زمین تکه ای شیشه برداشت.. برایش سوال بود، شاید بخشی از پنجره قدیمی که شب ها با کمک آن به عزیزترینش خیره میشد بود، شاید هم تکه ای از مجسمه های شفاف که در جای جای خانه دیده میشد.خانه عزیزترینش، خانه ای که او هیچ وقت در آن جای نداشت. آرام شیشه را بر روی گردنش گذاشت، داغ بود و دستش را حتی با وجود دستکش میسوزاند. اما اهمیتی نداشت.. او عزیزترینش را از دست همهی فااکت بر روی زمین نجات داد، پس، باید لیاقت کنار او بودن را داشته باشد.حتی اگر شده جایی دیگ
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
برای آخرین بار به صحنه رفت. جوک گفت. همه خندیدند و نگاهش کردند. لبخند زد. "اینک آقایون و خانم ها! میخواهم جالب ترین اتفاق را بگویم. انشان ها همدیگر را زجر میدهند، له میکنند و حتی می کشند اما در آخر همه همدیگر را در نهایت دوست میدارند. زمانی که بدن های آنها سرد شده است..." در میان تعجب مردم صدای گلوله ای آمد. چند نفر جیغ زدن و افراد نزدیک صحنه به خونی که از صحنه میریخت بر روی پایشان نگاه کردند. او در همان حال با لبخند از آخرین جوک بی مزه اش در میان دریاچه ی خون خودش دراز کشیده بود... لذت برد که این پایانی مانند بقیه بود. فقط کمی متفاوت تر...
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
اون بالرین که قدرت پیشگویی داشت،میدونست که اون شب آخریه که داره اجرا میکنه و موقع برگشت به خونه اون منتظرشه ،پس برای آخرین بار جوری روی صحنه رقصید که کفش های به خون نشسته اش صحنه رو سرخ کردن و حتی حضار هم با خودشون گفتن
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
اشک در چشمانش جمع شده بود. دستان خونینش میلرزید.تازه حواس خود را فهمیده بود
:اما ،اما ،م من ن نمیخواستم م
به سمتش شتاب برد.ارتا بیدار شو نفس بکش منو ببخش .نمیخواست باور کند او مرده است . روزها در کنارش ماند تا بیدار شود .اما او به خواب ابدی رفته بود .کنارش دراز کشید و دست اورا گرفت چاقویی که به خون او آغشته بود را در دست گرفت و بالا برد .تمام زورش را جمع کرد و چاقو را روی گردنش فشار داد
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
به سراغ قاتل معشوقه اش آمده بود.به سراغ مردی که نفس را در سینهی نفس مرد،حبس کرده بود.به سراغ کسی که در طی این سال ها،قلب تاریکش را با رنگ قرمز انتقام نقاشی کرده بود.به آینه نگاهی کرد،برای لحظهای...تردید وجودش را فرا گرفت.اما نه،او سوگند خورده بود که آن مرد پست فطرت را زنده رها نکند.پس تفنگ را بر روی سر قاتل گذاشت،و به ناگاه وجودش از هرگونه احساسی تهش شد.دیگر دلش فریاد نمیخواست،دلش نمیخواست گریه کند.تنها یک سؤال پرسید:((چرا،چرا او را از من گرفتی؟)).منتظر پاسخ نماند...او خود جواب را میدانست و شاید به همین دلیل بود که باید انتقام میگرفت.نفس عمیقی کشید و همراه با آن،گلوله را شلیک کرد.او قاتل را کشته بود،او...خودش را کشته بود.به دنیال رد پاها آمده اما...همهی رد پاها به کفش های خودش میرسید
#دایگو
خب کافیه دوستان
هم غروب جمعه س شمام خسته شدین.
جو چنلم یکم عوض شه بهتره.
یکم تنفس تا ببینیم چیمیشه
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
چرا همه ذهنا رفته طرف خودکشی آخه چرا این وضع اصلا خوب نیست:/
#دایگو
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید چرا همه ذهنا رفته طرف خودکشی آخه چرا این وضع اصلا خوب نیست:/ #دایگو
پایان شخصیت اصلی بود نه خودشون
خواستن کتابشونو اینطور تموم کنن، هر نظری قابل احترامه