هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
اون بالرین که قدرت پیشگویی داشت،میدونست که اون شب آخریه که داره اجرا میکنه و موقع برگشت به خونه اون منتظرشه ،پس برای آخرین بار جوری روی صحنه رقصید که کفش های به خون نشسته اش صحنه رو سرخ کردن و حتی حضار هم با خودشون گفتن
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
اشک در چشمانش جمع شده بود. دستان خونینش میلرزید.تازه حواس خود را فهمیده بود
:اما ،اما ،م من ن نمیخواستم م
به سمتش شتاب برد.ارتا بیدار شو نفس بکش منو ببخش .نمیخواست باور کند او مرده است . روزها در کنارش ماند تا بیدار شود .اما او به خواب ابدی رفته بود .کنارش دراز کشید و دست اورا گرفت چاقویی که به خون او آغشته بود را در دست گرفت و بالا برد .تمام زورش را جمع کرد و چاقو را روی گردنش فشار داد
#دایگو
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
به سراغ قاتل معشوقه اش آمده بود.به سراغ مردی که نفس را در سینهی نفس مرد،حبس کرده بود.به سراغ کسی که در طی این سال ها،قلب تاریکش را با رنگ قرمز انتقام نقاشی کرده بود.به آینه نگاهی کرد،برای لحظهای...تردید وجودش را فرا گرفت.اما نه،او سوگند خورده بود که آن مرد پست فطرت را زنده رها نکند.پس تفنگ را بر روی سر قاتل گذاشت،و به ناگاه وجودش از هرگونه احساسی تهش شد.دیگر دلش فریاد نمیخواست،دلش نمیخواست گریه کند.تنها یک سؤال پرسید:((چرا،چرا او را از من گرفتی؟)).منتظر پاسخ نماند...او خود جواب را میدانست و شاید به همین دلیل بود که باید انتقام میگرفت.نفس عمیقی کشید و همراه با آن،گلوله را شلیک کرد.او قاتل را کشته بود،او...خودش را کشته بود.به دنیال رد پاها آمده اما...همهی رد پاها به کفش های خودش میرسید
#دایگو
خب کافیه دوستان
هم غروب جمعه س شمام خسته شدین.
جو چنلم یکم عوض شه بهتره.
یکم تنفس تا ببینیم چیمیشه
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
چرا همه ذهنا رفته طرف خودکشی آخه چرا این وضع اصلا خوب نیست:/
#دایگو
˒تاکسیکهِل˓
📪 پیام جدید چرا همه ذهنا رفته طرف خودکشی آخه چرا این وضع اصلا خوب نیست:/ #دایگو
پایان شخصیت اصلی بود نه خودشون
خواستن کتابشونو اینطور تموم کنن، هر نظری قابل احترامه
هدایت شده از (ناشناستاکسیک)
📪 پیام جدید
انگار نه انگار کسی که روبه رویم نشسته است دشمن خونی من است.. نمیتوانم چشمانم را از روی لب هایش بردارم.. چطور ممکن است .. این واقعا منم که با چند دروغ ساده به این روز افتادم؟.. مطمعنم که همه ی اینها برای گمراه شدن منه ولی چرا نمیخوام باورش کنم؟..
دست از فکر کردن برداشت، ناخداگاه لبانش را با لبان او همسان کرد ؛ احساس درد میکرد ولی اهمیتی نمیداد، احساس میکرد چیزی دارد تمام خون بدنش را میمکد ، چشمانش تار شد و افتاد
با همان حال و روز لبخند او را دید :( از مرگ لذت ببر )
در خود میپیچید و خون های داخل بدنش امان حرف زدن نمیدادند.
اب دهانش را قورت داد، به سختی دستش را عصا کرد و سعی کرد بنشیند
( واقع.. واقعا لذتبخشه.. تو فوق..العاده ای )
نفس عمیقی کشید و با لبخندی کوچک دارفانی را وداع گفت.
#دایگو