سهشنبهها یکجور دیگریاند.
دبیر ادبیات میگفت لحظهی نوشتن رو غنیمت بدار؛ چون دیگه حس اون لحظهت برنمیگرده. دبیر ادبیات درست م
کلمهها درونم غلیان میکنن و نمیتونم نادیدهشون بگیرم. افکارم رو روی کاغذ بالا میارم.
هدایت شده از هزارمن
به سعدیپرسنها بیشتر از حافظپرسنها میشه اعتماد کرد.
هدایت شده از ث.
یه گوشهی ذهنم دارم به این فکر میکنم که چقدر بد که انقدر نیستی بهمون نزدیکه و ما به داد هم نمیرسیم.
سهشنبهها یکجور دیگریاند.
از آخرینبارها میترسم. میترسم یه روز عادی با آدما حرف بزنم و فردا بفهمم آخرینبار بود. میترسم از
نکنه یه روز از دستت بدم و فردا بفهمم دیگه برنمیگردی؟ نکنه دیر قَدرت رو بدونم؟ نکنه جام بذاری لای صفحههای دفترچهٔ خاطرات؟ نکنه جا بمونیم بین دقیقهها؟