eitaa logo
𝗧𝘂𝗿𝗺𝗼𝗶𝗹 | تلاطم🍷ᝰ
212 دنبال‌کننده
189 عکس
18 ویدیو
0 فایل
Turmoil | تلاطم🍷꩜ من ماندم و قلبی که از طوفانِ تو؛ساحلش را گم کرد:) عاشقانه | درام | رازآلود🫗 به قلم𝙵𝙰𝚃𝙴𝙼𝙴𝙷🔗 پژواک‌عشق:پایان یافته. تلاطم:در حال پارت‌گذاری... "عضو جمعیت نویسندگان" 140; Me: @HM_Fan777
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗧𝘂𝗿𝗺𝗼𝗶𝗹 | تلاطم🍷ᝰ
TURMOIL | تلاطم 🍷𓂃 ࣪˖ درست از همان‌جایی آغاز شد که قلب‌ها از تپیدن برای یکدیگر ترسیدند؛ و عشق، میان
برا من الان باز شد خیییلی خوشگله عسلللللللل🥹🥹🥹😭😭😭😭 عرررررررر😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مرسی فداتون بشمممم😭😭😭🤍:))))))
قربونتون برم خبببب🥹🤍
هدایت شده از جنونِ خاموش
شـــرو؏ فــال ‌𓂃
فال گذاشتم برید بخونیددد
هدایت شده از Frozentears🩸🥀
Frozen Tears 🩸🥀 Written by Anita 🩸🥀 Part: 14 🩸🥀 آرین با عصبانیت عقب کشید و یقه‌ی رادمهر رو رها کرد. بدون معطلی وارد انباری شد. نگاهش که به برفین افتاد، برای لحظه‌ای نفسش بند اومد. با عجله خودش رو بهش رسوند و شروع کرد به باز کردن طناب‌هایی که دور دست‌وپاهاش بسته شده بودن. وقتی بالاخره آزادش کرد، ت/ن بی‌جون برفین رو به آغو/ش کشید. بدنش به طرز وحشتناکی سرد بود؛ درست مثل تکه‌ای یخ... آرین دستش رو روی صورت برفین گذاشت و با نگرانی صداش زد، اما جوابی نگرفت. فکش رو محکم روی هم فشار داد و درحالی‌که سعی می‌کرد خشم و اضطرابش رو کنترل کنه، رو به رادمهر فریاد زد: «زود باش! به دکتر خبر بده! من می‌برمش اتاق!» منتظر جواب نموند. برفین رو با احتیاط بلند کرد و با قدم‌های سریع از انباری بیرون رفت. وارد عمارت شد و مستقیم به سمت اتاقش رفت. برفین رو آروم روی تخ/ت گذاشت. چند لحظه به صورت رنگ‌پریده‌اش خیره موند؛ بعد از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد. چهره‌اش جدی بود و همین کافی بود تا نگاه آرین روی صورتش قفل بشه. دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: <وضعیتش اصلاً خوب نیست. به نظر می‌رسه مشکل تنفسی جدی داره شاید آسم باشه . براش آزمایش نوشتم؛ حتماً باید انجام بشن تا مطمئن بشیم بیماری دیگه‌ای هم نداره.> لحظه‌ای مکث کرد و بعد با کمی تردید پرسید: <راستی آقای کمالی... جسارتاً ایشون چه نسبتی با شما دارن؟> نگاه آرین به یک‌باره سرد شد. قدمی به دکتر نزدیک شد و با لحنی که جای هیچ بحثی باقی نمی‌ذاشت، گفت: «فکر نمی‌کنم این موضوع به شما ربطی داشته باشه! اینکه از بچگی می‌شناسمتون، دلیل نمی‌شه به خودتون اجازه بدین درباره‌ی مسائل شخصی من کنجکاوی کنین. همین که جنازه‌تون رو برای خانواده‌تون نفرستادم، جای شکر داره! پس لطفاً بی‌سروصدا کارتون رو انجام بدین و به هیچ چیز دیگه‌ای کار نداشته باشین.» رنگ از صورت دکتر پرید. نگاهش رو پایین انداخت و با لکنت گفت: «ببخشید... من... من فقط...» آرین بی‌حوصله حرفش رو قطع کرد: <بسه! دیگه نمی‌خوام من‌من کردنت رو بشنوم. کارت رو انجام دادی، می‌تونی بری.> دکتر با عجله وسایلش رو جمع کرد و از عمارت خارج شد. آرین چند لحظه همون‌جا ایستاد. دستش رو روی پیشونیش کشید و دوباره به سمت اتاق برگشت. اما درست وقتی دستش روی دستگیره‌ی در قرار گرفت، صدای ضعیف و نامفهومی از اتاق بیرون آمد در را باز کرد و جلوی در ایستاد برفین داشت خواب می‌دید آروم گریه می‌کرد و با صدای ضعیف می‌گفت: نه..نه..تورو خدا..ماما..مامان...نرو..من‌..میترسم‌..مامان منو...ول....نکن ادامه دارد... 🩸🥀