#داستان_بخونیم🌱
رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی؟
گفت: بفروشم کـه چی؟
تا دیروز میفروختم کـه با پولش آبجی مو ببرم پزشک، دیشب حالش بد شد و مرد.
با گریه گفت: تـو میخواستی گل بخری؟
گفتم: بخرم کـه چی؟
تا دیروز میخریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم…!
اشکاشو کـه پاک کرد، یه گـل بهم داد گفت: بگیر باید از نو شروع کرد.
تـو بدون عشقت…
مـن بدون خواهرم…
˹Twitter˼
#داستان_بخونیم🌱 از دیوانهای پرسیدند: چه کسی را بیشتر دوست داری؟ دیوانه خندید و گفت: عشقم را. گفتند
بهتر نیست این متن هارو فور کنید توی کانالتون تا کپی؟ فور قشنگ تره🙂