eitaa logo
آنـڪاسـ♬ت
285 دنبال‌کننده
214 عکس
8 ویدیو
0 فایل
آنکاست (Uncast) (یعنی چیزی که بازگو نشده، خیلی خاصه!)୨ৎ✨️🪴 ناشناس📌 https://punz.ir/message/0AzBDeT کپی ؟ فور کن خوشگله🔗🪄
مشاهده در ایتا
دانلود
آدم ذره ذره به همه‌ چی عادت میکنه ؛ جز صبحِ زود بیدار شدن🪿.😂
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہ‌گاه‌_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟒 ؛🤎☕ صدایی به گوشم خورد ، آشنا بود اما گویا نمیشناختمش .. استاد اجازه داد
؛🤎☕ 𝟓 ؛🤎☕ فقط چند ثانیه نگاهم کرد؛ آن‌قدر طولانی که ناخودآگاه نگاهم را دزدیدم. صدای استاد در کلاس پیچید: - خب. خودتون رو معرفی کنید. پسر آرام از جایش بلند شد. - مهدیار. مکث کوتاهی کرد. انگار گفتنِ نام خانوادگی برایش سخت بود. - مهدیار شریفی. قلبم فرو ریخت. شریفی؟ ناخودآگاه سرم را بالا آوردم. استاد هم برای لحظه‌ای خشک‌اش زد؛ اما خیلی زود خودش را جمع کرد و گفت: - بفرمایید بشینید. مهدیار دوباره نشست. من اما دیگر چیزی از درس نمی‌فهمیدم. مهدیار شریفی. این نام برایم غریبه بود، اما حس عجیبی داشتم؛ انگار سال‌ها پیش، جایی دور از این کلاس، آن را شنیده بودم. آرام به تبسم نزدیک شدم و صدایش زدم - تبسم - جانم ؟ ◜
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہ‌گاه‌_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟓 ؛🤎☕ فقط چند ثانیه نگاهم کرد؛ آن‌قدر طولانی که ناخودآگاه نگاهم را دزدیدم.
؛🤎☕ 𝟔 ؛🤎☕ - تو تا حالا اسم مهدیار شریفی رو شنیدی؟ نگاهش را به سمت او برد. - نه. چطور؟ شانه بالا انداختم. - هیچی. اما هیچی نبود. چشمم دوباره به تسبیح قهوه‌ای افتاد. یک دانه‌ی کوچک از تسبیح بین انگشتانش چرخید و صدای آرام برخورد دانه‌ها در سکوت کلاس پیچید. همان صدا. همان صدایی که سال‌ها قبل، شب‌هایی که خوابم نمی‌برد، از اتاق مادرم می‌شنیدم. صدای تسبیح. صدای زمزمه‌ی دعا. و بعد. صدای مردی که هیچ‌وقت چهره‌اش را به یاد نمی‌آوردم. - باید از آلاء دور بمونه. نفسم حبس شد. دست‌هایم را روی گوش‌هایم گذاشتم. تبسم با نگرانی گفت: - آلاء؟ خوبی؟ سرم را تکان دادم. - آره.فقط یه لحظه سرم گیج رفت. اما درست همان لحظه، مهدیار آرام از جایش بلند شد. استاد با تعجب پرسید: - مشکلی پیش اومده؟ مهدیار نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت: - نه استاد. سپس از کنار نیمکت من رد شد. وقتی به در رسید، لحظه‌ای ایستاد.
زنی ك شعر می‌فهمد را نمی‌توانید به شیوه معمولی دوست داشته باشید.
بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت! 🗝️
هر کی عضو شد بیاد پی بهش کد ر*یپ میدم و فایل ۵ کا ممبر 🎀🥷 @Smakod