آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟒 ؛🤎☕ صدایی به گوشم خورد ، آشنا بود اما گویا نمیشناختمش .. استاد اجازه داد
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟓 ؛🤎☕
فقط چند ثانیه نگاهم کرد؛
آنقدر طولانی که ناخودآگاه نگاهم را دزدیدم.
صدای استاد در کلاس پیچید:
- خب. خودتون رو معرفی کنید.
پسر آرام از جایش بلند شد.
- مهدیار.
مکث کوتاهی کرد.
انگار گفتنِ نام خانوادگی برایش سخت بود.
- مهدیار شریفی.
قلبم فرو ریخت.
شریفی؟
ناخودآگاه سرم را بالا آوردم.
استاد هم برای لحظهای خشکاش زد؛
اما خیلی زود خودش را جمع کرد و گفت:
- بفرمایید بشینید.
مهدیار دوباره نشست.
من اما دیگر چیزی از درس نمیفهمیدم.
مهدیار شریفی.
این نام برایم غریبه بود،
اما حس عجیبی داشتم؛
انگار سالها پیش، جایی دور از این کلاس،
آن را شنیده بودم.
آرام به تبسم نزدیک شدم و صدایش زدم
- تبسم
- جانم ؟
◜
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟓 ؛🤎☕ فقط چند ثانیه نگاهم کرد؛ آنقدر طولانی که ناخودآگاه نگاهم را دزدیدم.
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟔 ؛🤎☕
- تو تا حالا اسم مهدیار شریفی رو شنیدی؟
نگاهش را به سمت او برد.
- نه. چطور؟
شانه بالا انداختم.
- هیچی.
اما هیچی نبود.
چشمم دوباره به تسبیح قهوهای افتاد.
یک دانهی کوچک از تسبیح بین انگشتانش چرخید و صدای آرام برخورد دانهها در سکوت کلاس پیچید.
همان صدا.
همان صدایی که سالها قبل، شبهایی که خوابم نمیبرد، از اتاق مادرم میشنیدم.
صدای تسبیح.
صدای زمزمهی دعا.
و بعد.
صدای مردی که هیچوقت چهرهاش را به یاد نمیآوردم.
- باید از آلاء دور بمونه.
نفسم حبس شد.
دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم.
تبسم با نگرانی گفت:
- آلاء؟ خوبی؟
سرم را تکان دادم.
- آره.فقط یه لحظه سرم گیج رفت.
اما درست همان لحظه، مهدیار آرام از جایش بلند شد.
استاد با تعجب پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟
مهدیار نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
- نه استاد.
سپس از کنار نیمکت من رد شد.
وقتی به در رسید، لحظهای ایستاد.
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟔 ؛🤎☕ - تو تا حالا اسم مهدیار شریفی رو شنیدی؟ نگاهش را به سمت او برد. - نه
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟕 ؛🤎☕
مهدیار برگشت.
فقط برای چند ثانیه.
نگاهش مستقیم روی من ثابت ماند؛ آنقدر عمیق که حس کردم چیزی را میخواهد بگوید، اما انگار آخرین لحظه منصرف شد.
تبسم مشکوک نگاهی بین من و مهدیار رد و بدل کردُ و گفت :
- آلاء ، حس میکنم با هم نسبتی دارین ..
لبخند پر استرسی زدم ُ و گفتم :
- بیخیال ، چیکارش داریم .
اما خودم میدونستم تویِ دلم چه غوغایی به پا شده ..
اون کلاسمون تموم شد ُ و بی حوصله با تبسم از دانشگاه بیرون زدیم . .
توی مسیر به تبسم گفتم :
- حس میکنم این قضیه مربوط به گذشتهام میشه مخصوصا با رفتار هایی که از مهدیار دیدم ..
نذاشت حرفم تموم بشه و گفت :
- یعنی میگی گذشته ای وجود داره ، که تو از اون بیخبری .
سریع و تند تند حرفش ُ و تایید کردم ..
چه خوب منظورمو متوجه شده بود .
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟕 ؛🤎☕ مهدیار برگشت. فقط برای چند ثانیه. نگاهش مستقیم روی من ثابت ماند؛ آنق
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟖 ؛🤎☕
تبسم چند لحظه ساکت موند. انگار داشت چیزی رو توی ذهنش بالا و پایین میکرد.
بالاخره گفت:
-آلاء.یه سؤال ازت دارم.
- بپرس.
- تا حالا اسم مسجد امامصادق(ع) به گوشت خورده؟
ناخودآگاه ایستادم.
اسمش عجیب آشنا بود.
اما هرچی فکر کردم، چیزی یادم نیومد.
-نه،چرا؟
تبسم شونه بالا انداخت.
-هیچی. فقط امروز اسمشو از مهدیار شنیدم.
قلبم یهدفعه تندتر زد.
- مهدیار چی گفت ؟
تبسم آهی کشید.
وقتی ازش دربارهی تو پرسیدم، فقط گفت:
- اگه آلاء خودش چیزی یادش نیست، بهتره کسی چیزی بهش نگه.
چند ثانیه مات موندم.
- یعنی چی؟
تبسم جواب نداد.
همون لحظه صدای اذان از مسجد دانشگاه بلند شد.
هر دو ساکت شدیم.
نمیدونم چرا، اما با شنیدن اذان، یه تصویر کوتاه توی ذهنم نقش بست .