آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟔 ؛🤎☕ - تو تا حالا اسم مهدیار شریفی رو شنیدی؟ نگاهش را به سمت او برد. - نه
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟕 ؛🤎☕
مهدیار برگشت.
فقط برای چند ثانیه.
نگاهش مستقیم روی من ثابت ماند؛ آنقدر عمیق که حس کردم چیزی را میخواهد بگوید، اما انگار آخرین لحظه منصرف شد.
تبسم مشکوک نگاهی بین من و مهدیار رد و بدل کردُ و گفت :
- آلاء ، حس میکنم با هم نسبتی دارین ..
لبخند پر استرسی زدم ُ و گفتم :
- بیخیال ، چیکارش داریم .
اما خودم میدونستم تویِ دلم چه غوغایی به پا شده ..
اون کلاسمون تموم شد ُ و بی حوصله با تبسم از دانشگاه بیرون زدیم . .
توی مسیر به تبسم گفتم :
- حس میکنم این قضیه مربوط به گذشتهام میشه مخصوصا با رفتار هایی که از مهدیار دیدم ..
نذاشت حرفم تموم بشه و گفت :
- یعنی میگی گذشته ای وجود داره ، که تو از اون بیخبری .
سریع و تند تند حرفش ُ و تایید کردم ..
چه خوب منظورمو متوجه شده بود .
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟕 ؛🤎☕ مهدیار برگشت. فقط برای چند ثانیه. نگاهش مستقیم روی من ثابت ماند؛ آنق
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟖 ؛🤎☕
تبسم چند لحظه ساکت موند. انگار داشت چیزی رو توی ذهنش بالا و پایین میکرد.
بالاخره گفت:
-آلاء.یه سؤال ازت دارم.
- بپرس.
- تا حالا اسم مسجد امامصادق(ع) به گوشت خورده؟
ناخودآگاه ایستادم.
اسمش عجیب آشنا بود.
اما هرچی فکر کردم، چیزی یادم نیومد.
-نه،چرا؟
تبسم شونه بالا انداخت.
-هیچی. فقط امروز اسمشو از مهدیار شنیدم.
قلبم یهدفعه تندتر زد.
- مهدیار چی گفت ؟
تبسم آهی کشید.
وقتی ازش دربارهی تو پرسیدم، فقط گفت:
- اگه آلاء خودش چیزی یادش نیست، بهتره کسی چیزی بهش نگه.
چند ثانیه مات موندم.
- یعنی چی؟
تبسم جواب نداد.
همون لحظه صدای اذان از مسجد دانشگاه بلند شد.
هر دو ساکت شدیم.
نمیدونم چرا، اما با شنیدن اذان، یه تصویر کوتاه توی ذهنم نقش بست .
تمنای وفاداری، مرا هرگز نبود از تو ،
ولی ای بیوفا، از بیوفا هم انتظاری هست..:)
خدا به یسریا قیافه مظلوم داده تا شما فکر کنید میتونید اذیتشون کنید ، بعد سوپرایز میشید 💅🏼 .
◜
نمونه اش خودِ من^^👩🏻🦱🎀