هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#JonathanCameBack
"سالن ۶۶۵ اتاق ۴۴."
"ممنون خانم."
وقتی داشت رد میشد همه به هیکل بزرگش نگا میکردن. اما فک نمیکردن چه دل بزرگی اون زیر باشه.
رفت به اتاق ۴۴. سالن قضاوت.
"جاناتان جوستار. سن هنگام مرگ: بیست. علت مرگ: آتش سوزی... ها؟"
قاضی، یه اسکلت تپل که هودی آبی و لبخند همیشگی داشت، چشماشو رو به فرم اون روح ریز کرد.
"برادر ناتنی دیو براندو؟ او نه"
Airbrush users
یه چیزی دیگه کوتاه کوتاهه تا الان پنج پارتش اومده
فکر نکنم مشکلی داشته باشه
Airbrush users
اصفهان داره به فنا میره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Airbrush users
#Stories #JonathanCameBack "سالن ۶۶۵ اتاق ۴۴." "ممنون خانم." وقتی داشت رد میشد همه به هیکل بزرگش نگ
اسکلت تپل...هودی ابی...لبخند همیشگی
هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#JonathanCameBack
"اوه... چطور تونستی با این یارو زندگی کنی اصن؟"
قاضی عرق روی پیشونشو پاک و به جاناتان نگاه کرد.
"وضعیت بدن:... در حال استفاده؟ چی؟"
"خب قربان میدونین... اون سر... منو... قطع کرد و... الان..."
"آره گرفتم. برو. تو دیگه آزادی."
"مگه نبودم؟"
هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#JonathanCameBack
"تو رو به زندگی بر میمیگردونم چون حقیقتش دلم سوخت واست. ببینم، قل خوردن بلدی؟"
خنده همیشگی قاضی بزرگتر شد و جاناتان رو گیج کرد.
"ببخشید- چی؟"
دقیقا وقتی سنس، قاضی مرموز بهشت، مهر تایید رو روی فرمش کوبید یهو همه چی برای جاناتان تاریک شد.
و...
اون توی زیرزمین یه عمارت تو مصر بیدار شد. یه کله بدون بدن
هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#JonathanCameBack
خودشو توی یه محفظه شیشهای توی همون تابوت کذایی دید. حقیقتا ترسیده بود و راستش قل خوردن بلد نبود. پس زور زد و قل خورد بیرون
"وای... نه..."
یه پرنده، شاهین شاید؟، رو توی لونش دید. اون پرنده بهش خیره شده بود. مثل شکارچی ای که به شکارش با ولع نگا میکنه.
"عام.... سلام پرنده کوچولو...؟ وای نه-"
افتاد دنبالش و تعقیب و گریز شروع شد.
این قل خورد. اون دنبالش پرواز کرد. "نه نه نه نه قصد بدی ندارم من-"
یهو حس کرد هوا داره سرد میشه که-
"پت شاپ، عزیزم. داری چیکار میکنی با مجسمه دیو ساما؟"
یه پیرزن وارد اتاق شد و خشکش زد.
هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
#JonathanCameBack
"من مردم. دوباره. مثلنی"
بی گناهی مظلوم جاناتان اون پیرزن رو به خنده انداخت. شاهین، پت شاپ، هم داشت هنوز با خشم نگاه میکرد.
"اسم من انیا عه." پیرزن با لبخندی کوچیک گفت. "چی عزیز ترین مجسمه دیو ساما رو زنده کرده؟"
جاناتان خشکش زد. 'دیو ساما؟' چرا یه جوری حرف میزنه انگار هنوز...
"مگه دیو... هنوز زندس؟"
"ظاهرا از شما هم در حال حاضر زنده تره."
جاناتان تا اینو شنید قل خورد. ترسیده بود و سعی داشت هامونشو فعال کنه که یهو...!
"انیا داری با کی حر-"
دیو بود.
با یه ستاره آشنا روی شونه چپش.
هدایت شده از Stardust Crusaders' Saved Things
#Stories
دیو... میلرزید. چشمای کهرباییش گرد شده بودن.
نه از ترس. از... دلتنگی. از ناراحتی ای که صد سال مخفی کرده بود.
"جوجو....؟ چطور...؟"
یهو بدنش با هامون برق زد. انگار هر تلاش جاناتان برای فعال کردن هامونش روی بدنش، که الان مال دیو بود، تاثیر میذاشت. دیو کم کم داشت ذوب میشد.
"داری چیکار- عایییی!! انیا! یه کار کننن!!"
انیا هر کاری میکرد نمیشد جلوی اراده قدرتمند و قدیمی جاناتان رو بگیره. اون کله رو میلرزوند، تکون میداد، حتی خواست بکوبتش به دیوار که دیو از دستش کشیدش و سفت بغلش کرد. همون لحظه پاهاش دیگه زور نداشتن و سر خورد تو حالت نشسته.
درست مثل همون زمان صد سال پیش روی کشتی در حال سوختن.
"چرا...؟ چرا برگشتی، جوجو؟ چرا میخوای من دوباره به یاد بیارم؟"
جاناتان که همش سعی میکرد با وول خوردن از دستش فرار کنه گفت: "دیو! تو از همون اولین لحظه که دیدمت خودت واقعیتو نشون دادی! به سگم لگد زدی، وسط دعوای دست خالی چاقو کشیدی، سگم، دنی قشنگم، رو انداختی تو کوره، پدر خودتو کشتی، پدر منم کشتی، بعد اومدی ماه عسل منو ارینا رو خراب کردی! چرا انتظار داری هنوز حس برادرانه ای نسبت بهت داشته باشم؟"
دیو... آهی کشید.
اون غرور همیشگی رو نداشت، که باعث تعجب شدید انیا و پت شاپ شده بود.
"نمیدونم، جوجو. واقعا... نمیدونم."