اومدم تو حیاط یکم عکس بگیرم یه صدایی اومد، صدای آشنا، صدایی که تو این یکی دو سال اخیر اصلا نشنیدمش
پسر ساختمان روبرویی باز شروع کرده به ویولن زدن و من همینجا تو حیاط نشستم که صداشو بشنوم.
واقعا حال خوب کنه:)
تازه درک میکنم وقتی دوستم میگفت همسایهمون پیانو میزد حالم خوب میشد دقیقا منظورش چی بود
انقدر صبح تا شب تو اتاقم چپیدم که وقتی برگشتم تو خونه مامانم گفت یادم نبود رفتی بیرون، یعنی بود و نبودم تو این خونه حس نمیشه از بس بی صدا و سیما هستم. 😂
هی میخونم هی جلو تر میرم و هی تعجب میکنم که جل الخالق چرا انقدر همزاد پنداری میکنم باهاش؟