𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт8
نشستم توی ماشین وتند میرفتم
نکنه چیزیش شدع باشه؟ تازگی ها با رهام سرد شده بود.. اگه نه نمیشه
با هر اگر و اگه بیشتر پامو روی گاز فشار میدادم
شروین:
هویییییی اروم برو
نیلا:
اگه اگه چیزیش شده باشه چی؟
شروین:
مثلا چی؟ فقط برا این که جوابتو نداده؟
نیلا:
نه!
کمی بعد
بالاخره رسیدم رفتم بالا هرچی در میزدم جوابی نداد دنبال کلید زاپاس بودم
زیر جا کفشی بود
درو باز کردم
شروین لب در وایساد
نیلا: مانیا؟
همه جارو گشتم نبود در دست شویی رو باز کردم چیزی که میدیدم باور نمیکردم
مانیا از این کارا نمی کنه..!
نه نه نه
از دستش خون میومد بادستم جلوشو گرفتم که بیشتر نشه.. رگش رو زده
نیلا:
شروین [جیغ]
شروین بدو بدو اومد
نیلا:
ت تروخدا زنگ بزن آمبولانس
شروین:
خیل خب، خیل خب تو اروم باش
نیلا:
چه کاریه این اخه؟! شروین چیشدد؟ داد
شروین:
داره میاد
نیلا:
ک کمک کن.. بلندش کنیم
شروین:
من؟!
نیلا:
الان وقت این حرفاس وضعیتشو بیین!
اومد بغلش کرد از ساختمون رفتیم پایین آمبولانس بردش ماهم پشتش میرفتیم
شروین هی حرف میزد ولی من هیچی نمی فهمیدم بوی خون مشامم رو پر کرده بود
شروین:
نیلا؟
اروم تکونم داد
انگار زبونم قفل شده دنیا دور سرم چرخید بعدم دیگه هیچی نفمیدم
کمی بعد
توی بیمارستان بودم از رو تخت بلند شدم خواستم بلند شم شروین گرفتم
شروین:
کجا؟
نیلا:
مانیا کو؟
شروین: ...
نیلا:
با توعم!
شروین:
حالش خوبه تو خوبی!؟
نیلا:
واقعا؟
شروین:
اره.. تو چرا اینطوری میکنی نصفه جون شدم
نیلا:
ببخشید که دوستمه!
شروین:
ببخشید که خواهرمی!
نیلا:
باشه الان کجاست؟
ادآمه پآرت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢> اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧: https://eitaa.com/
یه چیزی بگین که پارت بعدیو بدم امشب💔😍.
𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
عالیییی 🛐🛐 فقط زود به زود پارت بده 𖧧 بوص، باشش🙏🏻🗣
ولی خو نظر نمیدین که من زود به زود پارت بدم
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт9💙
بلند شدم رفتم پیشش هوش بود
نیلا:
خوبی؟
مانیا:
آره آره..
نیلا:
چرا؟!
مانیا:
ع عکس... رهام با یکی دیگستـ.
نیلا:
خب باشه! چرا اینطوری کردی ها؟![داد]
مانیا:
من دوسش داشتم..
نیلا:
اون ولت کرد و تو داشتی بخاطرش میمردی!
مانیا:
ب بخشید
اروم بغلش کردم
نیلا:
دیگه این کارو نکن..
شروین اومد تو
شروین: ببخشید وسط لحظه های رمانتیکتون من باید برم
نیلا:
کجااا؟
شروین:
پیش دوستم ولی زود میام همین جایی؟
نیلا: باشه.. فعلا که اینجاییم
شروین رفت بیرون چند ساعتی اونجا موندم تا حال مانیا بهتر بشه دکتر اومد مرخصش کرد بعد باهم رفتیم خونش
نشسته بودیم روی مبل
مانیا:
الان.. بدون رهام چیکار کنم؟
نیلا:
اسمشو دیگه نیار.
مانیا:
ولی..
نیلا:
اون بهت خیانت کرد میدونم سخته ولی کنار میای باهاش باور کن.
مانیا:
مرسی که هستی..
مشغول فیلم دیدن شدم که زنگ در خورد رفتم درو باز کردم اریا بود
اریا:
سلام
اومد تو بغلم کرد
اریا:
خوبه؟
نیلا:
بد نیستــ..
مانیا:
سلام
اریا:
این چه کاریه تو کردی؟؟
مانیا: . . .
اریا:
خب.. اومدم بهت یه سری بزنم
مانیا:
مرسی.. ولی هیچکدومتون درکم نمیکنین.
نیلا:
شاید درکت نکنیم ولی کنارتیم
اریا:
نکته ی خوبی بودی
چند ساعت بعد
اریا رفته بود مانیا هم خواب بود
گوشیم زنگ خورد شروین بود
+بلهه؟
_کجایی؟
+من پیش مانیا
_اها. منم خونه دوستم موندم
+اوکی.. فعلاا
گوشی رو گذاشتم کنار چشمام سنگین شد و خوابم برد
روز قرار_
دوروزی پیش مانیا موندم شروین هم پیش دوستش بود حال مانیا بهتر شده بود..امروز قرار بود همو ببینیم و حرفامونو بزنیم داشتم به این چیزا فکر میکردم که مانیا صدام زد
مانیا:
به چی فکر میکنیی؟
نیلا:
امروز قرار کاری دارمم
مانیا:
اهاا ارهه راستی گفته بودی، بلند شو بیا نهار
نهار رو خوردیم و نشستیم مشغول فیلم دیدن شدیم
چند ساعت بعد.>
یه استایل راحت زدم یکمی ارایش هم کردمو راه افتادم لوکیشنی که داده بود
وارد کافه شدم دست تکون داد ولی دو نفر بودن
نشستم
نیلا:
سلام
+سلام، من ارشم و ایشونم حامیم
نیلا:
خوشبختم
<حرفاشونو زدن>
از اول تا اخر حامیم حرفی نمیزد
که یهو پرید وسط حرفم
ادآمه پارت بعدی...
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
سلامممممممممممم
عاشق رمانتمممممم
𖧧
سلاااامم چطوری؟
قربوننننتتتتبرمم✨
میگما فک کنم قبلا رمانای دیگم داشتی اگه خودت هستی که من رمان های قبلیتون رو هم دنبال میکردممممم
و واقعا از رمان هات لذت میبردم
𖧧
ارههه دوتا رمان دیگه هم نوشتم
البته رمان دومیم رو نصفه ول کردم:)
مرسی که خوندیشونن💘