𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀🪼
😭😭🤏🏼🤏🏼🤏🏼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرا نمیپارتی؟
لف بدیم خوبه؟
خب پارت بده دیگه الان یه هفته اس پارت ندادی خسته شدیم
𖧧
جدیی میپرسین چرااا؟
ده تا لف داشتیم
هی میخوام پارت بدم باز یکی لف میده آمار میاد پایین
مگه نه چنتا پارت اماده دارم که بزارم.
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт100💙
خشکم زد
نیلا:
بابات؟!
پریسا:
میخوام حرفامو رک بزنم ،منو حامی باهم یه زمانی تو رابطه بودیم ،الانم هستیم ولی تو خبر نداری.
نیلا:
الان باید اینارو باور کنم؟!
پریسا:
من مدرک دارم برای حرفام ولی میخوان بگم از وقتی تو دارد زندگیمون شدی همه چی بهم ریخت ،
بابام سعی کرد شمارو از هم دور کنه ولی تو نمیفهمیدی،هرچی بیشتر صمیمی میشدین حامی با من سردتر میشد ،
حرفشو قطع کرد گوشیشو روشن کردو گذاشت جلوی من
یه سری عکس از خودشو حامی بود
پریسا:
اینارو بهت گفتم چون نمیخواستم این بلاها سر توهم بیاد،
داشتم عکسارو میدیدم
نمیخواستم باور کنم ولی همه چیز جور درمیومد
نیلا:
اینا همه برای گذشته ی حامی بوده،
گذشتهش به من ربطی نداره..
پریسا:
گذشته؟دختر تو خیلی ساده ای ،یکی از عکسارو نشون داد
پریسا:
این برای دوهفته ی پیشه ،حامی نمیدونه که من از رابطه ی شما خبر دارم ،برای همین نمیخواستم بفهمه که من سعی دارم با تو حرف بزنم
دیگه هیچی نگفتم
نیلا:
حالا که حرفاتو زدی،میتونم برم؟!
پریسا:
آره،
بلند شدمو از ماشین اومدم بیرون
دیدم ماشین رو به روی هتلمونه
رفتم توی هتل
دنبال گوشیم گشتم که به مانیا زنگ بزنم ولی پیداش نکردم
رفتم سمت کارکن های سالنو یه گوشی قرض گرفتم به شماره ی مانیا زنگ زدم
دوتا بوق خوردو برداشت
+الو؟
_سلام شما؟
+م مانیا منم
_نیلا؟!کجایی تو؟؟
+توی هتلم. . میتونی بیای اینجا؟تروخدا حامی نفهمه!
_چرا؟!
+فقط خودت بیا.
_باشه باشه الان میام
گوشی رو پس دادمو یه گوشه نشستم
دلم میخواست گریه کنم
برای اینکه انقدر سادم
برای اینکه یه حامی اعتماد کرده بودم
ولی یه چیزی گوشه ی قلبم میگفت هیچکدوم از اینا واقعی نیست
کمی بعد>
مانیا رسید
بدو بدو اومد سمتم
ادآمه پارت بعدی..