❤️🩷🧡💛💚💙🩵💜🤎🩶🤍💝💖 تو خیلی قشنگ و هیجانی رمان مینویسی یی عالی😘
𖧧
ممنونن
واکنش خونه نیلا : سلام بلاخره فهمیدین یک خونه هم داری
واکنش نیلا ؛ 🗿
خونه: چیشده از حامیم دل کندی
نیلا: ول کن بابا تو هم وقت گیر اوردی 🗿
𖧧
🤣
سلامممم
من امروز عضو کانالت شدم و همه ی پارت هارو یه جا خوندم
𖧧
عه وااا😭🤏🏻
𝙉𝙤v𝘦𝙡 لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт103💙
در خونه رو باز کردم و رفتم تو.
کیفمو روی مبل گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
رفتم سمت پنجره، ماشین حامی رو دیدم که هنوز پایین بود
چند ثانیه همونجا وایساده بود
از ماشین پیاده شد و سرشو بالا گرفت.
نگاهش به پنجره افتاد
رفتم عقب که نبینتم
دوباره نشست تو ماشینو راه افتاد
رفتم سمت اتاق و لباسامو عوض کرد
خودمو روی تخت انداختم
چشمامو بستم
صحنهی صبح دوباره جلوی چشمم اومد
چقدر همه چی تو چند ساعت تغییر کرده بود.
گوشیم لرزید
سریع برداشتمش
مانیا بود
+چه خبر؟ حرف زدین؟
به صفحه خیره شدم
_ آره
+خب ؟
_هیچی..
+کجایی؟
_خونه
+میام پیشت
_نه نمیخواد
+میامم
هوفی کشیدمو گوشی رو خاموش کردم
کمی بعد>
زنگ در خود
بلند شدم درو باز کردمو رفتم توی آشپزخونه
دیدم کسی نیومد
نیلا:
مانیا؟!
دوباره رفتم توی حال
از در اومد تو
مانیا:
سلامم
نیلا:
سلام..
مانیا:
چت شده؟!
نیلا:
هیچی
مانیا:
وقتی میگی هیچی یعنی قطعا یه چیزی شده.
نیلا:
خب..آره ولی چیز خاصی نیست
مانیا:
اها خب بگو نمیخوای بگی .
نیلا:
عهه اذیت نکن
مانیا:
تعریف کن دیگه اَه
نیلا:
(ماجرا رو میگه)
مانیا:
نمیفهمم،چرا وقتی برای گذشته بوده هنوز دختره دنبالشه؟
نیلا:
گفت همش بازیه..
مانیا:
و تو باور کردی؟
نیلا:
چیکار کنم؟بعدم..احساس کردم راست میگه.
مانیا:
میخوای چیکار کنی الان؟
نیلا:
گفتم..شاید بهتره باشه یکم فاصله بگیریم..
مانیا:
اونوقت چجوری؟هروز همو چه بخواین چه نخواین میبینین ،نیلا داری براش کار میکنی بعد میخوای فاصله بگیری؟
نیلا:
خب تو بگو چیکار کنم؟!
مجبورم
مانیا:
خیلخب بسه ولش کن بیا یه چیزی درست کنیم بخوریم
نیلا:
بااشهه
چندروز بعد>
ادامه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
https://eitaa.com/Unrepeatable_n/1490
منم همین طور 🤣🤣 خیلی حس خوبی بود
𖧧
😭✨