5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار🤍𖧧
عشـــقی کـه نقــاب روشـــه..
✯به قــلم: یآسي
「 تکهایازرمــــآن」
_
حامی:میدونم خیلی خوشحالی که اینجام
نیلا: ازخودراضیـ.
اومد روی تاب نشست
بوی عطرش.. خیلی ارامش بخش بود..
حامی: خب، مثل تو لجباز نیستم
نیلا: لجبازی من بخاطر رفتار خودته.
حامی: رفتار من چشه؟!
نیلا:. . .
_
✯با حضور:
حآمــیمصالحی، شروینحاجیپور
بقیشو داخل چنل بخون🌚>>
𖧧 𝙅𝙤𝙞𝙣 ⬧ @Unrepeatable_n
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт30
حامی:
خب، میخواستم بگم بیاین برای شام
نیلا
هنوزم عذاب وجدان داری که حاضر شدی بیای اتاق من؟
حامی:
شاید، ولی بدون دلم برات نمیسوزه
نیلا:
خب بهتر
شروین:
قراره ادامه داشته باشه دعواتون؟
نیلا:
اگه اخلاقش درست بشه نعـ
حامی:
اخلاقم هیچیش نیست
رفت پایین ماهم رفتیم
Haamim:
شروین گفت باهم دوستیم ولی فکر نکنم.. پس اونی که توی تالار بود کی بود؟
به من چه اصلا
رفتم پیش ارش و علی نشستم که اونم با شروین اومد پایین
باهم نشستن اون سر میز
از اخلاقش.. خوشم میاد
خب حداقل تا الان انقدر تو زندگیم سرگرمی نداشتم
آرش:
چیشد یهو غیبت زد، گفت دستم شکسته تو که کاری نکردی؟
حامی:
نه! افتاد
ارش:
باشه حالااا مگه چیگفتم
حامی:
خبری از رهام نیست؟
ارش:
نه هنوز. خیلی بی معرفته هاا
حامی:
من هنوزم میگم به نیلا یه ربطی داره ارش:
نمیدونم والا
غذا رو خوردیم همه بلند شدیم
هرکی رفت توی اتاق خودش خوابید ولی من نشسته بودم بالکن
دیدم شروین داره میره بالا
صداش کردم
حامی:
شری
شروین:
عه اینجایی
اومد توی بالکن
حامی:
دنبال من بودی مگه؟
شروین:
آره
حامی:
فکرررر نکنممم
شروین:
فکررررر کنننن
حامی:
کاری داشتی؟
شروین:
نه خوابم نمیبرد اومدم پیش تو
حامی:
اها بعد از کجا فهمیدی که من بیدارم
شروین:
حدس زدم
شونه ای بالا انداخت
مشغول حرف زدن شدیم
Nila:
تو اتاق هستی داشتیم فیلم میدیدم که صدای در اومد
هستی:
بلهه؟
حامی:
بیداری؟ میخواسم حرف بزنیم
ادامه پآرت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🦢>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار💙𖧧
#parт31
نیلا:
اینجا چیکار داره؟
هستی:
نمیدونمم
تاپ شلوارک تنم بود پتو رو دورم پیچیدم
هستی درو باز کرد
حامی:
عه تو اینجایی
نیلا:
من میرم دیگه(روبه هستی)
هستی:
اوکی شب بخیر
نیلا:
چشمامو براش نازک کردم که یعنی باید بم بگی چیکار داشته
رفتم بیرون که به شروین خوردم
نگاهی بهشون کردم
نیلا:
اصن شما چیکار میکردین
حامی:
خودتون چیکار میکردین
نیلا:
به شما چه
حامی:
همون که خودت گفتی
شروین دسته ی پی اس رو اورد بالا
حالاکه همتون بیدارین یه چند دست بازی کنیم ؟
حامی:
شما برین ماهم الان میایم
شروین رفت پایین منم رفتم تو اتاقم تیشرت پوشیدم رفتم پایین
شروین:
دستت بهتره؟
نیلا:
تو گچه دیگه چمیدونم.. هنوز نمیدونه😂
شروین: نـــ
حامی:
کی چیو نمیدونه؟
نیلا:
فضولل
هستی اومد پیشم نشست مشغول بازی شدیم که نوبت شروین و حامی شد
شروین:
یه شرط دارم
حامی:
خبب؟
شروین:
اگه من برد یه روز بدون جنگ و بحث میگذرونین اگه تو بردی ادامه بدین
حامی:
اوکیهه ، تموم سعیمو میکنم که ببرم😂
نیلا:
بهترر
بازی شروع شد
کمی بعد>
خب شروین برد.
نیلا:
اگه من بزنم زیر شرط چی میشه؟ اون شرط بسته
شروین:
نمیدونم ولی نباید بزنی زیرش توهم همین طور به حامی اشاره کرد
هستی:
ایده ی خیلی خوبی بود یه روز از دستتون راحتیم
بلند شدم
نیلا:
واقعا دیگه خوابم میاد شب بخیررر
رفتم توی اتاق، روی تخت افتادم
کم کم چشام سنگین شدو خوابم برد
روز بعد>
با صدای در بیدار شدم
نیلا:
بلهه
شروین:
بیدار شوووو
درو باز کرد
نیلا:
امروز برمیگردیم تهران؟
شروین:
اره فک کنم ولی الان داریم میرم یه رستوران نزدیک دریا غذا بخوریم
نیلا:
اها اوکی من لباسامو عوض کنم میام بیرون
درو بست بلند شدم رفتم حمام
کمی بعد
لباسامو عوض کردم پیراهنمو پوشیدم موهامم مرتب کردم یه کوچولو ارایش هم کردم و رفتم بیرون
هستی هم همون موقع اومد
ادامه پآرت بعدی..
<پــــــآرت³¹تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🎀>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت