𝗡o𝘃e𝗹.𝗨𝗻r𝗽𝗲𝗮t𝗮𝗱𝗹e.m𝗼𝗺e𝗻𝘁𝘀
همسایه پارتتتت بدههه
چشم الان میدم🎀💆🏻♀
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт69💙
نگاهمو ازشون گرفتم و به گوشی دوختم که اومدنو پیشم نشستن
نگاهی بهشون کردم
نیلا:
ش شما؟
یکیشون جواب داد:
+نمیشناسی
نیلا:
پس چرا اینجایین؟
اروم بلند شدم
اونام بلند شدن داشتن میمودن سمتم ـ
نمیدونم چرا ولی شروع کردم به دویدن
یه چی به پام خورد افتادم روی زمین
دوباره بلند شدم و سوار ماشین شدم
اونام همین طور دنبالم بودن
ماشین و روشن کردمو تا تونستم گاز دادم
چیکارم دارن؟
من که دیگه برای اون کار نمیکنم پس چشونه
گوشیمو روشن کردم
مانیا و هستی ده بار زنگ زده بودن حتی حامی هم زنگ زده بود
اون دیگه چرا؟
به مانیا زنگ زدم
+نیلا؟ چرا جواب نمیدی توو؟
_م مانیا.. چندنفر افتادن دنبالم
+الان خوبی؟کجایی اصلا؟
_نه خوب نیستم
+بگو کجایی؟
_ ن نمیدونم بهت لوکیشن میدم
لوکیشن رو فرستادم
یه موتوری پیچید جلوم ترموزو محکم فشار دادمو جیغ بلندی کشیدم
+نیلا؟!!!
گوشی رو قطع کردم و
همونطور هاجوواج به موتور نگاه میکردم محکم نخوردم ولی خب اون افتاده بود زمین
دیگه اهمیتی ندادم که دنبالمن یا چی
پیاده شدمو رفتم سمته موتوری
از سرش داشت خون میومد..
اگه بمیره.. نه نه نه
نیلا:
کمککککک (جیغ)
یکی بازو هامو گرفت
خودمو به زور ازش جدا کردم نگاه کردم دیدم یکی از همون سه تاست
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт70💙
نیلا:
تقصیر شماستتت(داد)
دوباره گرفتم
نیلا:
ولم کنیددد (جیغ )
هیچکی توی خیابون نبود، مگه میشه؟
یه دستمال گذاشت جلوی صورتم
تا تونستم نفسمو نگه داشتم
ولی بی حال شدم
نیلا:
کمک..
دوباره بازو هامو گرفت و کشوندم
دیگه نفهمیدم چیشد
Haamim:
توی ماشین بودیم با مانیاو هستی و آرش
از وقتی اون حرفو زدم گوشیشو جواب نمیداد حالا هم که اینطوری به مانیا زنگ زده بود
اگه چیزیش بشه خودمو نمیبخشم
زنگ زدم به محمدی
چنتایی بوق خورد تا جواب داد
+گفتی اگه اخراجش کنم باهاش کاری نداری!! (داد)
_گفتم ولی قول ندادم در اصل کُلش یه نقشه بود که دوروبر تو نباشه اینجوری گرفتنش راحت تر بود
قطع کرد
حامی:
عوضی!
من چرا انقدر سادم..
مانیا:
اگه... اگه اتفاقی واسش بیفته تقصیر توعه!
ادآمه پارت بعدی..
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт71💙
حامی:
مجبور بودمـ
مانیا:
چرا؟!
حامی:
گفتن اگه اخراجش نکنم بهش اسیب میزنن
مانیا:
الانم همین کارو کردن!
حامی:
هنوز نمیدونیم..
هستی:
اروم بگیر مانیا،
رسیدیم مکانی که گفته بود
یه مرد وسط خیابون افتاده بود آمبولانس داشت میبردش
ماشین نیلا هم پشتش بود
نه نه نه
ارش:
اوضاع خیته
سریع پیاده شدم
توی ماشینو چک کردم هیچی نبود ولی صندلی یکم خونی بود
حامی:
نیلا(داد)
درو ماشینو محکم بستم
دورو برو گشتم
یه ماشینو دیدم که داشت باسرعت میرفت سوار ماشین شدم و صدای ارش کردم که سوار شه
دنبالش میرفتم
خیلی تند،
هستی:
حامی اروم تر!
مانیا:
د دیدی که تو اون ماشینه؟
حامی:
نه ولی هست.مطمئنم
کمی بعد>
کنار یه خرابه پارک کردن منم یکم اونور ترشون وایسادم که نبیننمون
با چشمای خودم دیدم که نیلا اونجوری خاک و خلی بود و داشتن میبردنش
مانیا:
نیلاست!(گریه)
Nila:
به زور چشمامو باز کردم.
روی یه صندلی بسته شده بودم
دیدم هرسه تاشون جلوم وایسدن
پشتشون بهم بود
نیلا:
ک کجایم؟
یکیشون برگشت سمتم
+قرار نبود الان به هوش بیای
ادآمه پارت بعدی..