𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт82💙
نیلا:
چی؟
حامی:
نمیدونم الان جاشه یا نه، ولی خب اولین باره میخوام همچین چیزی بگم..
نیلا:
بگو دیگهع.
حامی:
نیلا من به عشق توی نگاه اول اعتقادی نداشتم،
تا وقتی تو رو دیدم، اونروز توی کافه میدونستم اونقدر کاملی که قطعا مدیر برنامم میشی بخاطر همین سعی کردم ازت بدم بیاد یا یه کاری کنم تو از من بدت بیاد،
نمیدونم چرا شاید میخواستم با احساساتم لجبازی بکنم یا هرچی
ولی خب الان میفهمم موفق نشدم
برام از چیزی که فکر میکنی مهم تری،
چندروز پیش که اون اتفاقات افتاد و تورو گرفتن..
ترسیدم هیچوقت نتونم بهت اعتراف کنم، ترسیدم دیگه نباشی که باهام لجبازی کنی.
حالا میفهمم که چقدر احمق بودم
که فکر میکردم میتون احساساتم قایم کنم،
اونم از تو نیلا، تو خیلی بیشتر از اون چیزی هستی که بتونم با کلمه توصیف کنم.
تو الان توی خطری، و من میدونم که این خطره هم به خاطر کارهای منه و هم بخاطر این که کنار منی اما دیگه نمیتونم بیشتر از این روی احساسم نقاب بزنم. من.. دوستت دارم
Nila:
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
مسافرت بودم برای همین زیاد تو گوشی نبودم که پارت بدم ، بیشتر وقتام انتن نداشتممم خلاصه ببخشید💕
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт83💙
Nila:
احساس میکردم زمان وایساده، همه صدا ها قطع شده، این همون حامیه که من حاضر نبودم باهاش کار کنم، همونی که از رفتاراش بدم میومدو الان فهمیدم همش یه بازی بوده برای خودش..
نیلا:
الان بهم پیشنهاد دادی؟
حامی:
یه جورایی...
نیلا:
من فقط میترسم دوباره اعتماد کنم.
خودت قضیه اریا رو میدونی..
خودت میدونی که من هیچکیو جز شروین که حتی الان تویه کشور دیگست ندارم پس اگه بخوام یکی رو دوست داشته باشم..
با تموم قلبم دوسش دارم ولی بعد اریا..
حرفمو خوردم
نیلا:
فقط بازیم نده
حامی:
هیچوقت اینکارو نمیکنم
نیلا:
قول؟
انگشت کوچیکمو بردم جلو
حامی:
قول
انگشتشو توی انگشتم گره کرد
حامی:
الان تو پیشنهادمو قبول کردی؟
نیلا:
یه جوراییی😂
لبخندی زد
غذارو اوردن و شروع کردیم به خوردن
ادآمه پارت بعدی..
<پــــــآرت تــقـدیم نــگاه زیــبـاتون💆🏻♀🌊>
اگــهنظــریداشــتــینمیشـنوم𖧧:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dggx2v0&btn=شنودهیحرفایقشنگت
𝙉𝙤v𝘦𝘭لحــظــه هــآی بــی تــکـــرار𖧧
#parт84💙
حامی:
بریم؟
نیلا:
بریم
نشستم توی ماشین که یه گردبند گرفت جلوم
نیلا:
برای منه؟
حامی:
اره دیگه
ازش گرفتم
نیلا:
خیلییی نازه مرسیی
حامی: بزار برات ببندمش
موهامو گرفتم بالا که راحت ببنده
نیلا
نیلا:
اوکیه
راه افتادیم
حامی:
قول بده درنیاریش
نیلا:
قول
یک روز بعد>
تازه فهمیدم چیکار کردم به شروین چی بگم؟
بگم با رفیقت تو رابطم؟
اصلا چرا قبول کردم؟
هزارتا سوال از خودم میپرسیدمو توی خونه راه میرفتم نشستم روی مبل گوشیمو روشن کردم
کمی بعد>
توی گوشی میچرخیدم
دلم واسه شروین تنگ شده بود تماس تصویری گرفتم
خودش بهم گفت اگه کار داشتم به این خطش زنگ بزنم ولی چندباری زنگ زدم جواب نداد
یهو اکانتش واسم پرید
یعنی چی؟
نکنه واسش اتفاقی افتاده باشه...
نهه چرا باید اتفاقی افتاده باشه
شاید ختشو خاموش کرده
یا گوشیش خراب شده
به هر احتمالی که بود فکر کردم
اونقدری فکر کردم که تپش قلب گرفتم بلند شدم یه لیوان اب بخورم
دستام میلرزید به زور لیوانو گرفته بودم ابو خوردمو دوباره رفتم نشستم
گوشیم زنگ خورد دعا دعا میکردم خودش باشه ولی حامی بود
ادآمه پارت بعدی..