نصفه شب من را دو وجه است:
۱-آنچنان انرژیم زیاد میشه که میتونم ۵۰ ست دمبل بزنم و سی تا مقاله بنویسم و بارگذاری کنم و امیدم هم میره بالا
۲-ناگهان دچار پوچی و شک میشم و حتی به کوچیکترین تواناییم هم شک میکنم و عادی ترین خاطرهام رو زیر سوال میبرم و احساس میکنم زندگیم تماماً یک توهم بزرگ بوده و خودم هم همینطور!
فکر میکنم یکی از تاثیر های زندان هم همین باشه؛ که قربانی علاوه بر انزوا؛ محکوم به تحمل پوچی و کم کم از دست دادن باورهاش میشه...چون مدت زیادی رو تنهایی گذرونده.